آزادگان

 

 

 

 

 

 

روندبازگشت آزادگان به کشور چگونه آغاز شد؟
     صادقان/طي جنگ تحميلي هشت ساله رژيم بعثي عراق عليه جمهوري اسلامي ايران، شوراي امنيت 8 قطعنامه صادر کرد که در 5 قطعنامه نخست، اشاره اي به موضوع مبادله اُسرا نشده بود. جمهوري اسلامي ايران، از نخستين روزهاي حمله ارتش بعثي عراق و آغاز تلاش هاي ديپلماتيکِ بين المللي براي پايان دادن به جنگ، تأکيد مي کرد که بايد 4 موضوع «مسئله تجاوز»، «تعيين متجاوز»، «تنبيه متجاوز» و «مبادله اُسرا»، در متن قطعنامه ها گنجانده شود. با اين حال، شوراي امنيت، تنها پس از عمليات پيروزمندانه «والفجر 8» و شکست سنگين متجاوزان بعثي، ضمن قطعنامه 582، خواستار مبادله فوري اُسرا شد. به اعتقاد بسياري از کارشناسان، اتخاذ اين تصميم زماني صورت گرفت که تعداد سربازان عراقي اسير شده در ايران از تعداد اُسراي ايراني در بند رژيم بعث عراق، بيشتر شده بود.به هر ترتيب، موضوع مبادله اُسرا در دو قطعنامه بعدي، يعني قطعنامه هاي 588 و 598، هم مورد توجه قرار گرفت. با پذيرش قطعنامه 598 از سوي جمهوري اسلامي ايران، در 27 تيرماه سال 1367، به نظر مي رسيد اُسراي ايراني دربند رژيم بعث عراق، به زودي به کشور بازخواهند گشت، اما تداوم اقدامات تجاوزکارانه صدام، تحقق اين امر را با موانع بسياري روبه رو کرد. تهاجم منافقين، با حمايت ارتش بعث، به مرزهاي شرقي کشور، يکي از اين اقدامات تجاوزکارانه بود. پس از شکست منافقين در عمليات مرصاد، صدام حاضر به اجراي مفاد قطعنامه شد. با اين حال، دست کم تا دو سال بعد، هيچ کدام از اُسراي ايراني در بند رژيم بعث، به ايران بازگردانده نشدند. اين در حالي است که مطابق بند 3 قطعنامه 598 و نيز، کنوانسيون سوم ژنو، مصوب 12 اوت 1949، روند بازگرداندن اُسرا بايد بلافاصله پس از اجراي آتش بس آغاز مي شد.

اجراي قطعنامه 598
با صدور قطعنامه 618 شوراي امنيت سازمان ملل متحد، 400 نيروي حافظ صلح سازمان ملل متحد(يونيماگ)، متشکل از نظاميان 25 کشور دنيا، در مرز ايران و عراق مستقر شدند. از اين زمان به بعد بود که مکاتبات ميان مقامات ايراني و عراقي، براي اجراي مفاد قطعنامه آغاز شد. سرانجام، صدام که چاره اي جز پذيرش خواسته هاي جمهوري اسلامي ايران نداشت، در 17 مردادماه سال 1369، با ارسال نامه اي به مقامات ايراني، بر معتبر بودن قرارداد 1975 الجزاير تأکيد کرد و در اين نامه نوشت:«مبادله  فوري و همه جانبه اُسراي جنگ، به هر تعدادي که در عراق و ايران به سر مي برند، از طريق مرزهاي زميني و از راه خانقين - قصرشيرين و راه هاي ديگري که مورد توافق قرار مي گيرد، صورت خواهد گرفت و ما آغازگر اين اقدام خواهيم بود و از روز جمعه ۱۷ اوت ۱۹۹۰ [برابر با ۲۶ مرداد ۱۳۶۹] به آن مبادرت خواهيم کرد... با اين تصميم ما ديگر همه چيز روشن شده و به اين ترتيب همه آنچه را که مي خواستيد و بر آن تکيه مي کرديد، تحقق مي يابد.» (روزنامه خراسان /نوائيان رودسري)

 

 
 
 

توصیه رهبر معظم انقلاب به یک آزاده

به آقا گفتم از شما می‌خواهم روی عکسم جمله‌ای بنویسید تا یادگار داشته باشم که ایشان این جمله را مرقوم فرمودند: «لحظه های دشوار اسارت، ذخیره شماست، آن را ارج نهید»

 

