امام موسی کاظم (ع)

 

 

 

 

 

دریافت فایل "انسان 250 ساله"

 

 

 

انسان ۲۵۰ ساله  

امام کاظم علیه‌السلام و مبارزه با زره تقیه

 

صادقان/سخنان حضرت آیت‌الله خامنه‌ای که در این کلیپ صوتی می‌شنوید:  زندگی موسی‌بن‌جعفر یک زندگی شگفت‌آور و عجیبی است. اولاً: در زندگی خصوصی موسی‌بن‌جعفر مطلب برای نزدیکان آن حضرت روشن بود. هیچ کس از نزدیکان آن حضرت و خواص اصحاب آن حضرت نبود که نداند موسی‌بن‌جعفر برای چی دارد تلاش می‌کند، و خود موسی‌بن‌جعفر در اظهارات و اشارات خود و کارهای رمزی‌ای که انجام می‌داد، این را به دیگران نشان می‌داد. حتی در محل سکونت، آن اتاق مخصوصی که موسی‌بن‌جعفر در آن اتاق می‌نشستند؛ این‌جوری بود که راوی که از نزدیکان امام هست می‌گوید من وارد شدم، دیدم در اتاق موسی‌بن‌جعفر سه چیز است: یکی یک لباس خشن، یک لباسی که از وضع معمولی مرفه عادی دور هست، یعنی به تعبیر امروز ما می‌شود فهمید، و می‌شود گفت لباس جنگ، این لباس را موسی‌بن‌جعفر آن‌جا گذاشتند، نپوشیدند، به صورت یک چیز سمبولیک، بعد «و سیفٌ معلق» شمشیری را آویختند، معلق کردند یا از سقف یا از دیوار «و مصحف» و یک قرآن. ببینید چه چیز سمبلیک و چه نشانه‌ی زیبائی است، در اتاق خصوصی حضرت که جز اصحاب خاص آن حضرت کسی به آن اتاق دسترسی ندارد، نشانه‌های یک آدم جنگیِ مکتبی، مشاهده می‌شود. شمشیری هست که نشان می‌دهد هدف، جهاد است. لباس خشنی هست که نشان می‌دهد وسیله، زندگی خشونت‌بارِ رزمی و انقلابی است و قرآنی هست که نشان می‌دهد هدف، این است؛ می‌خواهیم به زندگی قرآن برسیم با این وسائل و این سختیها را هم تحمل کنیم.
  موسی‌بن‌جعفر یقیناً یک دورانی را در خفا زندگی می‌کرده. اصلاً زندگی زیرزمینی که معلوم نبوده کجاست که در آن زمان، خلیفه‌ی وقت افراد را می‌خواست، از آنها تحقیق می‌کرد که موسی‌بن‌جعفر را شما ندیدید، نمی‌دانید کجاست؟ و آنها اظهار می‌کردند، که نه حتی یکی از افراد را آن‌طور که در روایت هست موسی‌بن‌جعفر به او گفتند که تو را خواهند خواست. از من، راجع به من از تو سؤال خواهند کرد که تو کجا دیدی موسی‌بن‌جعفر را، به کلی منکر بشو، بگو من ندیدم؛ همین‌جور هم شد. زندانش کردند، بردند برای این‌که از او بپرسند موسی‌بن‌جعفر کجاست. شما ببینید زندگی یک انسان این‌جوری، زندگی کیست. یک آدمی که فقط مسأله می‌گوید، معارف اسلامی بیان می‌کند، هیچ کاری به کار حکومت ندارد، مبارزه‌ی سیاسی نمی‌کند که زیر چنین فشارهایی قرار نمی‌گیرد. حتی در یک روایتی من دیدم که موسی‌بن‌جعفر علیه‌السّلام در حال فرار و در حال اختفاء در دهات شام می‌گشته «وقع موسی‌بن‌جعفر فی بعض قری الشام حارباً متنکراً فوقع فی غار» که توی حدیث هست، روایت هست. که موسی‌بن‌جعفر مدتی اصلاً در مدینه نبوده در روستاهای شام تحت تعقیب دستگاههای حاکمِ وقت و مورد تجسس جاسوسها، از این دِه به آن ده،از آن ده به آن ده، با لباس مبدل و ناشناش که در یک غاری حضرت به یک غاری می‌رسند و در آن غار وارد می‌شوند و یک فرد نصرانی در آن‌جا است. حضرت با او بحث می‌کنند، در همان وقت هم از وظیفه و تکلیف الهی خودشان که تبیین حقیقت هست، غافل نیستند با آن نصرانی صحبت می‌کنند و نصرانی را مسلمان می‌کنند. این زندگی پرماجرای موسی‌بن‌جعفر یک چنین زندگی است که شما ببینید این زندگی چقدر زندگی پرشور و پرهیجانی است. ما امروز نگاه می‌کنیم موسی‌بن‌جعفر، خیال می‌کنیم یک آقای مظلوم بی سر و صدای سر به زیری در مدینه بود و رفتند مأمورین این را کشیدند آوردند در بغداد، یا در کوفه، در فلان جا، در بصره زندانی کردند، بعد هم مسموم کردند، از دنیا رفت، همین و بس، قضیه این نبود. قضیه یک مبارزه‌ی طولانی، یک مبارزه‌ی تشکیلاتی، یک مبارزه‌ای با داشتن افراد زیاد در تمام آفاق اسلامی موسی‌بن جعفر کسانی داشت که به او علاقه‌مند بودند. آن وقتی که پسر عمو، پسر برادر ناخلف موسی‌بن‌جعفر که جزو افراد وابسته‌ی به دستگاه بود درباره‌ی موسی‌بن‌جعفر با هارون حرف می‌زد، تعبیرش این بود که «خلیفتان یجبی الیه ما الخراج» گفت: هارون تو خیال نکن فقط تو هستی که خلیفه در روی زمین هستی در جامعه‌ی اسلامی و مردم به تو خراج می‌دهند، مالیات می‌دهند. دو تا خلیفه هست؛ یکی تویی، یکی موسی‌بن‌جعفر. به تو هم مردم مالیات می‌دهند، پول می‌دهند، به موسی‌بن‌جعفر هم مالیات می‌دهند، پول می‌دهند و این یک واقعیت بود. او از روی خباثت می‌گفت؛ او می‌خواهد سعایت کند. اما یک واقعیت بود، از تمام اقطار اسلامی کسانی بودند که با موسی‌بن‌جعفر ارتباط داشتند. منتها این ارتباطات در حدی نبود که موسی‌بن‌جعفر بتوانند به یک حرکت مبارزه‌ی مسلحانه‌ی آشکاری دست بزنند.

  یک چنین شخصیتی مبارز، مجاهد، متصل به خدا، متوکل به خدا، دارای دوستانی در سراسر جهان اسلام و دارای نقشه‌ای برای این‌که حکومت و نظام اسلامی را پیاده بکند، این بزرگترین خطر برای حکومت هارونی است. لذا هارون تصمیم گرفت که این خطر را از پیش پای خودش بردارد. البته مرد سیاست‌مداری بود، این کار را دفعتاً انجام نداد. اوّل مایل بود که به یک شکل غیرمستقیم این کار را انجام بدهد. بعد دید بهتر این است که موسی‌بن‌جعفر را به زندان بیندازد، شاید در زندان بتواند با او معامله بکند، به او امتیاز بدهد، زیر فشارها او را وادار به قبول و تسلیم بکند، لذا بود که موسی‌بن‌جعفر را از مدینه دستور داد دستگیر کردند، منتها جوری که احساسات مردم مدینه هم جریحه‌دار نشود و نفهمند که موسی‌بن‌جعفر چگونه شد. لذا دو تا مرکب و محمل درست کردند یکی به طرف عراق، یکی به طرف شام که مردم ندانند که موسی‌بن‌جعفر را به کجا بردند. و موسی‌بن‌جعفر را آوردند در مرکز خلافت و در بغداد آن‌جا زندانی کردند و این زندان، زندان طولانی‌ای بود. البته احتمال دارد که مسلّم نیست که حضرت را از زندان یکبار آزاد کرده باشند، مجدداً دستگیر کرده باشند، آنچه مسلّم است بار آخری که حضرت را دستگیر کردند، به قصد این دستگیر کردند که امام علیه‌السّلام را در زندان به قتل برسانند و همین کار را هم کردند. البته شخصیت موسی‌بن‌جعفر در داخل زندان هم همان شخصیت مشعل روشنگری است که تمام اطراف خودش را روشن می‌کند، ببینید حق این است. حرکت فکر اسلامی و جهاد متکی به قرآن یک چنین حرکتی است، هیچ وقت متوقف نمی‌ماند حتی در سخت‌ترین شرائط. که ما در زمان خودمان هم، در دوران اختناق شدید رژیم دیدیم کسانی بودند در تبعید، در زندان، زیر شکنجه، در شرائط سخت، بلکه در سخت‌ترین شرائط، اما در همان حال هم نه فقط نمی‌شکستند خودشان، بلکه دشمنشان را می‌شکستند. نه فقط تحت تأثیر قرار نمی‌گرفتند بلکه زندان‌بانها را تحت تأثیر قرار می‌دادند و این همان کاری بود که موسی‌بن‌جعفر کرد که در این‌باره داستانهای زیادی و روایات متعددی هست.

 

امام موسی کاظم (ع) و حقیقت وجودی ما

      صادقان /در فرهنگ شیعی، 2 نفر از اهل‌بیت (ع)، با صفت باب الحوائج شناخته می‌شوند: ابوالفضل العباس (ع)، و امام موسی کاظم (ع). هر چند این صفت صرفا برای این 2 شخصیت به شکل شایع کاربرد دارد، ولی در باورهای شیعی در واقع همه معصومین چنین جایگاهی دارند، آنها باب رحمت پروردگارند. این باور، مورد بسیاری از بدفهمی ها و سوءتفاهم ها برای برادران غیرشیعی قرار گرفته است. زیرا اولین و مهم ترین پیام دین مبین اسلام، توحید است؛ یعنی باور به یکتایی و بی نیازی ذات اقدس الله، و نزدیکی و قرب او به انسان ها (خدا حتی از رگ گردن ما هم به ما نزدیک تر است). اما اگر چنین است، پس چرا شیعه، رسول اکرم (ص) و اهل بیت ایشان را زیارت می کنند و آنها را واسطه بین خود و خدا قرار می دهند؟
      برای شیعیان، ناگفته پیداست که توحید، مهم ترین اصل اعتقادی اسلام است و جایگاه ائمه نزد شیعیان روشن است: براساس روایات، شناخت خداوند، وابسته به خودشناسی است و هر کس خودش را بشناسد، خدا را شناخته است. اما خودشناسی چگونه به دست می آید؟ چگونه می توانیم مدعی شویم که حقیقت وجودی خودمان را درک کرده ایم، و حال آن که همواره این امکان را پیش روی خود میسر می بینیم که فردایی بهتر را بسازیم و به فردی بهتر از امروز مبدل شویم. حقیقت وجودی ما انسان ها هیچ گاه به معنای تام و تمام محقق نشده است. پس چگونه می توانیم خودمان را بشناسیم، و این خودشناسی را مقدمه ای برای خداشناسی قرار دهیم؟ پاسخ این است که می باید انسان هایی را بیابیم که حقیقت وجودی انسان را به معنای تام و تمام به فعلیت رسانده اند. آنها می باید تجسم همه مکارم اخلاقی و دینی باشند. ما در آینه آنهاست که می توانیم به شناخت گوهر وجودی خود نائل شویم.  اهل بیت (ع) در فرهنگ شیعی، چنین نقشی را ایفا می کنند. برای مثال با نگاه کردن به سیره ابوالفضل العباس (ع) و امام موسی کاظم (ع)، همه قدرت های دنیوی پیش روی ما سست می شوند، و حقیقت و ارزش و قدرت معنوی انسان کامل را درک می کنیم. ما در آینه زندگی موسی بن جعفر (ع) است که حقیقت وجودی خود را می شناسیم، و با این خودشناسی، حوائج دنیوی برایمان بی مقدار و بی ارزش خواهند شد. موسی کاظم (ع) باب الحوائج است، زیرا با ورود از این در به سوی قرب الهی، دیگر حاجتی برایمان باقی نخواهد ماند.

