عبدالرضا سالمی نژاد

 

 

 

 

گفت و گوی صادقان با عبدالرضا سالمی نژاد

بازنشسته ایی که تنها برای شهداء می نویسد

   

  پورتال صادقان/هنوز طعم بازنشستگی را نچشیده ام. وقت زیادی برای بیكاری ندارم. خودتان برای خودتان كار ایجاد كنید، منتظركارنباشید. جلوه های زیبای تلاش دوران خدمت در زمان بازنشستگی به ثمر می رسد. این جملات، بخش های از صحبت های پاسدار بازنشسته عبدالرضا سالمی نژاد است. وی53 سال سن دارد و اهل شهر مقاوم دزفول و از نویسندگان دفاع مقدس است. اگر چه رشته تحصیلی اش زبان فرانسه‌ است اما با الهام گرفتن از ادبیات این ملت، سبك جدیدی را وارد نویسندگی نموده است. ایشان ضمن بر عهده داشتن مسئولیتی در انتشارات سنت از نهاد های رهبری، مدیریت نشر نیلوفران و عضو هیات موسس در مجمع ناشران دفاع مقدس را داشته و تاكنون بیش از 80 عنوان كتاب را به رشته تحریر درآورده و اكثر نوشته هایش در زمینه دفاع مقدس می باشد. او را با كتاب" دختری كنار شط" می شناسند. خبرنگار پورتال صادقان گفت وگویی با این نویسنده كتابهای دفاع مقدس انجام داده كه خلاصه ای از مطالب مطرح شده را در ادامه می خوانید:

مثل باران اولین نوشته ام بود

  كتاب "مثل باران" و بعد كتاب"تورا اینگونه می خوانم" اولین كتابهایی است كه نوشتم و به مناسبت اولین كنگره 23هزارشهید خوزستان درسال 1379منتشرشد. كتاب "مثل باران" خاطرات شهدای دفاع مقدس استان خوزستان است وكتاب "تورا اینگونه میخوانم" درباره جهادگرشهید مصطفی شهید­زاده است. پیش از این مقالات و خاطرات زیادی را در مطبوعات كشور به چاپ رسانده ام . همزمان با تولید اولین كتاب­هایم سردبیری مجله "نخل های نور"را بر عهده داشتم. این مجله ارگان كنگره سرداران و 23 هزار شهید كربلای خوزستان بود كه با محوریت دفاع مقدس به مدت دوسال منتشر می­شد. آن سال­هادرسراسر كشورتنها دو مجله دفاع مقدسی چاپ می شدكه یكی از آنها همین ماهنامه" نخل­های نور" بود.

بالای 80 كتاب نوشته ام

نوشته ­هایم با رویكرد ادبی است. وبیشتر تالیفاتم درزمینه شهداء ودفاع مقدس است. تاكنون بیش از 80 كتاب نوشته­ام كه ده جلد ازآنها پژوهشی می باشد. دانستنی های دفاع مقدس (به چاپ هفتم رسیده) دانستنی های انقلاب اسلامی، دانستنی های عاشورای حسینی، دانستنی های زندگی حضرت زهرا (س)، دانستنی های زندگی حضرت ولیعصر (عج)، دانستنی های سن تكلیف و... ازجمله كتاب های پژهشی من می باشند.

آخرین نوشته­ های من

اكنون نوشتن سه كتاب در مرحله پایانی قراردارد. یكی از آنها، مجموعه كتاب ده جلدی  " پایگاه منتظران شهادت"  است كه در باره قرارگاه كربلا یا قرارگاه مقدم جنوب نوشته می شود. اكنون كار نوشتن جلد اول آن به اتمام رسیده است. این جلد 400 صفحه است و به موضوع تاریخچه وعملكرد قرارگاه كربلا پرداخته است. كتاب دوم درمرحله بازبینی قراردارد. دوسال است كه روی آن كار می كنم. این كتاب 700 صفحه ای تحت عنوان"مقاومت دردزفول" است و به سفارش مركز مطالعات سپاه درحال انجام می باشد. آخرین كتابی كه انشاء الله تا قبل از عید منتشر می شود. كتابی است در باره شهید شاخص امسال ، بهیار شهید فوزیه شیردل دختر شجاع كرمانشاهی كه در بیمارستان پاوه در جریان غائله پاوه به شهادت رسید این كتاب تحت عنوان "دختری به نام فوزیه" قراراست توسط نشر فاتحان موسسه حفظ آثار سپاه چاپ برسد.

