نویسنده و استاد دانشگاه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

علی اكبر نخعی

 

 

 پیشکسوت مشهدی استاد دانشگاه ومولف 34 كتاب 
 

علی اكبر نخعی پاسدار بازنشسته و جانباز  مشهدی 34 كتاب تألیف نموده و هم اكنون مدیر انتشاراتی نخعی شهر مشهد و استاد دانشگاه می باشد.
به گزارش خبرنگار صادقان؛ علی اكبر نخعی (عان) پاسدار بازنشسته و جانبازمشهدی 34 كتاب مختلف به زبانهای 

فارسی، انگلیسی وعربی تألیف نموده و هم اكنون مدیر انتشاراتی نخعی شهر مشهد واستاد دانشگاه می باشد.
این گزارش افزود: این پاسداربازنشسته مشهدی فوق لیسانس ارشد زبانشناسی دارد. متولد سال 1342 شهرستان كاشمر است. هم اكنون در عرصه های علمی وآموزشی بسیارفعال است. دردانشگاههای علمی كاربردی، پیام نور و علوم انتظامی،  جامععه المصطفی العالمیه و دفتر تبلیغات اسلامی تدریس دروس دانشگاهی دارد.
نخعی به زبان انگلیسی مسلط است به گونه ای كه در كشور لبنان (كنیسه یهودیان اشتراكات دینی )  به زبان انگلیسی سخنرانی و مداحی می كند. مقالات متعدی در قالب سجع در سایت nakhaeipress.com به رشته تحریر درآورده است.
 
"علی اكبر نخعی" جانباز دوران دفاع مقدس می باشد ودرسال 1365 درعملیات كربلای 5 (منطقه شلمچه)  مجروح شده و به خیل عظیم جانباز جنگ تحملی پیوسته است. سروده ذیل شرح حال وی از دوران مجروحیتش در عملیات كربلای 5 می باشد این شعر تحت عنوان تنوری پر ز آتش بود، سوختم! " سروده شده است.

تنوری پر ز آتش بود، سوختم!، 
قریب سی سال لب، دوختم! 
ولی اینك می خواهم بگویم!
سراغی از عطشناكی بجویم!

چو تیر بعثی نامرد نزدیك نخاعم
بخورد و عبور كرد از جناحم
به زانو بر زمین افتادم من
تو گویی هوش رفته بكلی از تن
بهوش آمدم زود و دیدم
چه اشكها روان و هق هق شنیدم!
سبب گریه پرسیدم ز یاران
خبر دادند مجروح گشته ام ز باران!
یكی تیر كلاش بر كمرم خورد
مرا انداخت زمین و جان خود به در برد
به یاران گفتم راه عقب گیرند
مبادا خراش دشمن پذیرند
بسی اصرار مرا عقب برند
چو عرصه تنگ بود چرا خراش خرند؟
یكی دو ساعتی در روز روشن
شدم من سیبل تیرهای خلاصی دشمن!
زدند و زدند از نزدیكی از ره كین
همگی كنارم فرو می رفت بر زمین!
بیادم بود شعری نغز و شیرین
ز ادبیاتی كهن و جاوید نوین!
«گر نگهدار من آن است كه من میدانم
شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد!»
صفیر گلوله های خلاصی
یكی یكی، ز بیخ گوشم می گذشت سری سری!
گوئی كمرم چهار میخ شده بود بسته به زمین
بی حركت حتی وجبی سر بدزدم زیر نخل فتاده كه ببین!
نگاهم یكسره به دشمن بود و زبانم بذكر
لیك ز لیاقت شهادت نبود خبری بفكر!
تمام بدنم گر گرفته گلگون ز خون و از آتش
عبور نموده بودیم ز نهری كه بود تا سینه آبش!
چنان می سوختم در میان تنور گر گرفته آتشین
ز خیسی بدنم دیماه بود و مه شدیدی بلند بود كه ببین!
یكی دو ساعتی چنین گذشت بی اثر
برای تیرهای خلاصی دشمن بجز آن یكی به كمر!
صدای بچه ها بلند بود و پیدایشان گردید
چگونه توانند برنم ز سی متری دشمن كه ندید؟
همین قدر فهمیدم كه شهادت اتفاقی نیست!
ز فضل بی كران خداوندی بی نصیبی نیست!
الهی بمیرم! ز عطشناكی كربلا چو آمدم به یاد
چنان گر گرفته ز آتشم كز سینه دهم صد فریاد!
كربلای پنج بود و نام مادر پیر جماران (رض)
نوشته بود بدین نام گره های كور گشوده ام با یاران!
رمز «یازهرا» (س) سرود سرسپردگی یاران بود
ولی به تعجب اكثراً مجروح پهلو ز گلوله باران بود!
قریب سی سال است مادر جان (س) درد پهلو می فهمم
شب تا به صبح ز شدت درد زانو در بغل می فشرم!
ملالی نیست گر چو مار گزیده به خود می پیچیم
چه، تیر خورده سقیفه و شهید آن كوچه و پبچم!
كاش كار به مسمار نمی كشید و همین تیر كافی بود!
هزاران جان ناقابلم فدا می نمودم و سیلی ات را شافی بود!
ز خیانت پیشگان نخواهم گذشت سر پل بی بی (س)!
به هر لباسی كه باشند به رخت كه شد نیلی!
چه نخل قامتان رشادت پیشه افتادند بر زمین!
سر مهدی ات (عج) سلامت!
سرمستی عاشقانت ببین!
به درد موی سپید كردم كه بود خوش رنگ غمین عشق
چو در غم كربلای عزیزت سوختیم و هستیم شاگرد بانوی دمشق (س)!
میلیاردها جان مایی به فدای یك تار فتاده ات مادر!
چو چشم انتظار قدم رنجه یوسفت و لبخند رضایت نیكو پسر!
الهی كه بیاید هر جمعه ای چه خوش به خوشی زودتر!
انتقام نابكاران گیرد در طول تاریخ و مرهمی بهتر! …