حسین برید / جام جم

 

مدیر گروه تاریخ مؤسسه امام خمینی(ره) در گفت وگو با قدس تشریح کرد؛

 راز «باب الحوائج» بودنِ کاظم آل عبا(ع)

 

 
 

        صادقان/یکی از پرسشهای رایج درباره اهل بیت(ع) چرایی و فلسفه شهرت هر یک از آنها به صفت و لقبی خاص است؛یکی جواد است و دیگری رضا، یکی صادق است و یکی مرتضی. در پاسخ به این پرسش و به مناسبت فرا رسیدن سالروز شهادت امام کاظم(ع) با حجت الاسلام والمسلمین محمدرضا جباری، عضو هیأت علمی و مدیر گروه تاریخ مؤسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی(ره) و مولف کتابهای «سیره اخلاقی و سبک زندگی حضرت زهرا(س)»، «سیره اخلاقی پیامبر اعظم(ص)» و «سازمان وکالت و نقش آن در عصر ائمه(ع)» درباره چرایی شهرت امام موسی بن جعفر(ع) به کاظم و باب الحوائج به گفت وگو پرداخته‌ایم.

***  سیره و سبک زندگی امام هفتم(ع) دارای چه فضایل اخلاقی و برکات روحی است و این فضایل، زندگانی ایشان را از چه باب متمایز و منحصر می‌کند؟

  در ارتباط با فضایل و سیره اخلاقی معصومین(ع) یا به تعبیر امروزی سبک زندگی آنان در یک تقسیم منطقی می‌توان محورهای پنجگانه‌ای را ترسیم کرد که عبارتند از: "سلوک معصوم با خداوند"، "سلوک معصوم با خویشتن"، "سلوک معصوم با خانواده و جامعه" و "سلوک معصوم با طبیعت و حیوانات" که هر یک از اینها محورهای 
جزیی تری دارد. در ارتباط با امام هفتم(ع) وقتی روایات را بررسی می‌کنیم، در تمامی ابواب نمونه‌های خوبی می‌توان یافت که معرف سیره ایشان است، اما لقب برجسته درباره ایشان کاظم است، چنانکه هر یک از معصومین(ع) به رغم داشتن اوصاف و القاب متعدد، به یکی شهره شده‌اند به عنوان مثال امام پنجم(ع) به باقر و ثامن الائمه(ع) به رضا و عالم آل  محمد. البته باید توجه داشت، شهره شدن یکی از معصومین(ع) به یک لقب به معنای نبود آن صفت در دیگر ائمه(ع) نیست، یعنی اگر امام هفتم(ع) کاظم است، سایر ائمه(ع) نیز چنین بوده‌اند و کظم غیظ داشته‌اند؛ به تعبیر مقام معظم رهبری همه معصومین(ع) نوری واحدند؛ یعنی‌‌ همان تعبیر انسان ۲۵۰ ساله ایشان که به اقتضای زمان، صفتی خاص در آن حضرات(ع) بروز و ظهور بیشتری داشته است.  به عنوان مثال در عصر امام چهارم(ع) که مردم دچار دنیاگرایی بودند، ایشان با دعا روح عرفان را به جامعه تزریق کردند، یا امام پنجم(ع) به باقرالعلوم شهره بودند. زیرا فضا برای طرح مباحث علمی و شکوفایی علمی شیعه و رهبران آنها مناسب بود.

  ***با این اوصاف، مگر شرایط دوران حیات پربرکت امام هفتم(ع) چگونه بود که ایشان به کاظم شهرت یافتند؟

  درباره امام کاظم(ع) باید گفت، عصر ایشان دوره‌ای است که امام(ع) نگاهی خاص به جامعه داشتند، آن هم جامعه‌ای که با حاکمیت بنی عباس در زمانِ اقتدار آن مواجه بود. طبیعتاً فضایل اخلاقی اجتماعی را ایشان ترویج می‌کردند و در این فضا بویژه در نتیجه برخی قیامهای علویان همچون نفس زکیه در آن عصر، دشمنی‌هایی نسبت به حضرت(ع) بروز می‌کرد، اما حضرت(ع) در چنین فضایی باید به گونه‌ای عمل می‌کردند که شیعه مهجور و منزوی نشود و بتواند در یک سلوک اجتماعی به وظایف خود به عنوان تنها گروه پیرو مکتب راستین نبوی، عمل کند. باید توجه داشت، حرکت امام کاظم(ع) استمرار حرکتِ پدرشان است، امام ششم(ع) به شیعیان توصیه می‌کردند که در تجمع‌ها و نمازهای جماعت اهل سنت حضور یابند و با جامعه همراه باشند که اینها همه مؤثر بود برای حضور شیعه در جامعه به عنوان یک گروه مطرح. امام کاظم(ع) در راستای همین سیاست عملاً به شیعه درس مدارا، کظم غیظ و حلم و بردباری می‌دادند تا در سایه این روش همزیستی صحیح با مخالفان داشته باشند؛ بنابراین، لقب کاظم با توجه به این نکته جای بحث دارد و خود حضرت(ع) عملاً نشان دادند که مصادیق فراوانی در این باره وجود دارد؛ به عنوان مثال ایشان در برخورد با یکی از افراد مخالف که همواره به حضرت(ع) جسارت و اهانت داشت، به گونه‌ای که گاهی برخی از شیعیان اجازه برخورد با او را می‌طلبیدند، امام(ع) اجازه نمی‌دادند.

 *** آیا امام(ع) نسبت به همه کظم غیظ داشتند و دوست و دشمن از این رفتار حضرت(ع) بهره‌مند بودند یا اینکه افراد و گروه‌های خاص، مخاطب این رفتار و سیره امام کاظم(ع) قرار می‌گرفتند؟

  موضوع مدارا و کظم غیظ حضرت(ع) نسبت به افراد جاهل بود، گرچه مخالف بودند و به این دشمنی علم نداشتند، نه سردمداران جریان کفر؛ یعنی امام(ع) با دشمنان جاهل و درون جامعه اسلامی که دچار جهل بودند، چنین سیره‌ای داشتند، اما با معاندان و دشمنان قسم خورده اسلام، کفار و منافقان‌‌ همان سیره پیامبر(ص) و نیز توصیه قرآن را در پیش می‌گرفتند، یعنی «اشداء علی الکفار و رحماء بینهم».

  *** با توجه به اینکه امام کاظم(ع) در شرایط خاص سیاسی اجتماعی و تحت فشار و خفقان شدید زندگی می‌کردند، چگونه این سلوک رفتاری بویژه کظم غیظ را به جامعه انتقال می‌دادند؟

  این ناظر است به سیره اجتماعی امام(ع)، ایشان با آحاد جامعه در ارتباط بودند؛ در سیره ایشان یک نکته، تکریم انسانها و پرهیز از نگاه تبعیض آمیز به انسانهاست که متأسفانه پس از رحلت در جامعه اسلامی رواج یافته بود و امام هفتم(ع) بویژه با این موضوع مواجهه داشتند و می‌کوشیدند به شیعه و یاران و در مجموع به جامعه نگاه تکریم آمیز به انسانها را القا کنند و در عمل نیز این گونه رفتار می‌کردند. به عنوان مثال یکی از اصحاب روایت می‌کند، روزی نزد امام(ع) بودم که تعدادی غلام حبشی را نزد ایشان آوردند. حضرت(ع) در گوش یکی از آنها چیزی گفته و فرمودند: «به هر یک از دوستانت ۳۰ درهم بده»پس از رفتن آنها، حضرت(ع) فرمودند: «او غلامی عاقل و درستکار بود.» این ماجرا نگاه مساوی ایشان به غلامها و نیز توصیه به احسان و مساوات را در کنار توجه به موضوع درستکاری و عقل را نشان می‌دهد که این‌‌ همان سیره قرآن است که دلیل برتری انسانها نسبت به یکدیگر را تقوای آنها معرفی می‌کند.

  ***ایشان افزون بر کاظم به باب الحوائج نیز در میان معصومان(ع) معروف هستند، دلیل این لقب حضرت(ع) چیست؟

 اهتمام امام هفتم(ع) به رفع مشکل دیگران در سیره ایشان بسیار جالب توجه است؛ حضرت(ع) فراوان انفاق داشتند و برای حل مشکلات مردم از ۱۰۰ تا ۳۰۰ دینار می‌پرداختند و بر این مسأله تأکید داشتند که افراد جامعه اسلامی باید به اندازه‌ای به یکدیگر نزدیک باشند که اگر یکی از آنان نیازی پیدا کرد، به آسانی بتواند این نیاز را به برادرانش عرضه کند. حتی بیان شده روزی یکی از شیعیان نزد حضرت(ع) آمد و ایشان از او پرسیدند: «رفتار شما شیعیان با هم چگونه است؟»ایشان فرمودند: در بهترین حال! حضرت(ع) سپس فرمودند: «یعنی این گونه است که اگر یکی از شما در منزل نبودید و یکی از برادرانتان نیازی داشت و به منزل شما آمد، به اندازه نیاز از پول شما بردارد و رفیق او ناراحت نشود» فرد پاسخ داد: «نه» ایشان فرمودند: «پس شما در احسن حال نیستید»  این نگاه امام(ع)، اصل محبت و تلاش برای رفع مشکلات و نیازهای جامعه را تصویر می‌کند. بنابراین، گشاده رویی امام هفتم(ع) در هنگام عرضه نیاز دیگران، در کنار گشاده دستی و اهتمام به رفع نیازهای جامعه بحق ایشان را باب حاجات ساخته است. در تعبیر شیخ مفید از امام کاظم(ع) آمده که فرمودند: «صله‌های ما در میان مردم ضرب المثل شده بود»، یعنی به فراخور حال افراد به نیازمندان کمک می‌کردند. البته دادن حوائج تنها به حیات ایشان محدود نمی‌شود، بلکه پس از شهادت نیز مزار مطهر ایشان محل حاجات است و در آثار مختلف این مسأله ذکر شده است که به سهولت حاجات را مستجاب می‌کنند؛ البته همه قبور ائمه(ع) منشأ برکات هستند، اما شاید به اعتبار غربت فضای غیرشیعی محل دفنشان، این چنین شهره شده‌اند و به سهولت حاجت را عطا می‌کنند.

  ***توجه به این ابعاد از زندگانی امام هفتم(ع) یعنی موضوع کظم غیظ و توجه به نیازهای دیگران و پاسخ دادن به آنها چه رهاوردی برای سبک زندگی دارد؟

باید توجه داشت، سبک حیات امام کاظم(ع) بر اساس اصول ثابتِ مبانی عقلی قرآنی استوار است که باید برای ما درس باشد و در محورهای مختلف جا می‌گیرد، چه در حیات فردی شامل ارتباط با خود از جمله خوراک و پوشاک، اقتصاد و معیشت و چه حیات خانوادگی در ارتباط با همسر و فرزندان و خویشان و دیگر ابعاد. و در مجموع این سبک به گونه‌ای است که می‌توان اصولی ثابت را از آن استخراج کرد، یعنی این گونه نیست که در حال رضا به گونه‌ای خاص رفتار کنند و در خشم به گونه‌ای دیگر یا در جوانی به شیوه‌ای و در پیری به شیوه دیگر.به عبارت بهتر مطالعه حیات معصوم(ع) ما را به اصول ثابت رهنمون می‌شود و این برای ما درس است، بویژه در اتخاذ سبک زندگی معصوم؛ این طور نباشد که مقطعی خاص اقبال به خداوند داشته باشیم و در وقت آسایش از او دور شویم.بنابراین، درسی که می‌توان از سبک زندگی حضرت(ع) گرفت، این است که اصولی ثابت بر زندگانی ایشان حاکم بوده و مجموعه‌ای از اوصاف در جای جای حیات ایشان دیده می‌شود. 

 قدس آنلاین -آمنه مستقیمی

 

 

پای درس اخلاق امام موسی بن جعفر علیه السلام

 

کسب حلال، عبادتی همانند جهاد در راه خدا

موسى بن بكر نقل می کند که امام کاظم علیه السلام به من فرمود: «مَنْ طَلَبَ هَذَا الرِّزْقَ مِنْ حِلِّهِ لِیَعُودَ بِهِ عَلَى نَفْسِهِ وَ عِیَالِهِ كَانَ كَالْمُجَاهِدِ فِی سَبِیلِ اللَّه‏»[2]کسی که در پی روزی حلال برود تا از آن، خود و خانواده اش را بهره مند سازد ؛ پاداش او در پیشگاه الهی مانند پاداش رزمنده ای است که در راه خدا جهاد می کند.توضیح: از تشابهی که در این روایت شریف به کار رفته است، یکی اهمیت و دیگری دشواری فراوان کسب روزی حلال فهمیده می شود. همانگونه که اگر جهاد نباشد جامعه اسلامی در خطر نابودی است؛ اگر کسب روزی حلال نباشد بساط یک زندگی پاک دینی در آستانه برچیدگی است. و نیز همانگونه که سخت ترین و پرخطرترین کار، جنگ و نبرد تن به تن در جهاد است به همان میزان، کسب روزی حلال، سخت است و دشوار. بنابراین نباید انتظار داشت که در راه کسب حلال، سختی و مشقت وجود نداشته باشد.نکته دیکر اینکه تلاش برای کسب حلال، عبادتی همتای جهاد در راه خداست و در ثواب و اجر، مانند آن است؛ از این رو امام کاظم علیه السلام آن را به جهاد در راه خدا تشبیه کرده است. روش پاسخ به خواسته های درونی اینگونه است که آن را از دنیای حلال بهره مند سازید البته به مقداری که به شأن شما آسیب نزند و اسراف هم نشود و از همین بهره مند سازی حلال برای انجام امور دینی کمک بگیرید ؛ چرا که روایت شده کسی که دنیا را برای دین و یا دین را برای دنیا ترک کند در مسیر اسلام نیست.