به گزارش فارس، حبیب‌الله اسدی به سال 1347 در یکی از روستاهای کرمان متولد شد. وی با شروع جنگ تحمیلی به جبهه‌های حق علیه باطل رفت و درست چند روز مانده بود به پذیرش قطعنامه 598 در 67.3.4 در منطقه شلمچه به اسارت نیروهای بعثی درآمد.حبیب الله در 27 ماهی که در اسارت بود کسی از سرنوشتش خبر نداشت و جزو اسرایی بود که صدام آنها را دور از چشم صلیب سرخ نگهداری می‌کرد. این بی خبری  تا جایی بود که اسدی می‌گوید: در سالگرد اسارتم خانواده فکر می‌کردند من به شهادت رسیده‌ام و برایم مراسم ختم گرفته و حتی پوستر شهادتم را نیز چاپ کرده بودند. سال دوم زمانی که تصمیم گرفته شد در روستایمان برای 9 شهیدی که تقدیم کرده بودند مراسم بگیرند مرا هم جزو آنها حساب کردند، همان شب یکی از شهدا به خواب مادرم می‌آید و می‌گوید حبیب شهید نشده و به زودی باز خواهد گشت.

امضاء مقام معظم رهبری بر عکس برادران شهید اسدی

*خوابی که تعبیر شد

چند روز مانده به آزادی اسرا تعدادی از اسامی را در رادیو اعلام می‌کنند که به جهت تشابه اسمی، خانواده‌ام مرا اشتباه گرفته بودند و فکر می‌کردند نام من خوانده شده در حالی که این تنها یک تشابه اسمی بود.برادرم حاج‌حسین اسدی که همراه شهید شوشتری در سیستان به شهادت رسید آن زمان با بچه‌های معراج شهدا در تماس بود و اخبار را زودتر از بقیه مطلع می‌شد. دو روز قبل از آزادی من او متوجه می‌شود که قرار است به کشور برگردم اما چون وسایل ارتباطی مانند تلفن محدود بود خودش این امکان را پیدا نمی‌کند که به خانواده خبر دهد. او به یکی از دوستان گفته بود به خانه ما برود و خبر آزادی مرا بدهد. دو روز بعد وقتی به خانه رفتم مادرم از شدت شوق نمی‌دانست چه کار باید بکند، به من می‌گفت شهادت دو برادرت عبدالرضا (که در عملیات بیت‌المقدس، فتح خرمشهر که تاریخ 61.2.1 به شهادت رسید)‌ و حسن‌آقا (که در فتح مهران 63.5.15 به شهادت رسید) آنقدر برای من سخت نبود که بی‌خبری از تو عذابم می‌داد.

شهید حسین اسدی که همراه شهید شوشتری به شهادت رسید

*تلخ ترین لحظه اسارت

یکی از تلخ‌ترین خاطراتم که در اسارت برایم افتاد خبر فوت حضرت امام بود. ما از صبح تا غروب می‌توانستیم در محیط آسایشگاه باشیم و غروب غذاهایمان را گرفته و مجبور بودیم به داخل برگردیم. روز فوت حضرت امام نیز طبق روال غذاهایمان را گرفته و آمدیم داخل آسایشگاه، یک تلویزیون در سالن آسایشگاه ما بود که گاهی می‌توانستیم از آن استفاده کنیم. وقتی روشن کردیم خبر فوت امام را شنیدیم بچه‌ها بعد از شنیدن این خبر در یک سکوت خفه‌کننده فرو رفتند و با بغض به همدیگر نگاه می‌کردند. حتی بعضی از عراقی‌ها که مجذوب چهره روحانی حضرت امام بودند نیز حالت غم داشتند. پس از چند دقیقه غوغا شد و بچه‌ها بلند بلند گریه می‌کردند. ظرف‌های غذا تا فردا صبح از جایش تکان نخورد، عراقی‌ها فکر می‌کردند ما اعتصاب غذا کردیم در حالی که چیزی از گلویمان پایین نمی‌رفت. فوت حضرت امام به قدری برایم سخت بود که هنوز پس از گذشت سال‌ها یادآوری اش باعث می‌شود بغض گلویم را بگیرد.

*عجب زرنگی هستی تو کرمانی!