 مرا با كتاب "دختری كنارشط" می شناسند

مرا با نوشتن كتابی تحت عنوان"دختری كنارشط" می شناسند. این كتاب درباره شهیده مریم فرهانیان است كه درسال 89 شهید شاخص سال بود وتاكنون پنج بار تجدید چاپ شده است. این كتاب در سال گذشته نامزد كتاب سال شد و درجشنواره دفاع مقدس ازآن تقدیر گردید. توصیه ام به خانم ها و دخترخانم­های جوان این است كه كتاب دختری در كنار شط را حتما بخوانند. زندگی این خانم زندگی یك دختر نمونه مسلمان است. اگر اغراق نباشد، زندگی نامه بیش از6هزار شهید (چه كوتاه و چه بلند) را نوشته ام. یكی دیگر ازتالیف اتم كتاب "شهدای موشكی سپاه" است. این كتاب چند هفته پیش رونمایی شد. این كتاب به نام "ستارگان راه روشن" است در این كتاب حدود 100 شهید موشكی معرفی شده است. بیشتر برای شهدا می نویسم. نگاهم به شهداء، دقیقاً نگاه محتاج به یك امام زاده یا پنجه انداختن به ضریح یك امام زاده است. در نوشتن كتاب شهداء، خیلی وقت­ها برخی از اطلاعات یك شهید را ندارم و بدنبال آن هستم كه در باره آن بیشتر بدانیم.  وقتی متوسل به آن شهید می شوم و طلب كمك می كنم. راهی را جلو پایم می گذارد و منبعی را پیدا می كنم وآن اطلاعات مورد نیازم را بدست می آورم. حتی وقتی درزندگی شخصی ام به مشكلی برمی خورم وتوسلی به این شهدا پیدا می كنم واقعاً مشكلم حل می شود.  

نویسندگی روح لطیفی می طلبد

می گویند نویسندگی یك فن است ولی اعتقاد من این نیست. این طور نیست كه همین كه اصول و فنون نگارش را یاد گرفتی حتماً نویسنده هستی. به نظرم نویسندگی یك روح لطیف می خواهد. یادگیری اصول و فنون نگارش نویسندگی را تقویت می­كند. اما نمی تواند به آن جان بدهد. نویسنده اول باید درون خود را آماده كند، بعد دست به قلم شود. این كه كسی فن نویسندگی را یاد بگیرد و بخواهد بنویسد بعید می دانم اینگونه باشد. داریم كسانی كه مدارك بالای دانشگاهی دارند ولی نویسنده نیستند. خلاف آن را هم داریم. برخی از افراد هستند كه مدرك بالایی ندارند ولی نویسنده مشهوری هستند. نویسندگی كالبدی است كه حتما باید یك روح لطیف درآن نهفته باشد. نویسندگی یك تعهد و وظیفه اخلاقی هم هست، اما هرگز نباید یك شغل محسوب شود.