نکته ای مهم در تربیت کودک و نوجوان

صالح بن عُقْبة از امام کاظم علیه السلام نقل می کند که حضرت فرمود:«تُسْتَحَبُّ عَرَامَةُ الصَّبِیِّ فِی صِغَرِهِ لِیَكُونَ حَلِیماً فِی كِبَرِهِ ثُمَّ قَالَ مَا یَنْبَغِی أَنْ یَكُونَ إِلَّا هَكَذَا.»[3] بهتر آن است که کودک را در همان سن پایین و قبل از ورود به جامعه با سختی ها و مشکلات اجتناب ناپذیر زندگی آشنا کنی تا وقتی بزرگ شد بتواند مشکلات زندگی را تحمل کند. سپس حضرت برای تاکید بیشتر فرمود: جز این شایسته نیست عمل شود.توضیح: از مشکلات رفتاری موجود در بین جوانان، عدم تحمل سختی های جاری در زندگی است. این تحمل ناپذیری که معمولا به شکل رفتارهای تند عصبی و یا افسردگی های روحی بروز می کند ریشه در تمرین نداشتن های افراد دارد. نوع این افراد با جنس سختی آشنا نیستند و آن را تجربه نکرده اند که اگر پیش از این آن را شناخته و قدری از آن چشیده بودند همانند واکسنی روحشان در برابر سختی های امروز از خود تحمل و ایستادگی نشان می داد و بر مشکلات پیروز می شد.توصیه موکد امام کاظم علیه السلام در این زمینه پرهیز از استریل نگه داشتن کودکان و چشاندن محرومیت ها و سختی های متناسب به آنهاست. از ساده ترین کارهایی که در این باره می شود کرد پاسخ ندادن فوری به خواسته های کودک یا نوجوان است تا او بفهمد و این واقعیت را تجربه کند که هر چه را خواست فورا مهیا نمی شود و گاهی اصلا برای او تهیه نکنید تا این را هم بداند که گاهی چیزی را که می خواهد امکان دستیابی به آن وجود ندارد تا فردا، وقتی همسری را خواست و به دلایلی آن وصلت صورت نگرفت دست به خودکشی نزند. عمل به این دستور تربیتی و این تمرین ها سبب می شود تا کودک شما مشکلات به مراتب سخت تر آینده را راحت تر تحمل کند و زانوی شکست به زمین نزد و این همان دستور امام کاظم علیه السلام است که فرمود:«لِیَكُونَ حَلِیماً فِی كِبَرِهِ» ؛تا این کودک در سنین بزرگی بتواند در برابر سختی ها و مشکلات شکیبا باشد.

عقل و نقل دو حجت الهی در دست بشر

امام کاظم علیه السلام به یکی از شاگردان برجسته خود به نام هشام بن حَکَم فرمود:«یَا هِشَامُ إِنَّ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حُجَّتَیْنِ حُجَّةً ظَاهِرَةً وَ حُجَّةً بَاطِنَةً فَأَمَّا الظَّاهِرَةُ فَالرُّسُلُ وَ الْأَنْبِیَاءُ وَ الْأَئِمَّةُ وَ أَمَّا الْبَاطِنَةُ فَالْعُقُول‏»  ؛ هشام! خداوند متعال دو دلیل  و راهنما برای کشف معارف دین الهی و پیمودن راه کمال در اختیار مردم قرار داده است که یکی عیان است و دیگری نهان. آنکه عیان است انبیاء و امامان اند و آنکه نهان است عقلهایند.[4]

توضیح: از این روایت نورانی و روایات مشابه آن استفاده می شود که دستیابی به باید ها و نباید های دینی و نیز سایر معارف الهی از دو راه عقل برهانی و نقل وحیانی (گزاره های وحیانی که از طریق پیامبر و امامان علیهم السلام برای ما نقل شده است) امکان پذیر است. هر یک از این دو در عین اینکه برای فهم دین لازمند؛ ولی هیچ یک به تنهایی کافی نیستند.

خلاصه اینکه برای فهم دین و دستیابی به بایدها و نباید ها و نیز هست ها و نیست های معارف دینی؛ هر چند عقل  لازم است اما به تنهایی کافی نیست و کسی نمی تواند بگوید من تنها به عقل اعتماد می کنم و در فهم دین در به روی گزاره های نقلی ببندد.نظیر این روایت به کسانی که دنبال دلیل برای واجبات و محرمات می گردند این پیام را دارد که:دلیل احکام ؛ واجبات و محرمات الهی تنها در عقل خلاصه نمی شود؛ بلکه دلیل بسیاری از آنها از دسترس عقل خارج است و منحصر در دلیل نقلی است.

تقسیم بندی اوقات زندگی به چهار بخش

امام کاظم علیه السلام در یک دستور جامع و کاربردی برای برنامه ریزی در زندگی چنین می فرماید:«اجْتَهِدُوا فِی أَنْ یَكُونَ زَمَانُكُمْ أَرْبَعَ سَاعَات»؛‏ سعی کنید در زندگی، زمان خود را به چهار بخش تقسیم کنید:

1. سَاعَةً لِمُنَاجَاةِ اللَّهِ :بخشی را به راز و نیاز با خداوند متعال اختصاص دهید.

2. وَ سَاعَةً لِأَمْرِ الْمَعَاشِ :بخشی را هم به تلاش برای کسب روزی حلال اختصاص دهید.

3. وَ سَاعَةً لِمُعَاشَرَةِ الْإِخْوَانِ وَ الثِّقَاتِ الَّذِینَ یُعَرِّفُونَكُمْ عُیُوبَكُمْ وَ یُخْلِصُونَ لَكُمْ فِی الْبَاطِنِ:زمانی هم به معاشرت با برادران و اشخاص مورد اعتمادی بپردازید كه شما را از عیب‏هایتان آگاه می کنند و از صمیم قلب با شما یک رو هستند.همانگونه که اگر جهاد نباشد جامعه اسلامی در خطر نابودی است؛ اگر کسب روزی حلال نباشد بساط یک زندگی پاک دینی در آستانه برچیدگی است. و نیز همانگونه که سخت ترین و پرخطرترین کار، جنگ و نبرد تن به تن در جهاد است به همان میزان، کسب روزی حلال، سخت است و دشوار

4. وَ سَاعَةً تَخْلُونَ فِیهَا لِلَذَّاتِكُمْ فِی غَیْرِ مُحَرَّمٍ وَ بِهَذِهِ السَّاعَةِ تَقْدِرُونَ عَلَى الثَّلَاثِ سَاعَات‏:زمانی را هم برای لذتهای حلال قرار دهید که به کمک این بخش است که شما توان گذراندن آن سه بخش را خواهید داشت.[5]

توجه به دنیای حلال و بهره گیری از آن برای آخرت

بر خلاف مکتبهای به ظاهر عرفانی که دنیا را پست و منفور دانسته و به پرهیز از آن فرامی خوانند مکتب اسلام دنیا را بد نشمرده و به بهره مندی از حلال آن توصیه نیز می کند. در این باره سخنی از امام کاظم علیه السلام به ما رسیده است که در عین کوتاهی بسیار کاربردی و راهگشاست. آن حضرت فرمودند:«اجْعَلُوا لِأَنْفُسِكُمْ حَظّاً مِنَ الدُّنْیَا بِإِعْطَائِهَا مَا تَشْتَهِی مِنَ الْحَلَالِ وَ مَا لَا یَثْلِمُ الْمُرُوَّةَ وَ مَا لَا سَرَفَ فِیهِ وَ اسْتَعِینُوا بِذَلِكَ عَلَى أُمُورِ الدِّینِ فَإِنَّهُ رُوِیَ لَیْسَ مِنَّا مَنْ تَرَكَ دُنْیَاهُ لِدِینِهِ أَوْ تَرَكَ دِینَهُ لِدُنْیَاهُ.»[6]روش پاسخ به خواسته های درونی اینگونه است که آن را از دنیای حلال بهره مند سازید البته به مقداری که به شأن شما آسیب نزند و اسراف هم نشود و از همین بهره مند سازی حلال برای انجام امور دینی کمک بگیرید ؛ چرا که روایت شده کسی که دنیا را برای دین و یا دین را برای دنیا ترک کند در مسیر اسلام نیست.

توضیح: خواهشها و تمایلات درونی حقیقتی است انکار ناپذیر که این خواهشها در نگاه دینی به دو بخش حلال و حرام تقسیم می شود. اگر به کلی با این درخواستها مخالفت شود آنگونه که طرفداران سرکوب نفس معتقدند، این نفس سرکوب شده دیگر توان همکاری برای انجام امور دینی را نخواهد داشت.امام کاظم علیه السلام در این فرمایش نورانی توصیه می کند تا انسان با قدری پاسخ مثبت و حساب شده به خواسته های حلال، از نفس، مرکب راهواری بسازد برای طی طریق بندگی و انجام امور دینی.

پی نوشت:

1.       منابعی مانند مسار الشیعة ص36، مصباح مجتهد ص749 ، مصباح کفعمی ج2 ص598 و زادالمعاد ص35 این روز را روز شهادت امام کاظم علیه السلام ذکر کرده اند.

2.       كافی ، ج‏5، ص 93.

3.       كافی، ج‏6، ص 51.

4.       کافی، ج1، ص 16.

5.       تحف العقول، ص 409.

6.       همان ص410  .

 
 

 

زندگی اجمالی امام كاظم(ع)

 