6-5 ماه از اسارتم می‌گذشت که با دمای بالای 50 درجه ما را مجبور کردند ریگ‌های کف زمین را در آسایشگاه جمع کنیم و هر کس لحظه ای غفلت می کرد او را کابل می‌زدند. در همان موقع یکی از بعثی‌ها آمد و گفت من قیچی دارم هر کس می‌خواهد بیاید موهایش را کوتاه کنم من هم که در طول این مدت نتوانسته بودم ریش‌هایم را بزنم به همراه عده ای دیگر بلند شدم که بروم. همان موقع یکی از بعثی ها در گوش افسر عراقی گفت: این‌ها پاسدار هستند. او هم من و چند نفر دیگر از بچه‌ها را صدا کرد و گفت: بیایید می‌خواهم شما را به حمام ببرم و اجازه بدهم صلیب سرخ با شما دیدن کند. اسم‌هایتان را بنویسید. من متوجه اوضاع شدم و به بچه‌ها گفتم این‌ها دروغ می‌گویند اسم‌های خودتان را اشتباه بنویسید اما کسی گوش نکرد. اسم خودم را اشتباه نوشتم سپس آنها به صورت هر کدام از ما 150 بار با دمپایی پلاستیکی زدند و هر چند روز یکبار آنها را می‌بردند و حسابی شکنجه می‌دادند اما چون من اسمم را اشتباه نوشته بودم نمی‌دانستند من هم جزو آنها بودم. یکی از بچه‌ها به خنده می‌گفت: عجب زرنگی هستی تو کرمانی! الحق و الانصاف هم هیچوقت بچه‌ها مرا لو ندادند.

*جمله ای که حضرت آقا بر عکس یک آزاده نوشتند

به دلیل اینکه سه برادرم به شهادت رسیدند برخی از مسئولین به دیدن مادرم می آیند. در یکی از این دیدارها  آقای نجار استاندار سابق کرمان به خانه ما آمدند. وی ارادت خاصی به مادرم دارد و در آن دیدار به او گفت: اگر خواسته‌ای دارید به من بگویید. آن جلسه سال 90 بود که مادرم به آقای نجار گفت: آرزوی من دیدار با مقام معظم رهبری است. نجار درخواست ما را به بیت رهبری اطلاع می‌دهد اما چون آدرس دقیق ما را فراموش می‌کند یادداشت کند خبری از دیدار نبود تا اینکه 13 مرداد یعنی چند روز گذشته با ما تماس گرفتند و گفتند شما درخواستی به آقای نجار داده بودید اما به دلیل ناقص بودن آدرس ما اکنون توانستیم با شما ارتباط برقرار کنیم. 19 مرداد قبل از نماز ظهر و عصر به تهران بیایید. من به همراه خانواده، فرزندان شهید حاج‌حسین برادرم و تعدادی از اقوام که آنها هم از خانواده شهدا بودند به بیت رهبری رفتیم. آنجا دو خانواده دیگر هم به جمع ما اضافه شدند که آقا پس از ورودشان تک تک ما را صدا می‌کردند و من در این فرصت توفیق پیدا کردم دست ایشان را ببوسم. به آقا گفتم از شما می‌خواهم روی عکسم جمله‌ای بنویسید تا یادگار داشته باشم که ایشان این جمله را مرقوم فرمودند: «لحظه های دشوار اسارت، ذخیره شماست، آن را ارج نهید»

دست نوشته حضرت آقا بر عکس یک آزاده-۱۹ مرداد ۹۴

*جمله امام(ره) روی زمین نخواهد ماند

حاج‌حسین برادرم سال 63، توفیق پیدا می‌کند به خدمت حضرت امام برود او نیز از امام درخواست می‌کند روی عکسش جمله‌ای بنویسند، امام نیز لبخندی زده و می‌نویسند: «خداوند این شهید مسعود را رحمت کند» حسین می‌گفت حرف امام روی زمین نخواهد ماند پس من بدون شک به شهادت خواهم رسید.

دست نوشته حضرت امام(ره) روی عکس حسین-سال ۶۳

 

 

 

 

 

 

 

 

آزاده از اسارت/ دشمن و وسوسه دنیاا

 

صادقان/ برخی آدم ها از تبار و نسبشان جز نشانه ای باقی نگذاشته اند، اما هستند انسان هایی كه میراث داران به حق پدران خویشند و نه فقط نام كه مرام را از ایشان به یادگار دارند. این آدم ها نسبشان را معنا بخشیده اند و آبروی تبارشان را حفظ كرده اند. سیادت را نه فقط در ابتدای نام خانوادگی شان كه در منش و خوی علوی و حسینی شان به نمایش می گذارند. سید علی اكبر ابوترابی فرد، سید آزادگان روزهای جهاد اصغر و اكبر در زمره این آدم هاست كه از علی (ع) كه بزرگمرد تاریخ است، جوانمردی و دلاوری را میراث دارد و از حسین (ع) كه سرور شهیدان و آزادگان همه بشریت است، پرچم آزادگی و بلند همتی را بر دوش می كشد. كسی كه نه فقط آزاده ای در اسارت دشمن بود، بلكه آزاده ای بود چشم پوشیده از چرب و شیرین وسوسه انگیز دنیا. مردی كه در كسوت یك روحانی به خصوص در روزهای اسارتش با دیگران زندگی می كرد، با همه بود، آنقدر وجودش تاثیرگذار بود كه حتی بعثی ها و نیروهای صلیب سرخ نیز به آن اذعان داشتند و از همه مهم تر در حین همین زندگی و نشست و برخاست بود كه به دیگران درس زندگی، آزادگی، معنویت و... می داد، برایش هم هیچ فرقی نداشت مخاطبش چه كسی باشد، مهم برای او انجام وظیفه بود. منتظر نبود تا دیگران به سراغش بیایند، از جمع كناره نمی گرفت، حتی از آن هایی كه به ظواهر دین هم بی اعتنا بودند. در این پرونده نگاهی به زندگی اش، به خصوص در روزهای اسارت به روایت آزادگان عزیز داریم. 