  صادقان/هفتمین امام شیعه امامیّه، حضرت موسی بن جعفر - علیه السّلام - است كه مسلمانان، به ویژه شیعیان، او را به دلیل حلم و بردباری اش در برابر معاندان و فرو نشاندن غیظ و خشم خویش در مقابل دشمنان[1] لقب كاظم داده اند. تولّد آن حضرت به سال 128 - و در منابع اندكی 129 - در اَبواء - كه منطقه ای است میان مكه و مدینه - از مادری با نام حمیده بربریه،[2] بوده است. ماه تولد در هیچ منبعی نیامده و تنها به سال اكتفا شده است.[3] شهادت ایشان در بیست و پنجم رجب[4] سال 183 در بغداد، در زندان حاكم ستمگر عباسی، هارون الرشید، صورت گرفته است. برخی روز شهادت را پنجم و برخی ششم ماه رجب دانسته اند.[5] امام كاظم - علیه السّلام - پس از شهادت پدر بزرگوارش در سال 148، رهبری شیعیان را بر عهده گرفت و عمر شریف خود را در مدینه و بغداد گذراند. در میان شخصیّت های علوی موجود در عصر آن حضرت، كسی را توان برابری با وی نبوده و از نظر علم و تقوا و زهد و عبادت سر آمد روزگار خویش بشمار می آمد. شیخ مفید درباره آن حضرت می گوید: كان أبوالحسن موسی - علیه السّلام - أعبد أهل زمانه و أفقههم و أسخاهم كفّا و أكرمهم نفسا.[6]
ابوالحسن موسی - علیه السّلام - فقیه ترین و سخی ترین و با شخصیّت ترین اهل زمان خود بود.شیخ طبرسی می نویسد: كان علیه السّلام أحفظ النّاس لكتاب الله... و كان النّاس بالمدینه یسمّونه زین المجتهدین.[7]آن حضرت حافظ ترین مردم نسبت به كتاب خدا بود... و مردم مدینه او را زینت كوشندگان در عبادت خدا می نامیدند. ابن ابی الحدید درباره آن حضرت چنین می نویسد:جمع من الفقه و الدّین و النّسك و الحلم و الصّبر.[8]فقاهت، دیانت، عبادت و بردباری و شكیبائی، همه در آن حضرت جمع بود.
یعقوبی، مورّخ شهیر، درباره وی می نویسد: و كان موسی بن جعفر من أشدّ النّاس عباده.[9]موسی بن جعفر - علیه السّلام - عابدترین مردم زمان خود بوده است.
در شذرات الذّهب آمده است: كان صالحا عابدا جوادا حلیما كبیر القدر.آن حضرت از صالحان، عابدان، سخاوتمندان و بردباران بود و شخصیتی بس بزرگ داشت. همانجا از قول ابوحاتم نقل می كند كه گفت: ثقه امام من ائمّه المسلمین؛[10] آن حضرت مورد وثوق و امامی از ائمه مسلمین است.یافعی می گوید: كان صالحا عبادا جوادا حلیما و كان سخیّا.[11]یحیی بن حسن بن جعفر، نسب شناس مشهور، درباره آن حضرت نوشته است:كان موسی بن جعفر یدعی العبد الصّالح من عبادته و اجتهاده.[12] موسی بن جعفر - علیه السّلام - به علت عبادت و اجتهادش، عبد صالح خوانده می شد. این جملات، نمونه هایی است از آنچه مورّخان و محدّثان شیعه و سنّی، آن حضرت را با آن توصیف كرده اند. استاد عطاردی جملات زیادی از این قبیل را در كتاب گرانبهای خود مُسند الامام الكاظم فراهم آورده است.
آنچه از سجایای امام، بیش از همه قابل توجه بوده، كرم و سخاوت آن حضرت است كه ضرب المثل بوده است. ابن عنبه در این باره می نویسد:و فی كمّه صرر من الدّراهم فیعطی من لقیه و من ارد برّه و كان یضرب المثل بصرّه موسی.[13]
همواره نزد او كیسه هایی از زر بود و به هر كسی كه می رسید و یا به هر كسی كه به احسان آن حضرت چشم داشت از آنها می بخشید، به طوری كه كیسه های زر او ضرب المثل شده بود. سخاوت امام حتّی شامل كسانی می شد كه به آزار و اذیّت او می پرداختند. در این زمینه ابن خَلَّكان از قول خطیب، چنین آورده است:و كان سخیّا كریما و كان یبلغه عن الرّجل أنّه یؤذیه فیبعث الیه بصرّه فیها ألف دینار و كان یصرّ الصرّر ثلاث مأه دینار و اربع مأه دینار و مأتی دینار ثمّ یقسّمها بالمدینه[14] فكانت صرر موسی مثلا.[15]
او چنان بزرگوار و سخاوتمند بود كه وقتی به وی اطلاع می دادند فردی در صدد اذیت شماست، كیسه زری كه حاوی هزار دینار بود برایش می فرستاد. او همیشه زرها را در كیسه های سیصد و چهارصد و دویست دیناری می گذاشت و میان اهل مدینه تقسیم می كرد و كیسه های زر وی معروف بود.
ابوالفرج اصفهانی درباره بخشش آن حضرت به كسانی كه به آزار او می پرداختند، روایت مفصلی آورده است كه آدمی را به شگفتی وا می دارد.[16]
ذهبی، رجالی مشهور درباره امام كاظم - علیه السّلام - می نویسد: وقد كان موسی من أجواد الحكماء و من العبّاد الاتقیاء.[17]
موسی بن جعفر از سخاوتمندان حكما و از بندگان پرهیزكار خداوند بود.از جمله خصائص دیگر آن حضرت زهد و عبادت وی بود. حضرتش سالهای متمادی در زندان به سر برده و در تمام این مدت به عبادت خدا مشغول بود؛ به طوری كه بسیاری از زندانبانان او تحت تأثیر قرار گرفته و از نگهداری امام در آن شرایط سخت خودداری می كردند.[18]

هارون درباره آن حضرت به ربیع گفت: امّا انّ هذا من رهبان بنی هاشم؛ این مرد از راهبان بنی هاشم است. 

ربیع می گوید: به هارون گفتم: پس چرا او را زندانی كرده ای؟ هارون پاسخ داد:

هیهات لابدٌ من ذلك؛ چاره ای جز این نیست.[19]

ابن وردی از مورّخان قرن هفتم، روایت مستندی درباره كثرت عبادت آن حضرت آورده است.[20]

مناسب است این نقل را هم بیفزاییم كه امام صادق - علیه السّلام - سخت به فرزندش موسی علاقمند بود. لذا از آن حضرت سؤال شد: ما بلغ من حبك لموسی؟ قال: وددت أن لیس لی ولد غیره كیلا یشركه فی حبّی احد؛ شما چه اندازه موسی را دوست دارید؟ حضرت فرمود: دوست داشتم جز موسی فرزندی نداشتم تا هیچ شریكی در دوستی من نسبت به او وجود نداشت.[21]

به دلیل همین سجایای پاك اخلاقی بود كه آن حضرت نزد مردم، محبوبیّت فراوانی داشت و درباره او به كرامات فراوانی قائل بودند. ابن الجوزی در این زمینه روایتی آورده كه ابن حَجَر هَیتَمی نیز آن را روایت كرده است؛ مضمون روایت این است:

شقیق بلخی در سال 149 در سفر حج به امام برخورد و چندین بار كوشید مطلبی از آن حضرت بپرسد كه هر بار امام با خواندن آیه ای ما فی الضمیر او را برملا كرد.[22]

-------------------------------------------------------------------------------

[1] . المناقب، ابن شهر آشوب، ج 2، ص 382؛ الارشاد، ص 279؛ عمده الطالب، ص 196؛ الصواعق المحرقه، ص 203.

[2] . از امام باقر _ علیه السّلام _ نقل شده كه فرمودند: حمیده فی الدنیا، محموده فی الاخره. الكافی، ج 1، ص 477، حدیث 1.

[3] . تواریخ النبی و الآل، ص 35.

[4] . عیون الاخبار الرضا، ج 1، ص 104؛ مصباح المتهجد، ص 566.

[5] . الكافی، ج 1، ص 476؛ عیون الاخبار الرضا، ج 1، ص 99.

[6] . الارشاد، ص 277.

[7] . اعلام الوَری، ص 298.

[8] . شرح نهج البلاغه، ج 15، ص 273.

[9] . تاریخ الیعقوبی، ج 2، ص 414.

[10] . شذرات الذّهب، ج 1، ص 304.

[11] . مرآت الجنان، ج 10، ص 394.

[12] . تهذیب التهذیب، ج 1، ص 339.

[13] . عمده الطالب، ص 196.

[14] . تاریخ بغداد، ج 13، ص 27؛ وفیات الاعیان، ج 5، ص 308.

[15] . همان.

[16] . مقاتل الطالبین، ص 332.

[17] . میزان الاعتدال، ج 4، ص 204.

[18] . مقاتل الطالبین، ص 332.

[19] . عیون الاخبار الرضا، ج 1، ص 31.

[20] . تتمه المختصر، ج 1، ص 210؛ مسند الامام الكاظم، ج 2، ص 42؛ زهر الادب، ج 1، ص 133؛ الارشاد، ص 281.

[21] . نثر الدر، ج 1، ص 356.

[22] . صفه الصفوه، ج 2، ص 103؛ الصواعق المحرقه، ص 204.

رسول جعفریان - حیات فكری و سیاسی امامان شیعه(ع)، ص 375

منبع: شبکه قرآن صدا وسیما http://qurantv.ir/Note/UNotes.aspx?ZID=2dbce574-6999-40d0-88eb-6f7fd11181a9

 

 

شیوه مبارزه و جهاد امام موسی کاظم (ع)



دوران امامت حضرت ابی الحسن موسی بن جعفر (علیهماالسلام) یکی از مهمترین مقاطع زندگینامه ی ائمه ( ع) است .

این مقطع سی وپنج ساله (از 148 تا 183 هجری) یعنی دوران امامت حضرت ابی الحسن موسی بن جعفر (علیهماالسلام) یکی از مهمترین مقاطع زندگینامه ی ائمه ( علیهم السلام) است . دو تن مقتدرترین سلاطین بنی عباس منصور و هارون و دو تن از جبارترین آنان مهدی و هادی در آن حکومت می کردند . بسی از قیامها و شورشها و شورشگرها در خراسان، در افریقیه، در جزیره ی موصل، در دیلمان و جرجان، در شام، در نصیبین، در مصر، در آذربایجان و ارمنستان و در اقطاری دیگر، سرکوب و منقاد گردیده و در ناحیه ی شرق و غرب و شمال قلمرو وسیع اسلامی، فتوحات تازه و غنایم و اموال وافر، بر قدرت و استحکام تخت عباسیان افزوده بود .

جریانهای فکری و عقیدتی در این دوران، برخی به اوج رسیده و برخی زاده شده و فضای ذهنی را از تعارضات، انباشته و حربه یی در دست قدرتمداران و آفتی در هوشیاری اسلامی و سیاسی مردم گشته و میدان را بر علم داران صحنه ی معارف اصیل اسلامی و صاحبان دعوت علوی، تنگ و دشوار ساخته بود .
شعر و هنر، فقه و حدیث و حتی زهد و ورع، در خدمت ارباب قدرت درآمده و مکمل ابزار زر و زور آنان گشته بود . در این دوران، دیگر نه مانند اواخر دوران بنی امیه و نه همچون دهساله ی اول دوران بنی عباس و نه شبیه دوران پس از مرگ هارون که در هر یک، حکومت مسلط وقت، به نحوی تهدید می شد؛ تهدیدی جدی دستگاه خلافت را نمی لرزاند و خلیفه را از جریان عمیق و مستمر دعوت اهل بیت ( علیهم السلام) غافل نمی ساخت .
در این دوران، تنها چیزی که می توانست مبارزه و حرکت فکری و سیاسی اهل بیت ( علیهم السلام) و یاران صدیق آنان را مجال رشد و استمرار بخشد، تلاش خستگی ناپذیر و جهاد خطیر آن بزرگواران بود و توسل به شیوه ی الهی «تقیه» . و بدین ترتیب است که عظمت حیرت آور و دهشت انگیز جهاد حضرت موسی بن جعفر ( علیه وعلی ابائه التحیةوالسلام) آشکار می گردد .
باید عرض کنم که کاوشگران تاریخ اسلام، آنگاه که به فحص و شرح زندگی امام موسی بن جعفر ( علیهماالسلام) پرداخته اند، سهم شایسته یی از توجه و تفطن را که باید به حادثه ی عظیم و بی نظیر «حبس طویل المدة» ی این امام همام اختصاص می یافت، بدان اختصاص نداده و در نتیجه از جهاد خطیر آن بزرگوار غافل مانده اند .
در زندگینامه ی آن امام عالی مقام، سخن از حوادث گوناگون و بی ارتباط با یکدیگر و تأکید بر مقام علمی و معنوی و قدسی آن سلاله ی پیامبر (صلی الله علیه واله وسلم) و نقل قضایای خاندان و اصحاب و شاگردان و مباحثات علمی و کلامی و امثال آن، بدون توجه به خط جهاد مستمری که همه ی عمر سی وپنج ساله ی امامت آن بزرگوار را فراگرفته بوده است، ناقص و ناتمام می ماند . تشریح و تبیین این خط است که همه ی اجزای این زندگی پرفیض را به یکدیگر مرتبط می سازد و تصویری واضح و متکامل و جهت دار که در آن هر پدیده یی و هر حادثه یی و هر حرکتی، دارای معنایی است، ارایه می کند .
چرا حضرت امام صادق ( علیه السلام) به «مفضل» می فرماید: امر امامت این جوانک را فقط به اشخاص مورد وثوق بگو؟ و به «عبدالرحمن بن حجاج» به جای تصریح به کنایه می گوید: زره بر تن او راست آمده است؟ و به یاران نزدیک چون «صفوان جمال» او را به علامت و نشانه معرفی می کند؟ و چرا بالاخره در وصیت نامه ی خود، نام فرزندش را به عنوان وصی پس از نام چهار تن دیگر می آورد که نخستین آنان «منصور عباسی» و سپس حاکم مدینه و سپس نام دو زن است؛ چنان که پس از ارتحال آن حضرت، جمعی از بزرگان شیعه نمی دانند جانشین آن بزرگوار، همین جوان بیست ساله است؟ چرا در گفتگو با هارون که به او خطاب می کند: «خلیفتان یجبی الیهما الخراج» ، زبان به سخن نرم و انکارآمیز می گشاید؛ اما ابتدائا در خطاب به مرد زاهد نافذالکلمه یی به نام «حسن بن عبدالله» سخن را به معرفت امام می کشاند و آنگاه خود را امام مفترض الطاعة، یعنی صاحب مقامی که آن روز خلیفه ی عباسی در آن متمکن بود، معرفی می کند؟
چرا به «علی بن یقطین» که صاحب منصب بلندپایه ی دستگاه هارون و از شیفتگان امام است، عملی تقیه آمیز را فرمان می دهد؛ اما «صفوان جمال» را بر خدمت همان دستگاه شماتت می کند و او را به قطع رابطه با خلیفه فرا می خواند؟ چگونه و با چه وسیله یی آن همه پیوند و رابطه در قلمرو گسترده ی اسلام، میان دوستان و یاران خود پدید می آورد و شبکه یی که تا چین گسترده است، می سازد؟
چرا «منصور» و «مهدی» و «هارون» و «هادی» ، هر کدام در برهه یی از دوران خود، کمر به قتل و حبس و تبعید او می بندند؟ و چرا چنان که از برخی روایات دانسته می شود، آن حضرت در برهه یی از دوران سی وپنج ساله، در اختفا بسر برده و در قرای شام یا مناطقی از طبرستان حضور یافته و از سوی خلیفه ی وقت، مورد تعقیب قرار گرفته و به یاران خود سفارش کرده که اگر خلیفه درباره ی من از شما پرسید، بگویید او را نمی شناسیم و نمی دانیم کجاست؟
چرا هارون در سفر حجی، آن حضرت را در حد اعلی تجلیل می کند و در سفر دیگری دستور حبس و تبعید او را می دهد و چرا آن حضرت در اوایل خلافت هارون که وی روش ملایمت و گذشت در پیش گرفته و علویان را از حبسها آزاد کرده بود، تعریفی از فدک می کند که بر همه ی کشور وسیع اسلامی منطبق است؛ تا آن جا که خلیفه به آن حضرت به تعریض می گوید: پس برخیز و در جای من بنشین؟ و چرا رفتار همان خلیفه ی ملایم، پس از چند سال، چندان خشن می شود که آن حضرت را به زندانی سخت می افکند و پس از سالها حبس، حتی تحمل وجود زندانی او را نیز بر خود دشوار می یابد و او را جنایتکارانه مسموم و شهید می کند؟
اینها و صدها حادثه ی توجه برانگیز و پرمعنی و در عین حال ظاهرا بی ارتباط و گاه متناقض با یکدیگر در زندگی موسی بن جعفر ( علیهم السلام) هنگامی معنی می شود و ربط می یابد که ما آن رشته ی مستمری را که از آغاز امامت آن بزرگوار تا لحظه ی شهادتش ادامه داشته، مشاهده کنیم . این رشته، همان خط جهاد و مبارزه ی ائمه ( علیهم السلام) است که در تمام دوران دویست وپنجاه ساله و در شکلهای گوناگون استمرار داشته و هدف از آن، اولا تبیین اسلام ناب و تفسیر صحیح قرآن و ارایه ی تصویری روشن از معرفت اسلامی است و ثانیا، تبیین مسأله ی امامت و حاکمیت سیاسی در جامعه ی اسلامی و ثالثا، تلاش و کوشش برای تشکیل آن جامعه و تحقق بخشیدن به هدف پیامبر معظم اسلام (صلی الله علیه واله) و همه ی پیامبران؛ یعنی اقامه ی قسط و عدل و زدودن اندادالله از صحنه ی حکومت و سپردن زمام اداره ی زندگی به خلفاءالله و بندگان صالح خداوند .
امام موسی بن جعفر ( علیه السلام) نیز همه ی زندگی خود را وقف این جهاد مقدس ساخته بود؛ درس و تعلیم و فقه و حدیث و تقیه و تربیتش در این جهت بود .