خون برای حفظ ناموس

بانوی آزاده معصومه آباد اولین ملاقات خود و 3بانوی آزاده دیگر با آقای ابوترابی را اینچنین روایت می‌كند: وارد محوطه ای با دیوارهای سربه فلك كشیده شدیم كه برج های نگهبانی چهارگوشه آن ما را به یاد زندان های مخوف داستان های علی بابا و چهل دزد بغداد می انداخت... نگهبانی كه ما را همراهی می كرد در را باز كرد و گفت: «هذا قفص الاسرا.» واژه «قفس» مفهوم اردوگاه را سخت و رقت بار می كرد؛ ساختمانی با سیم های خاردار و دژهای بلند. نقیب احمد [نگهبان اردوگاه] ممنوعیت ها را گوشزد كرد: «شما به هیچ عنوان و تحت هیچ شرایطی با اسیران دیگر حتی به اندازه یك سلام، نباید ارتباط برقرار كنید... شما نباید از پشت پنجره به بیرون نگاه كنید.»[ظهر روز بعد] عدنان وارد آسایشگاه شد و گفت: «نقیب احمد اجازه داده یك اسیر برای چند دقیقه با شما حرف بزند.» بعد از یك ساعت مردی میان سال و میان قامت با هیكلی رنجور و استخوانی اما چهره ای نورانی و بشاش درحالی كه خنده بر لب داشت، با كیسه ای بر دوش وارد اتاق شد و گفت: «من علی اكبر ابوترابی هستم. برادرها نقیب احمد را تحت فشار قرار داده اند كه یكی از برادران ایرانی در شرایط امنیتی برای چند دقیقه با شما صحبت كند و این امر را به من واگذار كرده اند. این كیسه پر از سبزی های همین باغ است كه برادرها زحمت كشیده و برایتان فرستاده اند.» با دیدن حاج آقا ابوترابی نور امیدی در دلمان تابیدن گرفت. شور و شادی بی حدی وجودمان را فراگرفته بود. [آقای ابوترابی] گفت: «من از طریق صلیب سرخ تا حدودی شرح ماجرای شما را شنیده ام. شجاعت و پاكدامنی شما ما را سرافراز كرده، به قد همه ما اضافه كرده. اما خواهرها! من مأمور به پرسیدن یك سؤالم كه باید جوابش را به برادرهایتان (دیگر اسرا) بدهم. ما برای حفظ ناموسمان این جا هستیم، شكنجه می شویم و صبر می كنیم و از خدا پاداش می گیریم. اگر طی این دو سال به شما تعرضی شده، ما باید تكلیف جنگ و عراقی ها را همین جا روشن كنیم. خونی كه برای حفظ عصمت و حیا نریزد، با دوای سرخ [داروی قرمزرنگ و بی ارزش] هیچ فرقی ندارد.» گفتیم: خدا را شكر تا این لحظه در امان بودم. (برگرفته از كتاب «من زنده ام»، خاطرات آزاده «معصومه آباد»)

آرامش اردوگاه

همه هم اتاقی های آن طرف را كه قدیمی های اردوگاه بودند، زدند و لت و پار كردند. بعد ریختند توی بهداری. از پزشك یار ایرانی و مترجم تا زخمی و مریض، همه را زده بودند. بهانه شان این بود كه بچه ها نماز جماعت خوانده بودند، اما بعدتر یكی از سربازها گفته بود «بعد از [عملیات]خیبر، دستور بود همه رو بزنیم. یه عده رو جا به جا كردیم و زدیم. یه عده رو هم نشد جابه جا كنیم، همین طوری زدیم.»...مدتی بعد حاج آقا را آوردند اردوگاه ما. همه توافق داشتیم كه هر طور او صلاح می داند، رفتار كنیم. كسی روی حرف حاج آقا ابوترابی حرف نمی زد. گاهی بعضی ها می آمدند به رفتارهای حاج آقا اعتراض می كردند یا سوال می كردند كه چرا این را می گویید، چرا این طور می كنید. چند دقیقه با آرامش و مهربانی برایشان توضیح می داد؛ اغلب می پذیرفتند و قانع می شدند. خوشحال بودم. باز حاج آقا كنارمان بود. اردوگاه هم آرام تر شده بود.آزاده «علی علی دوست قزوینی»

وقت سر خاراندن نداشتیم!

حاج آقا ابوترابی در اردوگاه موصل نهج البلاغه درس می داد و از آن طرف در كلاس زبان اسم نوشته بود بعضی ها داد وهوار راه انداخته بودند كه انگلیسی زبان اجنبی است ونباید برایش كلاس بگذاریم. حاج آقا اولین نفر اسمش را در این كلاس نوشت كه سروصدا بخوابد. كلاس آلمانی و فرانسه و ایتالیایی هم داشتیم. طوری شده بود كه كسی وقت سرخاراندن نداشت.(برگرفته از كتاب «موصل، روایت هفت مرد از اسارت»، ص 68)

حواسش به همه چیز بود

در اردوگاه چند هفته ای بود كه كتك زدن ها تمام شده بود. ایستاده بودیم سر میز پینگ پنگ، نوبتی بازی می  كردیم. افسران عراقی آمده بودند تماشا. به ما گفتند با هم مسابقه بدهیم. مانده بودیم چه كار كنیم. اگر می بردیم بهانه ای می شد برای كتك زدن ما، حاج آقا ابوترابی زود از راه رسید. همه می دانستیم حاج آقا اگر می خواست با اختلاف عراقی را می برد. اما گذاشت عراقی بازی را ببرد، آخرش هم با او دست داد. عراقی هم خوشحال بود كه یك ایرانی را برده است. حاج آقا حواسش به همه چیز بود. (برگرفته از خاطرات آزاده «محمد طجری» ص ۱۰۷)

توی دویدن حریف نداشت

سال های عمرمان می گذشت، دلمان نمی خواست اسارت هدرشان بدهد. هر كاری می كردیم كه زندگی در اردوگاه مثل زندگی معمولی شود. ورزش می كردیم؛ فوتبال، والیبال، پینگ پنگ، بسكتبال حتی دور از چشم عراقی ها بعضی ها تمرین های رزمی هم می كردند. ولی از همه پرطرفدارتر، مسابقه های فوتبال بود. چهارصد پانصد نفر تماشاگر داشت. حاج آقا ابوترابی هم خودش ورزش می كرد، هم به بقیه سفارش می كرد كه ورزش كنند. با بچه ها فوتبال بازی می كرد، پینگ پنگش خیلی خوب بود، توی دویدن هم حریف نداشت. با بچه ها كه می دوید. یكی یكی از نفس می افتادند و می رفتند كنار؛ همیشه آخر كار فقط خودش می ماند.(برگرفته از خاطرات آزاده «علی علی دوست قزوینی»)

پایان نامه ننوشتن ها

قرار بود عراقی ها از اسرا كار بكشند، كار به اعتصاب كشیده بود. خیلی ها به خانواده هایشان نامه نمی نوشتند. نمی خواستند از صلیب سرخی ها چیزی بگیرند. چون وقت اعتصاب، صلیب سرخی ها طرف عراقی ها را گرفته بودند. حاج آقا به آن‌ها گفت: « خانواده هاتان توی ایران نگران شما هستند. ممكن است شما از همه چیز دل كنده باشید و برایتان فرقی نكند كه آن ها نامه ننویسند یا نه، ولی این طوری به خانواده تان ظلم می كنید. وظیفه دارید برایشان نامه بنویسید.» همه قبول كردند. از صلیب سرخی ها كاغذ گرفتند و نامه نوشتند.