 
 

چرا به امام موسی کاظم (ع) باب الحوائج  می گویند؟

 
 

صادقان/آیت الله وحید خراسانی در یکی از سخنان خود به تشریح ویژگی های امام موسی بن جعفر(علیه السلام) پرداخته است،با توجه به ایام شهادت هفتمین امام شیعیان جهان متن سخنان این مرجع تقلید شیعیان در پی می آید.

بسم الله الرحمن الرحيم

25 رجب سال روز شهادت امام هفتم حضرت موسي بن جعفر الكاظم (علیه السلام) است . شيعه و سني مناقب و فضائل آن حضرت را نقل كرده اند . از آن جمله إبن طلحه ، عالم بزرگ سني مي گويد :« هو؛ الامام ، الكبير القدر العظيم الشأن ، الكثير التهجّد ، الجادّة في الإجتهاد، المشهود له بالكرامات ، المشهور بالعبادة ، المواظب علي الطاعات ، يبيّت الليل ساجدا و قائما و يقطع النهار متصدقاً و صائماً ولفرط علمه و تجاوزه عن المعتدين عليه دُعي كاظما ، كان يجازي المسيء بإحسانه إليه ، ويقابل الجاني عليه بعفوه عنه ، و لكثرة عباداته كان يسمي بالعبد الصالح ، ويُعرف بالعراق بباب الحوائج إلي الله ، لنجح المتوسلين إلي الله تعالي به ، كراماته تحار منها العقول ....۱»
« او امامي بزرگ قدر ، عظيم الشأن ، بسيار متهجّد ، اهل جديت در كوشش ، كسي كه كرامات او آشكار و به عبادت مشهور ، و به طاعت مواظب بود . شبها را در حال سجود و قيام سپري مي كرد و روزها را با صدقه وروزه مي گذرانيد وبه خاطر شدت حلم و گذشتي كه نسبت به جسارت كنندگان به خود داشت ، كاظم خوانده مي شد . كسي را كه به او بدي مي كردبا نيكي و احسان پاداش مي داد . با جنايت كننده نسبت به خويش ، با عفو وبخشش مقابله مي كرد . و به خاطر كثرت عباداتش عبد صالح نام گرفت ، و در عراق به باب الحوائج إلي الله مشهور است . چرا كه كساني كه بوسيله او به خداي توانا متوسل مي شوند ، از توسل خويش نتيجه مي گيرند . كراماتش عقلها را حيران مي كند .. . » . و نيز إبن حجر ، دانشمند بسيار متعصب سني درباره ايشان چنين مي گويد : « و كان معروفاً عند أهل العراق بباب قضاء الحوائج عند الله و كان أعبد أهل زمانه و أعلمهم و أسخاهم ۲»

« او نزد اهل عراق به باب قضاء حوائج ،نزد خداوند معروف بود و عابدترين مردم زمانش و داناترين و سخاوت مندترين آنان بود .»

كراماتي كه از آن حضرت نقل شده بسيار زياد است . از آن جمله در حديث صحيحي ، حمادبن عيسي مي گويد : « بر حضرت موسي بن جعفر بر شهر بصره وارد شدم ، پس به ايشان عرض كردم : دعا كنيد خداي تعالي يك خانه ، يك همسر ، فرزند وخادم روزيم كند و پنجاه حج نصيبم كند . حماد مي گويد به محض اينكه پنجاه حج را شرط كردم ، دانستم كه من بيش از پنجاه حج انجام نخواهم داد سپس حماد گفت : تابحال چهل و هشت حج به جا آوردم و اين خانه من است كه روزيم شده ، و اين همسر من است كه در پشت پرده كلامم را مي شنود و اين خادم من و اين پسر من است و همه اينها نصيبم شد. پس از اين سخن حماد دو حج ديگر انجام داد و پنجاه حج او تكميل شد سپس به قصد پنجاه ويكم حركت كرد ، و همراه اوابوالعباس نوفري بود ، زماني كه مي خواستند احرام ببندند و حماد قصد غسل داشت ، سيلي آمد و او غرق شد و از دنيا رفت . رحمة الله عليه »
همچنيني در حديث صحيح ديگري چنين آمده است : « آن حضرت (علیه السلام)در سرزمين مني به زني عبور كردند كه مي گريست و فرزندان او در اطراف او گريه مي كردندو گاوي كه دارايي اين زن بود ، مرده بود ، پس آن حضرت(علیه السلام) به طرف آن زن رفتند و فرمودند : اي كنيز خدا ،چرا مي گريي ؟ آن زن پاسخ داد اي بنده خدا من فرزندان يتيمي دارم و گاو ماده اي داشتم كه گذران زندگي خود و كودكانم از آن بود ، هم اكنون مرده است و من و فرزندانم راه چاره اي نداريم ، حضرت(علیه السلام) فرمودند :آيا مي خواهي برايت زنده اش كنم ، پس به دل آن زن افتاد كه بگويد آري اي بنده خدا ، پس آن حضرت به كناري رفتند و دو ركعت نمازي خواندند سپس دست خود را كمي بالا آوردند و لبان مبارك را كمي تكان دادند ، سپس برخاستند و گاو را صدا زدند وباعصا يا پاي مبارك ضربه اي به او نواختند، پس حيوان بر روي زمين ايستاد . آن زن تا چنين صحنه اي را ديد فرياد زد و گفت : قسم به پروردگاركعبه كه اين عيسي بن مريم است . امام (علیه السلام)به ميان مردم رفتند و بين آنان قرار گرفتند و عبور كردند . »

ايشان در زندان هارون الرشيد و با زهري كه به ايشان دادند ، غريبانه ومظلومانه به شهادت رسيدند . قبر مطهر آن حضرت در كاظمين و در كنار قبر مطهر حضرت جواد عليه السلام قرار دارد.در پايان جهت تيمّن و تبرّك چند حديث از ايشان نقل مي كنيم ؛«ياهشام ، إنّ العاقل نظر إلي الدنيا وإلي أهلها فعلم أنها لاتنال إلا بالمشقة ، و نظر إلي الآخرة ، فعلم أنها لاتنال إلا بالمشقة ، فطلب بالمشقة أبقاهما .۳»
« السخي قريب من الله ، قريب من الجنة ، قريب من الناس ۴» « إنّ خواتين أعمالكم قضاء حوائج إخوانكم و إحساناً عليهم ما قدره و الا لم يقبل منكم عملا هنو علي إخوانكم و رحموهم تلقو بنا ۵»« جهاد الإمرأة ، حسن التبعّل ۶» « ما من شيء تراه عينيك إلا فيه موعظة ۷»

منبع: شفقنا
 
 کرامات کاظمیه
 

صادقان/به خدا سوگند، دیدم آب چاه بالا آمد و آن جوان دستش را دراز كرد و مشك را گرفت و پر آب كرد. مّا كرامات آن حضرت ، از كتاب ابن طلحه (1) به نقل از حسام بن حاتم اصم آمده است كه وى از ابى حاتم نقل كرده است كه شقیق بلخى به من گفت : در سال 149 ه -. ق . به قصد انجام فریضه حج بیرون شدم و در قادسیه فرود آمدم ، در آن میان كه من به كثرت مردم ، و زیورهایى كه با خود داشتند، ناگاه چشمم به جوان خوش سیماى گندمگون لاغرى افتاد كه بالاى جامه هایش جامه اى پشمى پوشیده و عبایى به دور خود پیچیده و نعلینى در پا، یكه و تنها نشسته بود. با خود گفتم ، این جوان از صوفیه است ، مى خواهد در بین راه خود را بر مردم تحمیل كند، به خدا سوگند كه هم اكنون نزد او مى روم و او را سرزنش مى كنم . نزدیك او رفتم ، چون مرا دید كه به سمت او مى روم ، فرمود: ((اى شقیق از بسیارى گمانها دورى كن كه برخى گمانها گناه است )) سپس مرا ترك گفت و به راه خود رفت . با خود گفتم این كار شگفتى است كه وى آنچه را در باطنم گذشته بود به زبان آورد و نام مرا گفت . این كسى جز بنده صالح خدا نباید باشد، نزد او مى روم و از او درخواست مى كنم تا مرا به خدمتگزارى بپذیرد، با عجله به دنبالش رفتم امّا به وى نرسیدم و از چشمم ناپدید شد. چون در محل واقصه فرود آمدیم ، دیدم نماز مى خواند و در حال نماز، بدنش مى لرزد و اشكهایش جارى است . با خود گفتم : این همان همسفر من است ، نزد او بروم و حلیت بطلبم ، صبر كردم تا نشست ، به طرف او رفت همین كه دید به سمت او مى روم فرمود: ((یا شقیق بخوان : (( و انى لغفار لمن تاب و آمن و عمل صالحا ثم اهتدى )) )) (2) سپس مرا ترك كرد و رفت . با خود گفتم این جوان از ابدال است ؛ دوبار از دل من خبر داد، همین كه در منزل زباله فرود آمدیم ، دیدیم آن جوان كنار چاهى ایستاده است ؛ در دستش مشك آب كوچكى است و مى خواهد آب خوردن تهیه كند، مشك از دستش در چاه افتاد و من به او نگاه مى كردم دیدم چشم به آسمان دوخت و شنیدم كه مى گفت : خداوندا اى مولاى من ، من چیزى جز آن را ندارم ، نگذار از دستم برود!))
شقیق مى گوید: به خدا سوگند، دیدم آب چاه بالا آمد و آن جوان دستش را دراز كرد و مشك را گرفت و پر آب كرد، وضو گرفت و چهار ركعت نماز خواند، سپس به دو طرف توده اى از شن رفت ، آنها را با مشت بر مى داشت ، میان مشك مى ریخت و تكان مى داد و میل مى كرد. جلو رفتم ، سلام دادم ، جواب سلام مرا داد. عرض كردم : از زیادى نعمتى كه خداوند به شما داده ، به من بخورانید. فرمود: اى شقیق ! نعمت ظاهرى و باطنى خداوند همواره به ما مى رسد، پس به پروردگارت خوشبین باش . سپس مشك را به من داد مقدارى خوردم دیدم تلخان و شكر است .به خدا سوگند كه هرگز خوشمزه تر و خوشبوتر از آن را نخورده بودم . سیر غذا و سیر آب شدم چندان كه چند روزى میل به غذا و آب نداشتم . بعدها او را ندیدم تا وارد مكه شدیم ، شبى او را كنار ناودان طلا دیدم ؛ در آن نیمه شب با خشوع و آه و گریه نماز مى خواند، همچنان بود تا شب گذشت و چون فجر طلوع كرد در جاى نمازش نشست و تسبیح مى گفت سپس از جا بلند شد و نماز صبح خواند، هفت شوط طواف كرد و از مسجد بیرون شد. دنبالش رفتم ، دیدم دوستان و غلامانى دارد، برخلاف آنچه بین راه دیده بودم ، مردم اطرافش ‍ مى گردند و به او سلام مى دهند. از كسى كه نزدیكش بود، پرسیدم : این جوان كیست ؟

گفت : این موسى بن جعفر بن محمّد بن على بن الحسین بن على بن ابى طالب علیه السلام است . با خود گفتم : اگر این امور شگفت آور جز از چنین آقایى بود، تعجب مى كردم .از كتاب شیخ مفید - رحمه اللّه - در باب دلایل و آیات و معجزات و علامات امامت ابوالحسن موسى علیه السلام از هشام بن سالم نقل شده است كه مى گوید: پس از وفات امام صادق علیه السلام من به همراه محمّد بن نعمان ، صاحب طاق در مدینه بودیم و مردم در اطراف عبداللّه بن جعفر به عنوان این كه پس از پدرش او صاحب امر است ، جمع مى شدند. ما در حالى وارد شدیم كه مردم در نزد او بودند، از زكات پرسیدیم كه در چه مقدار واجب مى شود؟ گفت : در دویست درهم ، پنج درهم . گفتیم : در صد درهم چه قدر؟ گفت : دو درهم و نصف ، گفتیم : به خدا سوگند كه مرجثه هم چنین حرفى را نزده اند. گفت : به خدا قسم من نمى دانم كه كجا برویم .
من با ابوجعفر احول در یكى از كوچه هاى مدینه نشسته بودیم و مى گریستیم ، و نمى دانستیم به كجا رو آوریم و نزد چه كسى برویم . به عقیده مرجثه معتقد شویم ، یا به قدریه مراجعه كنیم ، با معتزله هم عقیده شویم یا به زیدیه رجوع كنیم ؟ ما همچنان متحیر بودیم كه ناگاه پیرمرد ناشناسى آمد و با دستش به من اشاره كرد. ترسیدم كه از جاسوسهاى ابوجعفر منصور باشد؛ چون او در مدینه جاسوسهایى داشت تا ببینند پس از امام صادق علیه السلام مردم به چه كسى مراجعه مى كنند تا او را بگیرند و گردنش را بزنند.

من ترسیدم كه این مرد، از آنها باشد، به احول گفتم : من بر خود و بر تو بیمناكم ، تو از من فاصله بگیر، او تنها هدفش منم نه تو، پس تو از من دور شو تا هلاك نشوى و به نابودى خودت كمك نكنى . مقدار زیادى از من دور شد و من در پى آن پیرمرد رفتم . چون امیدى به خلاصى خود از دست او نداشتم ، همچنان به دنبال او مى رفتم و آماده مرگ بودم تا این كه مرا به در خانه ابوالحسن موسى علیه السلام رساند، آنگاه مرا به حال خود گذاشت و رفت .

ناگاه خدمتگزارى از بیرون منزل ، گفت : وارد شو، خدا تو را بیامرزد! من وارد شدم ، ناگاه دیدم ابوالحسن بن موسى بن جعفر علیه السلام بى مقدمه رو به من كرد و فرمود: به سوى من ! به سوى من ! نه به سمت مرجثه برو، نه به سوى قدریه و نه سوى معتزله و نه به جانب زیدیه ! عرض كردم : فدایت شوم ، پدرت از دنیا رفت ؟ فرمود: آرى ، عرض كردم : به اجل خود از دنیا رفت ؟ فرمود: آرى ، عرض كردم : بنابراین بعد از آن حضرت چه كسى امامت و رهبرى ما را عهده دار است ؟ فرمود: اگر خدا بخواهد تو را هدایت كند، هدایت خواهد كرد. عرض كردم : برادرت عبداللّه گمان مى برد كه بعد از پدرش او امام و رهبر مردم است ؟ فرمود: عبداللّه مى خواهد كسى خدا را عبادت نكند.

عرض كردم : به این ترتیب ، بعد از پدر بزرگوارتان امام كیست ؟ فرمود: اگر بخواهد تو را هدایت كند، هدایت خواهد كرد. عرض ‍ كردم : فدایت شوم ، پس تو امام و رهبر مایى ؟ فرمود: من چنین سخنى نمى گویم . هشام بن سالم مى گوید: با خود گفتم : همانا راه درستى را در مساءله نرفتم . آنگاه عرض كردم : فدایت شوم ، آیا شما خود امامى دارید؟ فرمود: نه . با شنیدن این پاسخ ، بزرگى و هیبت آن حضرت چنان بر قلب من وارد شد كه جز خدا كسى نمى داند! سپس گفتم : فدایت شوم ، آیا مى توانم چیزى را از شما بپرسم كه از پدرت مى پرسیدم !

فرمود: جهت اطلاع خودت بپرس ولى به دیگران نگو زیرا اگر بین مردم منتشر شود باعث كشتن من شده اى ! مى گوید: پس سؤ الاتى كردم ، دیدم دریاى بى پایانى است ، عرض ‍ كردم : فدایت شوم ، شیعیان پدرت سرگردانند، اجازه مى فرمایید این مطلب را به ایشان بگویم و آنها را به جانب شما بخوانم در حالى كه شما از من خواستید مطلب را پوشیده نگه دارم ؟ فرمود: كسى را كه اطمینان به هدایتش داشتى بگو ولى از او قول بگیر كه مطلب را مخفى بدارد زیرا اگر آن را پخش كند سر مرا بر باد خواهد داد - با دست مبارك اشاره به گلویش كرد - هشام مى گوید: از محضر امام علیه السلام بیرون آمدم ، ابوجعفر احول را دیدم ، پرسید: از خانه موسى بن جعفر چه خبر؟

گفتم : هدایت . و جریان را نقل كردم ، سپس زراره و ابوبصیر را دیدیم آنها خدمت امام رفتند و سخن آن حضرت را شنیدند و براى آنها یقین حاصل شد. بعدها مردم را گروه گروه دیدیم ، هر كس كه خدمت آن حضرت شرفیاب شد (به امامت او) اطمینان یافت و جز گروه عمار ساباطى ، و جز اندكى از مردم كسى به سراغ عبداللّه نرفت .

از همان كتاب از قول رافعى نقل شده است كه مى گوید: پسر عمویى داشتم به نام حسن بن عبداللّه كه مردى پارسا و از عابدترین مردم زمانش بود و به خاطر كوشش در دیانت و عبادت ، دستگاه حكومتى از او چشم مى زد و چه بسا با امر به معروف و نهى از منكر خشم حكومتیان را بر مى انگیخت ولى به خاطر صلاح وى آن را تحمل مى كردند، و به این حال بود تا این كه روزى وارد مسجد شد در حالى كه ابوالحسن موسى بن جعفر علیه السلام در مسجد بود. آن حضرت اشاره فرمود، حسن نزد وى رفت ، فرمود: اى ابوعلى چه قدر شادمانیم و دوست مى داریم این حالى را كه تو دارى ، جز این كه تو معرفت ندارى ، به دنبال معرفت برو! عرض كرد: فدایت شوم ، معرفت چیست ؟

فرمود: برو فقه و حدیث بیاموز! گفت : از كه بیاموزم ؟ فرمود: از فقهاى مدینه بیاموز و سپس آنها را بر من عرضه كن ! مى گوید: حسن بن عبداللّه رفت و (آموخته هاى خود را) نوشت و بعد آمد، نوشته ها را بر آن حضرت قرائت كرد، ولى امام علیه السلام همه را مردود شمرد. آنگاه فرمود: برو آگاهى پیدا كن ! حسن بن عبداللّه به دینش اهمیت مى داد. راوى مى گوید: وى همواره در پى فرصتى بود تا این كه ابوالحسن علیه السلام به قصد مزرعه اى كه در خارج مدینه داشت حركت كرد، در بین راه آن حضرت را دید، عرض كرد: فدایت شوم من در پیشگاه خداى تعالى بر شما حجت را تمام مى كنم مرا به آنچه معرفتش بر من واجب است راهنمایى كنید.

مى گوید: در این جا ابوالحسن علیه السلام او را به امر امیرالمؤ منین و حقانیت آن بزرگوار و امر امام حسن و امام حسین و على بن حسین و محمّد بن على و جعفر بن محمّد صلوات اللّه علیهم ، آگاه ساخت و سپس ساكت شد. عرض كرد: فدایت شوم ، امروز امام كیست ؟ فرمود: اگر بگویم مى پذیرى ؟ گفت : آرى . فرمود: امروز من امامم . عرض كرد: دلیلى بفرمایید كه من براى دیگران استدلال كنم . فرمود: نزد آن درخت برو - به درخت خارى اشاره كرد - بگو: موسى بن جعفر مى گوید: نزد من بیا! مى گوید: نزد آن درخت آمدم و پیام امام علیه السلام را رساندم . به خدا سوگند دیدم درخت زمین را شكافت و آمد در مقابل حضرت ایستاد. آنگاه امام علیه السلام اشاره فرمود: برگرد! برگشت .

راوى مى گوید: حسن بن عبداللّه به امامت آن حضرت ایمان آورد و بعد به خاموشى و عبادت به سر مى برد و پس از آن كسى او را ندید كه سخنى بگوید.(3)

از جمله روایتى است كه عبداللّه بن ادریس از ابن سنان نقل كرده ، مى گوید: روزى هارون الرشید چند جامه براى على بن یقطین فرستاد و بدان وسیله او را گرامى داشت ، در میان آنها شنلى از خز سیاه بود كه همچون جامه مخصوص پادشاهان ، طلادوزى شده بود! على بن یقطین تمام آن جامه ها را خدمت ابوالحسن موسى بن جعفر علیه السلام فرستاد و از آن جمله همان شنل بود و مقدارى مال نیز بر آنها افزود كه طبق معمول از خمس مالش ‍ خدمت امام علیه السلام مى فرستاد.

همین كه این جامه ها و اموال به دست امام علیه السلام رسید، آنها را قبول كرد امّا شنل را به وسیله همان قاصد به على بن یقطین بازگرداند و به او نوشت : آن را نگه دار و مبادا از دستت بیرون كنى كه در آینده نزدیك ، به آن سخت نیازمند خواهى شد. على بن یقطین از این كه شنل را به او برگردانده اند، به شك افتاد و علت آن را نفهمید ولى آن را نگهداشت ، مدتى گذشت على بن یقطین نسبت به غلام مخصوصش ‍ غضبناك شد و او را از كار بر كنار ساخت .