مهم ترین وظیفه اسرا

حاج آقا مثل همان دفعه كه راضی مان كرده بود نامه بنویسیم، همه را راضی كرد بلوك بزنند. حرف كه می زد، كسی نه نمی گفت. بهمان گفت: «مهم ترین وظیفه شما این است كه مراقب خودتان باشید. كاری نكنید به خودتان، به بدنتان ضرر بزنید. اگر دیدید ابوترابی را هم وسط اردوگاه اعدام می كنند، شما حق ندارید با عراقی ها درگیر شوید. می گویند نماز جماعت ممنوع است، جماعت نخوانید. رادیو ممنوع است، دعا خواندن دسته جمعی ممنوع است، قبول كنید. بهانه به دستشان ندهید كه اذیتتان كنند، الان شما ها كار نمی كنید. این ها هم كه دنبال بهانه می گردند، نمی گذارند از اتاق هاتان بیایید بیرون. نه آب دارید، نه می توانید حمام بروید. هر روز هم كه می زنندتان، برای حفظ خودتان باید به حرفشان گوش كنید.»بعضی ها كوتاه نمی آمدند. گفتند: «مسئولیت دارد. نمی توانیم قبول كنیم» حاج آقا گفت: « مسئولیتش با من. چه آن دنیا، چه توی ایران خودم جواب می دهم» این را روی یك كاغذ نوشت و داد توی همه اتاق ها خواندند كه خیال همه را راحت كند. بالاخره اعتصاب را شكستیم. چهار ماه كم نبود.( برگرفته از كتاب «دوره درهای بسته» به روایت اسیر980، ص 58)

رفاقت با خلافكارها

همان روزهای اول به من گفت: «علی آقا چرا این جا این طوری است؟ چرا اتاق های شما از بقیه اتاق ها جداست؟» گفتم: «آخه حاج آقا، اون طرفی ها [كسانی كه رزمنده نبودند و در مرز و مناطق جنگی به اسارت عراقی‌ها درآمده بودند] اهل نماز و روزه نیستن، با ماها فرق می كنن. حتی دزد و قاچاقچی هم تویشان هست، قماربازی می كنن، فحش می دن، ما این جوری راحت تریم. هر كی سرش به كار خودشه. كاری به هم نداریم.» ناراحت شد. ابروهاش را بالا برد. گفت: «نه نه، این طرفی اون طرفی یعنی چه؟ همه مون ایرانی هستیم. گیرم اصلا اونا ایرانی هم نباشن، برای دفاع از اسلام و ایران هم نگرفته باشندشون، انسان كه هستن. انسان محترمه. باید به همه محبت كرد، عزت گذاشت.» چند دقیقه چیزی نگفت. من هم حرفی نداشتم، رویم نمی شد چیزی بگویم، بعد آرام گفت: «اگر فكر می كنید كسی ضعیف تر است، باید بیشتر دور و برش را بگیرید كه نرود طرف عراقی ها. از همین امروز قرار بگذارید هر یكیتان با یك نفرشان دوست بشوید. هر كدام هم كه به نظرتان از همه بدتر است، من باهاش رفیق می شوم.»رفیق شد. دو ماه نكشید. هفت تیر، سالگرد شهادت بهشتی، همان ها كه سال قبل شربت داده بودند و رقصیده بودند، توی اتاق خودشان مراسم گرفتند. ایستاده بودند دم در اتاق – انگار صاحب عزا باشند – به هركس كه می آمد، خوش آمد می گفتند. ما هم رفتیم. حاج آقا سخنرانی كرد. برگرفته از خاطرات آزاده «علی علی دوست قزوینی»

صلیب سرخی‌ها هم به او ایمان داشتند

صلیب سرخی ها حاج آقا را می شناختند. اردوگاه قبلی دیده بودندش. حتی بعضی هاشان می نشستند پیشش و از زندگی خودشان می گفتند و باهاش مشورت می كردند. عین ما قبولش داشتند و به وی احترام می گذاشتند. اوضاع اردوگاه را كه دیده بودند، به عراقی ها گفته بودند: «فقط همین آقا می تواند مشكلتان را حل كند» فرمانده ، حاج آقا را خواسته بود توی دفترش. قضیه را به وی گفته بود. حاج آقا هم گفته بود: «چند روز درها را باز كنید. من باهاشان صحبت می كنم. خواهش می كنم كار كنند»

نزدیك‌ترین دوست ابوترابی

همیشه فكر می كردم من چون طلبه ام، از بقیه به حاج آقا نزدیك ترم. بعدا فهمیدم آن قدر به همه محبت می كرده كه هر كسی پیش خودش همین فكر را می كرده. گاهی كه می نشستیم با هم حرف می زدیم، می دیدم حواسش به همه هست؛ از همه بیشتر به بی نمازها و سیگاری ها.