غلام علاقه على بن یقطین را به ابوالحسن موسى علیه السلام مى دانست و از فرستادن مال و جامه و هدایا در فرصتهاى مختلف ، براى امام علیه السلام ، اطلاع داشت . از این رو نزد هارون رفت و بدگویى كرد و گفت : او به امامت موسى بن جعفر قائل است و هر سال خمس مالش را نزد او مى فرستد و در فلان وقت آن شنل مرحمتى امیرالمؤ منین را براى او فرستاده است . هارون برآشفت و بشدت غضبناك شد و گفت : من حقیقت این مطلب را كشف مى كنم اگر همین طور باشد كه تو مى گویى به زندگى او خاتمه مى دهم . فورى فرستاد و على بن یقطین را احضار كرد. همین كه حاضر شد، گفت : آن شنلى را كه به تو مرحمت كردیم چه كردى ؟

گفت : یا امیرالمؤ منین : آن در نزد من در جامه دانى مهر و موم شده است ، آن را معطر نگه داشته ام و كمتر روزى است كه صبح جامه دان را باز نكنم و از باب تبرّك به آن نگاه نكنم . هر صبح و شب آن را مى بوسم و به جاى اولش بر مى گردانم ، هارون گفت : هم اكنون آن را حاضر كن ! گفت : اطاعت یا امیرالمؤ منین . یكى از خدمتگزارانش را خواست و گفت : برو به فلان حجره خانه من و كلیدش را از خدمتگزارم بگیر و در حجره را باز كن سپس فلان صندوق را بگشا و آن جامه دانى را كه مهر و موم است بیاور. چیزى نگذشت كه غلام رفت و جامه دان را مهر شده آورد و در مقابل هارون نهاد، هارون دستور داد تا مهر آن را شكسته آن را باز كنند.همین كه باز كردند، شنل تا شده و معطر به حال خود باقى است . خشم هارون فرو نشست ، سپس به على بن یقطین گفت : آن را به جاى خود برگردان و تو نیز سرفراز برگرد، دیگر هرگز سخن هیچ سخن چینى را درباره تو باور نخواهم كرد. آنگاه دستور داد تا جایزه گرانبهایى براى على بن یقطین فرستادند و فرمود، هزار تازیانه به غلام سخن چین بزنند، حدود پانصد تازیانه به او زده بودند كه مرد.(4)

از جمله به نقل از محمّد بن فضل روایت شده كه مى گوید: میان اصحاب ما درباره مسح پاها به هنگام وضو، روایت مختلف بود كه آیا از انگشتان تا برآمدگى روى پاها مسح بكشند یا از برآمدگیها تا انگشتان . این بود كه على بن یقطین نامه اى به ابوالحسن موسى بن جعفر علیه السلام نوشت : فدایت شوم ، دانشمندان ما در مسح پاها اختلاف دارند اگر صلاح بدانید به خط خودتان چیزى بنویسید تا ان شاء اللّه ، مطابق آن علم كنم ، امام علیه السلام در پاسخ نوشت : مورد اختلاف در وضو را كه نوشته بودى فهمیدم ولى آنچه را كه در این باره به تو امر مى كنم آن است كه سه مرتبه مضمضه و سه بار استنشاق كن و لابلاى موهاى ریشت آب را رسوخ ده و سه مرتبه صورتت را بشوى و دستهایت را سه بار تا آرنج شستشو كن و تمام سرت را مسح بكش و به بیرون و به درون گوشهایت دست بكش و سه مرتبه پایت را تا برآمدگى بشوى و بر خلاف این دستور عمل نكن !

وقتى كه نامه امام به على بن یقطین رسید از مطالب نامه كه بر خلاف اجماع علماى شیعه بود تعجب كرد، امّا با خود گفت : مولایم به آنچه فرموده داناتر است و من فرمان او را مى برم . بعدها على بن یقطین در وضویش مطابق نامه عمل كرد و براى اجراى دستور امام علیه السلام با نظر تمام علماى شیعه مخالفت مى كرد. تا این كه نزد هارون از على بن یقطین بدگویى كردند و گفتند: او رافضى و مخالف شماست .

هارون به بعضى از نزدیكانش گفت : درباره على بن یقطین و اتهام او به مخالفت با ما و گرایش به رافضیها پیش من زیاد سعایت شده است ولى من در خدمتگزارى اش نسبت به خود قصورى ندیده ام و بارها او را آزموده ام چیزى از اتهام او بر ما ثابت نشده است و مایلم كه جریان او را به طورى كه خود نداند تا از من بر حذر شود، كشف كنم . گفتند: یا امیرالمؤ منین ! رافضیها در وضو گرفتن با اهل سنت مخالفند و وضو را ساده مى گیرند و پاها را نمى شویند، او را بدون این كه بفهمد آزمایش كنید. گفت : بسیار خوب ، با این عمل حقیقت وضع او روشن مى شود.

سپس ‍ مدتى او را به حال خود گذاشت و به كارى در منزلش مشغول ساخت تا وقت نماز فرا رسید، على بن یقطین همیشه براى وضو و نمازش اطاق خلوتى داشت همین كه وقت نماز شد، هارون پشت دیوار ایستاد؛ جایى كه وى على بن یقطین را مى دید ولى او هارون را نمى دید. پس على بن یقطین آب وضو خواست و مطابق دستور امام علیه السلام وضو گرفت ، در حالى كه هارون با چشم خود مى دید، وقتى كه جریان را دید نتوانست خوددارى كند جلو آمد تا جایى كه على بن یقطین او را دید، صدا زد یا على بن یقطین كسى كه پنداشته است تو رافضى هستى دروغ گفته است .

و از آن به بعد مقام على بن یقطین پیش هارون بالا رفت و نامه امام علیه السلام بدون هیچ مقدمه اى رسید: اى على بن یقطین از هم اكنون مطابق دستور الهى وضو بگیر؛ یك مرتبه صورتت را به قصد وجوب و یك مرتبه به منظور استحباب بشوى و دستهایت را از آرنج نیز همین طور شستشو بده و جلو سر و روى پاهایت را از زیادى رطوبت وضویت مسح كن ، آنچه از آن بر تو بیمناك بودیم بر طرف شد. والسلام .(5)

از جمله به نقل از على بن حمزه بطائنى روایت شده كه مى گوید: روزى امام ابوالحسن علیه السلام از مدینه به قصد مزرعه اى كه در خارج شهر داشت بیرون شد در حالى كه من همراهش بودم ؛ او استرى سوار بود و من بر الاغى سوار بودم . مقدارى كه راه رفتیم ، شیرى جلو ما را گرفت ، من از ترس ‍ در جاى خود ایستادم امّا ابوالحسن علیه السلام جلو رفت و اعتنایى نكرد، دیدم شیر در برابر او كرنش مى كند، دم مى جنباند و همهمه مى كند.

امام علیه السلام توقف كرد، گویى به همهمه او گوش مى دهد، شیر پنجه اش ‍ را روى ران استر امام علیه السلام نهاد. من پیش خود سخت وحشت زده شدم ، آنگاه شیر به یك طرف راه حركت كرد و امام علیه السلام رو به سمت قبله برگرداند و شروع به دعا خواندن كرد، لبهایش را به گفتن ذكرى حركت مى داد كه من نمى فهمیدم ، سپس با دست به طرف شیر اشاره اى كرد كه برو! شیر همهمه طولانى كرد و امام علیه السلام مى گفت : آمین ! آمین ! و شیر از راهى كه آمده بود، رفت تا ناپدید شد و امام علیه السلام به راه خود ادامه داد، همین كه از آن جا دور شدیم ، عرض كردم : فدایت شوم ، جریان این شیر چه بود؟ به خدا سوگند كه من براى شما ترسیدم و حال او را با شما تعجب آور دیدم .

امام ابوالحسن علیه السلام فرمود: آن شیر آمده بود از سختى زایمان ماده اش شكایت مى كرد و از من خواست تا از خدا بخواهم كه گرفتارى او را بر طرف كند و من آن كار را كردم ، و به دلم افتاد كه نوزادش ‍ نر خواهد بود، او را مطلع كردم . او در مقابل گفت : برو در امان خدا! خداوند هیچ درنده را بر تو و اولا تو كسى از شیعیانت مسلط نكند و من آمین گفتم .

شیخ مفید - رحمه اللّه - مى گوید: در این باب اخبار فراوانى رسیده است . مقدارى كه ما نقل كردیم ، منظور ما را كفایت مى كند.مى گویم : بعضى از نوشته هاى ایشان و ابن طلحه را نیز به خاطر رعایت اختصار، ما نقل نكردیم . از جمله مطالى كه حمیرى در (( الدلائل )) (6) آورده است ، روایتى است از احمد بن محمّد به نقل از ابوقتاده قمى و او از ابوخالد زیالى كه مى گوید: ابوالحسن موسى علیه السلام - هنگامى كه براى نخستین بار به بغداد منتقل شد - به محل زباله رسید، در حالى كه جمعى از ماءموران مهدى عباسى همراهى اش مى كردند. مى گوید: مرا ماءمور كرده بود تا لوازمى بخرم ، چون مرا غمگین دید، فرمود: ابوخالد چه شده است كه تو را افسرده مى بینم ؟ عرض كردم : مى بینم كه شما را نزد این طاغوت مى برند و شما را در امان نمى دانم .ف

فرمود: ابوخالد! از طرف او خطرى بر من نیست ، در فلان ماه و فلان روز اول شب منتظر من باش ، اگر خدا بخواهد من نزد تو خواهم آمد. من بیش از هر چیز ماه ها و روزها را مى شمردم تا آن روز فرا رسید، صبح زود تا اول شب جایى كه وعده داده بود، ایستادم و همچنان انتظار مى كشیدم تا غروب آفتاب نزدیك شد. شیطان در دلم وسوسه انداخت ، كسى را ندیدم ، بعد ترسیدم كه شك كنم در دلم هراسى افتاد. در آن بین كه من چنین وضعى را داشتم ، ناگاه سیاهیى از سمت عراق پیدا شد. منتظر ماندم ، دیدم ابوالحسن علیه السلام جلو قافله بر استرى سوار است . فرمود: آهاى ابوخالد! عرض كردم : بلى ، یابن رسول اللّه . فرمود: نباید شك كنى چرا كه شیطان شك و دو دلى تو را دوست مى دارد. عرض كردم : این طور پیش ‍ آمد. و مى گوید: از آزادى آن حضرت خوشحال شدم و گفتم : خدا را شكر كه شما را از دست آن طاغوت نجات داد. فرمود: ابوخالد! آنها دوباره نزد من بر مى گردند و این بار دیگر از چنگشان خلاص نخواهم شد.(7)

از جمله ، به نقل از عیسى مداینى روایت است كه مى گوید: سالى به مكه رفتم و در آنجا ماندم ، سپس با خود گفتم در مدینه هم به قدر مكه مى مانم تا ثواب بیشترى ببرم ! به مدینه رفتم ، سمت مصلى كنار منزل ابوذر - رضى اللّه عنه - فرود آمدم و خدمت مولایم رفت و آمد داشتم . باران سختى در مدینه نازل شد، روزى خدمت ابوالحسن علیه السلام رسیدم ، سلام دادم در حالى كه باران همچنان مى بارید، همین كه وارد شدم ، پیش از هر چیز رو به من كرد و فرمود:علیك السلام علیه السلام اى عیسى ! برگرد كه خانه ات روى اثاثیه ات خراب شد. برگشتم ، دیدم خانه روى اثاثیه ریخته است . چند نفر را به مزدورى گرفتم تا وسایلم را از زیر آوار درآوردند. همه چیز را در آوردند، چیزى از بین نرفت و جز یك سطل چیزى مفقود نشد. فرداى آن روز، شرفیاب شدم ، سلام دادم فرمود: آیا چیزى مفقود نشده جز یك سطل كه با آن وضو مى گرفتم .

مدتى سر مباركش را پایین انداخت و قدرى تاءمل كرد، سپس سر بلند كرد و فرمود: من گمان مى كنم كه تو آن را فراموش كرده اى ، از كنیز صاحبخانه بپرس و بگو: تو سطل را برداشته اى آن را برگردان ، او آن را برمى گرداند. همین كه از محضر امام علیه السلام برگشتم ، نزد كنیز صاحبخانه آمدم و به او گفتم من سطل را در محل شست و شو فراموش كردم و تو وارد شدى و آن را برداشتى بنابراین ، آن را برگردان تا من وضو بگیرم . مى گوید: كنیز رفت و سطل را آورد.(8)

از جمله على بن ابى حمزه مى گوید: خدمت ابوالحسن علیه السلام نشسته بودم كه ناگاه مردى به نام جندب وارد شد و به امام علیه السلام سلام داد و نشست و از آن حضرت سؤ الاتى كرد، بعد از طرح سؤ الات بسیار، امام علیه السلام پرسید: جندب حال برادرت چطور است ؟ عرض كرد: خوب است ، به شما سلام مى رساند. فرمود: خداوند به شما به خاطر (فوت ) برادرت اجر زیادى مرحمت كند! جندب عرض كرد: سیزده روز قبل نامه اى درباره سلامتى وى از كوفه به من رسید. فرمود: جندب ! به خدا سوگند كه او دو روز پس از وصول نامه اش به شما از دنیا رفت . او مالى را به زنش سپرده و گفته است كه این مال نزد تو بماند تا وقتى كه برادرم آمد آن را به او بدهى .