 

سلول‌های مخوف بغداد به جای تحصیل در آلمان

  الهام یوسفی - سرش را پایین انداخته و غرق فكرهایش بود، كه دایی‌جان وسط صحبت‌های جدی‌اش مكثی كرد و گفت: «علی اكبر! حواست با منه؟ می‌فهمی چی می‌گم بهت؟» یكه‌ای خورد و گفت: «آره دایی‌جان! حواسم با شماست.» اما انگار نبود. این بارِ هزارم بود كه دایی آمده بود زیر گوشش بخواند كه برای ادامه تحصیل برود آلمان و باز تاكید كرده بود كه خودش همه خرج تحصیلش را خواهد داد. تازه دیپلم ریاضی‌اش را گرفته بود و دایی سید علوی، برایش هزار آرزو داشت. اما آقاجان (پدرش) با او از تحصیل در حوزه گفته بود و او دو به شك شده بود كه برود یا بماند. مانده بود كه چه طور بدون این كه دل دایی‌اش را بشكند از تصمیمش برای رفتن به حوزه بگوید. بالاخره تصمیمش را گرفت و به آقا جان گفت اجازه دهد برود حوزه مشهد تا دایی هم فشارش را كم كند و ناامید شود. آقاجان رضا داد و سید علی اكبر، راهی غربت شد. حتی فكرش را هم نمی‌كرد كه چندی بعد دایی بیاید مشهد و با زور و اصرار شناسنامه‌اش را بگیرد كه باید بروی آلمان و من مقدماتش را می‌چینم و نصیحت كند كه «علی اكبر! تو كه با طلبگی نمی‌توانی خرج خودت و یك خانواده را در بیاوری» و او دلش بگیرد و عصر همان روز برود حرم حضرت عهد ببندد كه از هیچ احدی كمك نخواهد حتی اگر مجبور شود پوست هندوانه و خربزه بخورد و...

 

همراه روح ا... در مسیر مبارزه

به آلمان نرفت. طلبه شد و سر عهد و پیمانش هم ماند و به نان سنگك خشك اكتفا كرد و درس خواند. از شهری به شهر دیگر رفت و مقابل استادان بزرگ زانوی شاگردی زد. از مشهد به قم و بعد هم نجف و دست آخر قبولی در دانشكده الهیات نجف وابسته به دانشگاه الازهر مصر. سال‌ها اما سال‌های عجیبی بود. ایران جوشیدن را آغاز كرده بود، كه سید علی اكبر با آقا مصطفی خمینی به ایران بازگشت، سال1342 بود. تظاهرات 15 خرداد او را رسما وارد عالم مبارزه سیاسی كرد ؛آن هم در صف اول یاران امام. اولین زخم را هم در حمله رژیم به مدرسه فیضیه خورد. بعد از جریان فیضیه كه امام به نجف تبعید شدند او هم چمدان بست و برای تحصیل به نجف رفت. حالا در نجف، فرصتی بود كه مقابل روح ا... بنشیند و شاگردی كند. این‌گونه بود كه درس خارج را نزد امام آموخت. شاید نهایتا سی ساله بود كه ساواك با یك چمدان اعلامیه او را در مرز خسروی دستگیر كرد تا زندان قصرشیرین و كرمانشاه و بعد كمیته مشترك و اوین بشود اولین منزلگاه‌های اسارتش. اوین برای همه مبارزان بوی شكنجه و بازجویی‌های دیوانه‌وار می‌داد. وقتی از زندان ساواك خلاصی یافت دیگر شده بود یك مبارز تمام عیار در لباس یك روحانی. به سید علی اندرزگو پیوست و اسلحه را هم رسما بر دوش انداخت. رفته بود توی فهرست سیاه رژیم و تعقیب و دستگیری‌اش در صدر برنامه‌های ساواك بود.

چشمی كه خواب را نمی‌دید

شخصیت های بسیاری از تو خاطره داشتند. محمدعلی رجایی، محمدحسین بهشتی، آیت‌ا... خامنه‌ای، مصطفی چمران. در خاطراتت گفته‌بودی كه در 24 ساعت حتی یك ساعت هم چشمت خواب را نمی‌دید و فقط سنگینی‌اش گاه‌گاهی روی پلك‌هایت بود كه تو می‌تاراندی‌اش كه برود، كه بفهمد تو كار زیاد داری. سرزدن و جویا‌شدن حال‌وروز خانواده‌های زندانیان سیاسی و تبعیدی‌ها و دیدار مبارزان در شهرهای مختلف و روشن نگه‌داشتن شمع ایمان و اراده‌شان با حرف‌هایت، كارهای روزانه‌ات بود. راستی سفر لبنان را هم برای همین رفتی؟ رفتی تا بگویی اسلام محدود به مرزها نیست؟ رفتی تا بگویی كه دلت برای همه مسلمان ها می تپد؟