آن مال را زیر زمین ، در خانه اى كه ساكن بود، مدفون كرده است ، وقتى كه به آن جا رفتى با آن زن مهربانى نما و نسبت به خودت امیدوارش كن ، آن مال را به تو خواهد داد. على بن حمزه مى گوید: جندب مردى خوش صورت بود، بعدها وى را دیدم راجع به آنچه امام علیه السلام گفته بود، پرسیدم . گفت : اى على ! به خدا سوگند كه مولایم بدون كم و زیاد درباره نامه و آن مال ، واقعیت را گفت .(9)ا

از جمله اسحاق بن عمار مى گوید: شنیدم كه موسى بن جعفر علیه السلام خبر مرگ وى را به خود او داد. با خود گفتم : مگر آن حضرت مى داند كه هر كدام از شیعیانش كى مى میرند؟ امام علیه السلام همانند شخصى خشمگین به من نگاه كرد و فرمود: اى اسحاق ! رشید هجرى با این كه از مستضعفین بود علم منایا و بلایا را مى دانست ، امام كه سزاوارتر به دانستن آنهاست ، اى اسحاق !

تو هرچه خواستى بكن كه عمر تو گذشته و تا دو سال دیگر مى میرى چیزى نمى گذرد كه برادران و خاندان تو اختلاف پیدا مى كنند و به یكدیگر خیانت مى ورزند و دل دوستان و آشنایان به حال ایشان مى سوزد تا آن جا كه دشمنشان آنها را شماتت مى كند. راوى مى گوید: اسحاق گفت من از آنچه در دلم گذشته است از خداوند طلب آمرزش مى كنم . بیش از دو سال از آن مجلس نگذشته بود كه اسحاق مرد و مدتى از این جریان نگذشت كه خاندان عمار دست به اموال مردم گشودند و بشدت مفلس ‍ شدند و آنچه امام علیه السلام فرموده بود بدون كم و زیاد بر سر آنها آمد.(10)

از جمله ، هشام بن حكم مى گوید: مى خواستم در منى كنیزى خریدارى كنم ؛ خدمت موسى بن جعفر علیه السلام نامه اى نوشتم و با آن حضرت مشورت كردم . آن حضرت جواب نامه مرا نداد چون وقت طواف رسید، در محل رمى جمرات ، در حالى كه سوار بر الاغى رمى مى كرد، نگاهى به من كرد و نگاهى به آن كنیز كه در بین كنیزان بود، پس از این دیدار نامه اش به دست من رسید، نوشته بود كه اگر عمرش كوتاه نبود من اشكالى در خرید او نمى دیدم . با خود گفتم : به خدا قسم كه آن حضرت این سخن را به من نگفت مگر آن كه چیزى در كار است ، نه به خدا سوگند كه او را نمى خرم . مى گوید: هنوز از مكه بیرون نشده بودیم كه آن كنیز مرد و دفنش ‍ كردند.(11)ا

ز جمله به نقل از زكریا بن آدم آمده است كه مى گوید: از امام رضا علیه السلام شنیدم كه مى فرمود: پدرم از جمله كسانى بود كه در گهواره سخن مى گفت .(12)از جمله اصبغ بن موسى مى گوید: مردى از شیعیان صد دینار به وسیله من خدمت ابوابراهیم موسى بن جعفر علیه السلام فرستاد. من جز این وجه ، از مال شخصى هم مبلغى براى آن حضرت به همراه داشتم . همین كه وارد مدینه شدم ، آب ریختم و نقدینه خود و مال او را شستم و مقدارى عطر بر آنها پاشیدم . آنگاه پولهاى آن مرا را شمردم دیدم نود و نه دینار است ؛ دوباره شمردم دیدم همان قدر است .

یك دینار از پول خودم برداشتم و عطر زدم و میان كیسه آن مرد نهادم و شبانه خدمت امام رسیدم ؛ عرض كردم : فدایت شوم ، چیزى همراهم آورده ام كه بدان وسیله قصد تقرب به خدا را دارم ، فرمود: بده ، پولهاى خودم را دادم . عرض كردم : فدایت شوم فلان دوستدار شما نیز مبلغى همراه من براى شما فرستاده است . فرمود: بده ، من كیسه را دادم فرمود: بریز! من ریختم ، امام آنها را با دستش پراكند و یك دینار مرا از میان آنها بیرون آورد و فرمود: آن مرد با وزن اینها را فرستاده است نه به شمار.(13)این بود آخرین مطلبى كه از دلائل مى خواستم نقل كنم و بسیارى از آنها را به دلیل رعایت اختصار، نقل نكردم .

از كتاب راوندى (14) در معجزات امام كاظم علیه السلام از امام رضا علیه السلام نقل شده است كه : پدرم موسى بن جعفر بى مقدمه به على بن حمزه فرمود: تو مردى از اهل مغرب را خواهى دید و او راجع به من از تو مى پرسد، بگو: او همان امامى است كه ابوعبداللّه امام صادق علیه السلام به ما فرمود، و هرگاه راجع به حلال و حرام از تو پرسید، پاسخ بده . گفت : او چه نشانى دارد؟ فرمود: مردى تنومند و بلند قامت است ، اسمش یعقوب بن یزید و بزرگ قوم خود است . اگر خواست نزد من بیاید او را با خود بیاور. على بن حمزه مى گوید: به خدا سوگند من در طواف بودم كه ناگاه مرد تنومند بلند قامتى به طرف من آمد و گفت : مى خواهم از حال صاحبتان بپرسم .

گفتم : كدام صاحب ؟ گفت : از موسى بن جعفر علیه السلام پرسیدم : اسم تو چیست ؟ گفت : یعقوب بن یزید. گفتم : اهل كجا هستى ؟ گفت : از مغربم . گفتم : از كجا مرا شناختى ؟ گفت : كسى به خوابم آمد و به من گفت : با على بن حمزه دیدار كن و هر چه نیاز دارى از او بپرس و از جاى تو پرسیدم مرا راهنمایى كرد. گفتم : همین جا بنشین تا از طواف فارغ شوم و نزد تو برگردم . طواف كردم و بعد نزد او آمدم . با او صبحت كردم ، دیدم مرد عاقل و زرنگى است ، از من خواست تا او را خدمت موسى بن جعفر علیه السلام ببرم . او را خدمت امام علیه السلام بردم ، همین كه امام او را دید فرمود: اى یعقوب بن یزید، دیروز آمدى ، در حالى كه بین تو و برادرت در فلان جا نزاعى پیش آمد تا آنجا كه به یكدیگر دشنام دادید، این راه و رسم من و پدرانم نیست ، ما به هیچ یك از شیعیانمان این اجازه را نمى دهیم ، بنابراین از خدا بترس زیرا به همین زودى با مرگ یكى از شما دو برادر، از یكدیگر جدا مى شوید. امّا برادرت به همین سفر، پیش از رسیدن به خانواده مى میرد و تو به خاطر برخوردى كه با او كردى پشیمان مى شوى . چون شما قطع رحم كردید و رابطه را بریدید، در نتیجه عمرتان كوتاه شد، آن مرد با شنیدن سخنان امام علیه السلام عرض كرد: یابن رسول اللّه ! اجل من در چه وقت مى رسد؟

فرمود: عمر تو هم به آخر رسیده بود امّا در فلان منزل نسبت به عمه ات صله رحم كردى خداوند بیست سال اجلت را به تاءخیر انداخت . على بن حمزه مى گوید: سال دیگر آن مرد را در مكه ملاقات كردم . اطلاع داد كه برادرم از دنیا رفت و او را پیش از آن كه به خانواده اش برسد در بین راه دفن كردند.از جمله مفضل بن عمر مى گوید: وقتى كه امام صادق علیه السلام از دنیا رفت ، موسى كاظم علیه السلام را وصى خود قرار دارد، ولى برادرش عبداللّه كه بزرگترین اولاد امام جعفر صادق علیه السلام در آن زمان بود، ادعاى امامت كرد، این همان كسى است كه معروف به افطح شد. امام موسى علیه السلام دستور داد هیزم زیادى وسط منزلش گرد آوردند و كسى را دنبال برادر خود، عبداللّه فرستاد و از او خواست تا نزد وى بیاید.وقتى كه عبداللّه آمد، گروهى از شیعه نزد امام علیه السلام بودند، همین كه عبداللّه نشست امام علیه السلام دستور داد هیزمها را آتش بزنند، آتش برافروخته شد و مردم علت آن را نمى دانستند تا اینكه تمام هیزمها آتش گرفت ، آنگاه موسى بن جعفر علیه السلام از جا برخاست و با جامه وسط آتش نشست و ساعتى با مردم سخن گفت ، سپس برخاست ، جامه هایش را تكان داد و به مجلس ‍ برگشت و به برادرش عبداللّه گفت : اگر مى پندارى كه پس از پدرت ، تو امامى ، برو میان آتش بنشین . حاضران گفتند: دیدیم رنگ عبداللّه تغییر كرد، از جا برخاست ، و از منزل موسى بن جعفر علیه السلام بیرون شد.(15)

از جمله ، على بن حمزه مى گوید: روزى موسى بن جعفر علیه السلام دست مرا گرفت و با یكدیگر از مدینه به بیابان رفتیم ؛ در راه ناگهان چشمم به مردى از اهل مغرب افتاد كه الاغ مرده اى در مقابلش افتاده و بار الاغ روى زمین پراكنده شده بود و مرد گریان بود.موسى بن جعفر علیه السلام پرسید: چه شده است ؟ گفت : با رفقایم قصد رفتن حج را داشتم كه الاغم در این جا مرد، همراهانم رفتند و من سرگردان مانده ام و وسیله اى براى حمل بارم ندارم . امام علیه السلام فرمود: شاید الاغت نمرده است . گفت : عجب دلسوزى كه مرا مسخره مى كند! امام علیه السلام فرمود: نزد من تعویذ خوبى هست . آن مرد گفت : تعویذ شما درد مرا دوا نمى كند، بیش از این مرا دست میندازید، امام علیه السلام به الاغ نزدیك شد و دعایى خواند كه من نشنیدم و چوبى را كه بر زمین افتاده بود برداشت و با آن بر پیكر الاغ زد و حیوان را هى كرد.الاغ از جا جست و صحیح و سالم سر پا ایستاد. امام علیه السلام فرمود: اى مغربى آیا چیزى از تمسخر در این جا مى بینى ؟ برو به همراهانت برس ! ما رفتیم و او را واگذاشتیم . على بن ابى حمزه مى گوید: روزى كنار زمزم ایستاده بودم ، ناگاه همان مغربى را آن جا دیدم ، وقتى كه چشمش به من افتاد، به سمت من دوید و از خوشحالى مرا بوسید. گفتم : الاغت در چه حال است ؟ گفت : به خدا سوگند كه صحیح و سالم است نمى دانم كه خداوند از كجا بر من منت گذاشت و الاغم را بعد از مردن دوباره زنده كرد. گفتم : تو به حاجتت رسیدى ، چیزى را كه از حد معرفت تو بیرون است ، نپرس .(16)

پاورقی:

1- (( مطالب السؤ ول ، )) ص 83.

2- طه / 82: من كسانى را كه توبه كنند و ایمان آوردند و عمل صالح انجام دهند و سپس هدایت شوند، مى آمرزم .

3- ارشاد مفید، ص 273.

4- همان ماءخذ، ص 275.

5- همان ماءخذ، همان ص .

6- (( كشف الغمه ، )) ص 250.

7- این حدیث را كلینى در كافى ج 1 / 477 به دو سند: یكى همین سند و یكى دیگر از على بن ابراهیم به نقل از پدرش از قول ابى قتاده نقل كرده است . البته در مواردى عبارت مختلف است . - م .

8- همان ماءخذ، ص 251.

9- همان ماءخذ، همان ص .

10- همان ماءخذ، همان ص .

11- همان ماءخذ، همان ص .

12- همان ماءخذ، همان ص .

13- همان ماءخذ، همان ص .

14- كتاب راوندى ص 200 چاپ ضمیمه اربعین علامه مجلسى .

15- (( خرائج )) ص 200 و 201 و (( كشف الغمه )) ص 252 و 253.

16- همان ماءخذ و همان ص .