شیپور جنگ تو را می‌خواند

اندرزگو كه شهید شد، سید هم باید كمی احتیاط می‌كرد و دست به عصا می‌شد. اما هم اهل مبارزه بود و هم آن‌قدر باهوش كه به این آسانی‌ها گیر ساواكی‌ها نیفتد. حتی بعد از تصرف كاخ سعد آباد و پادگان قزوین كه رهبری‌اش را بر عهده داشت باز هم توانست به سلامت از چنگشان بگریزد و خودش را برساند به روزهای پیروزی انقلاب. روزهایی كه همه آرزویش را داشتند. تازه شده بود رئیس كمیته انقلاب در قزوین كه شیپور جنگ به صدا در آمد و او از قزوین با لباس رزم به چمران پیوست و در كنار او در جنگ های نامنظم چونان یك چریك جنگید. تا این كه فصل تازه زندگی‌اش، همان كه بعدتر همه او را به آن شناختند، آغاز شد، وقتی در 26 آذر 1359 در یك ماموریت شناسایی به اسارت دشمن درآمد. او را به بغداد بردند و ‌ماه‌ها نگهش داشتند. 15 ماه گذشت و هیچ‌كس در ایران از او خبری نداشت نشانه‌ها از شهادتش خبر می‌داد كه امام پیام تسلیت را به مجلس شورای اسلامی فرستاد و بعد از آن سخنرانی‌ها وبزرگداشت‌ها برپا شد و در قزوین هم عزای عمومی اعلام كردند. علی‌اكبر ابوترابی‌فرد 15 ماه اسارت در سلول های دهشتناك رژیم بعث را همراه با آن شكنجه‌های وحشیانه، مردانه تحمل كرد.

روح امید در سلول های بغداد

اسرای ایرانی اردوگاه‌های صدام در كدام نمازشان ایمان و عقیده مقاوم خواسته بودند كه خدا تو را برایشان فرستاد؟ و تو چه طور توانستی به آن‌ها ایمان و استواری را بیاموزی؟ تو كه مدام در رفت‌و‌آمد میان بغداد و اردوگاه‌های اسرای ایرانی و از این اردوگاه به آن یكی بودی. آن هم زیر شكنجه‌ها و بازجویی‌های مداوم. چه طور ماندی و نشكستی و چه می‌گویم!؟ تو شكسته‌ها را ترمیم كردی، با آن تن نحیف و رنجورت باغبان كاركشته‌ای بودی كه نمی‌گذاشت امید و ایمان هیچ كسی در آن روزهای سخت و صعب اسارت پژمرده شود. چه طور با آن تن زخمی و مصدوم تكیه‌گاه شدی و ده سال تمام در اردوگاه موصل1 و 3 و 4 و در اردوگاه تكریت 15 و 17 و 18 و سلول‌های مخوف بغداد در اوج فروتنی درس آزادگی دادی؟ چرا وقتی پس از ده سال به وطن آمدی نرفتی یك گوشه دنج بنشینی و بگویی من تكلیف خود را انجام داده‌ام و حتی بیش از تكلیفم و حالا بازنشسته‌ام و مجروحم و خسته و آسیب دیده‌ام؟ چرا دوباره كفش‌هایت را به پا كردی و راه افتادی شهر به شهر و روستا به روستا حال مردم را پرسیدی و پای درد دلشان نشستی و برای حل مشكلشان جان گذاشتی؟

حركت شغل تو بود...

سید علی اكبر ابوترابی فرد كه در زندگی خود دو دوره نمایندگی مجلس و نیز مسئولیت خطیر امور آزادگان را از سوی ولی‌فقیه بر عهده گرفته بود مَرد كار و حركت بود، آزاده روزهای اسارت و مرد بلندهمت و عارفی زاهد در روزهای آزادی. كسی كه در هیچ حال از رفتن باز نایستاد. یك سال پیاده از حرم امام خمینی تا حرم حضرت معصومه(س) رفت، سال دیگر جمعیت بسیاری را با خود همراه كرد و از تنگه مرصاد تا مرز خسروی همراهشان راه پیمود و آخرین بار هم از حرم حضرت امام تا حرم امام رضا (ع) را پیاده رفت تا حركت را در حقیقت و استعاره به همه نشستگان بیاموزد؛ سفری كه با پدر بزرگوارش به مشهد آمد، سفر آخرشان شد. وقتی با آن تصادف در جاده سبزوار – نیشابور به یك سفر همیشگی رفت. رفتن برایش آسان بود چون به چرب و شیرین این دنیا از همان اول هم دل نداده بود. سید علی اكبر ابوترابی فرد راه و رسم زیستن در لباس روحانیت را با فكر و عملش به همه یاد داد، با مردم و رنج های شان زندگی كرد و در عمل مربی انسان ها بود.

منابع: سیری در حیات سید آزادگان، مجله شاهد یاران، ش 9 و یادبود مبلغ خستگی ناپذیر، مبلغان ش 6