بن كتاب را جایگزین هدیه كتاب كنید

فرهنگ حاكم بر مردم كشورما یك فرهنگ شفاهی است. دریافتی ها و ورودی های مردم ما شفاهی است نه كتبی. مردم ما بیشتر اطلاعات خود را بیشتر از كوچه و بازار، صداوسیما و وسایل شنیداری بدست می آورند نه نشریات مكتوب. این یك نقص و عیب است. همین عامل باعث شده كشور ما در بحث مكتوبات ضعیف عمل كند. فرهنگی كه در آن، كسی احساس نیاز به خواندن كتاب نكند! فرهنگ آسیب پذیری خواهد بود. در این بخش ما درجازده ایم و ركود داریم. البته خوشبختانه رویكرد به مطالعه درمكتوبات حوزه دفاع مقدس بهتر از سایر حوزه ها بوده است. با این حال باید اعتراف كنیم كه در كشور­مان مشكلی به نام "كتاب سازی" داریم كه یكی ازدلایل عدم اقبال مردم به كتاب  و كتاب خوانی همین عامل است. فردی آمده با كنارهم گذاشتن چندین متن یك كتاب تولید كرده. چون خواننده نمی تواند ارتباطی منطقی بین این متن ها ایجاد كند، كتاب را كنار می گذارد و دیگر به سراغ كتاب نمی رود. یكی دیگر از آسیب های حوزه نشركشور "اهداء كتاب" است. هدیه به مردم خوب است ولی همیشه نباید بدون شناخت از مخاطب خود كتاب مشخصی را هدیه داد. توجه به ذائقه مخاطب اصل اول در هدیه كتاب محسوب می شود نه انتخاب و تصمیم ما. افراط در این موضوع باعث شده است كه بسیاری تصور كنند كه كتاب یك كالای هدیه ای است و نباید برای آن هزینه كرد. در بسیاری از مواقع اینكه ما یك كتاب را انتخاب كنیم و به مخاطب هدیه دهم كاربسیار اشتباهی است. هدیه خوب است واز دادن آن هیچ گاه مضایقه نباید كرد اما راه درستش این است كه به افراد بن كتاب هدیه داد و خود فرد كتاب مورد علاقه اش را انتخاب و خریداری نماید. این نوع رفتار هم به مطالعه مردم و هم به صنعت نشركشور كمك می­كند.

كارایجاد كنیدومنتظركارنباشید

     الحمدالله طعم بازنشستگی را تا به حال نچشیده­ام، حتی برای چند روز! به خاطر همین نمی­دانم واقعاً بچه های بازنشسته در چه حال وهوایی هستند. علاوه بر كار نویسنگی كتاب، درسال 89 به محض بازنشسته شدن بلافاصله پیشنهاد چند كار به من شد و یك كار را انتخاب كردم و مشغول به كارشدم. سه روز در هفته در "دبیرخانه شورای برنامه ریزی مدارس علوم دینی اهل سنت" كه زیر نظردفترمقام معظم رهبری اداره می شود، مسئولیتی در انتشارات آنجا را برعهده دارم. سه روز دیگر هفته را نیز در انتشارات نیلوفران مشغول هستم واین انتشارات را مدیریت می كنم. تاكنون بیش از 170 عنوان كتاب در این انتشارات چاپ كرده ایم كه بیشتر در حوزه دفاع مقدس است.
    توصیه من به بازنشستگان وهمكارانم این است كه اگر بمانند و منتظر این باشند كه كسی برای آنها كاری پیدا كند باید همچنان بیكاربمانند ولی این را بدانند كه اینقدركارهای بر زمین مانده داریم كه تعجب می كنم از كسی كه می گوید من بیكارم. من به شخصه فقط موقع خوابیدن بیكارهستم. خیلی از شبها تا ساعت دو یا سه نصف شب بیدار هستم. بعید می دانم زودتر از 12 شب بخوابم. حجم كارهایم بسیارزیاد است. این كار را هم كسی برایم پیدا نكرده بلكه خودم با فعالیت های متعدد  زمینه­ ی این كارها را برای خودم فراهم كرده ­ام.

توصیه برادارانه به همكاران شاغل

 به همكاران شاغلم توصیه می كنم. برای انجام ماموریت سازمان تا جایی كه در توان دارند­ ازتمام ظرفیتها وتوانمندی­های خود به نفع سازمان استفاده كنند. این تلاش های مضاعف، قبل ازآن كه نافع سازمان باشد نافع زندگی افراد است. یكی از جلوه های زیبا و دلنشین فعالیت­های گذشته می تواند درزمان بازنشستگی به ثمر برسد. آن جلوه های قشنگ چیزی جز ادامه فعالیت و تلاش نیست و انسان بعد از بازنشستگی هیچ گاه احساس بیكاری  نخواهد كرد.

بخشی از كتاب " دختری كنار شط"

   بررسی زندگی شهیده مریم فرهانیان، پرداخت یك شخصیت ماجراجو و یا انسانی حادثه‌ای نیست تا انتظار داشته باشیم حوادث و رویدادهای ناگفته ای در این كتاب بخوانیم، او حتی یك فرمانده نظامی یا طراح نقشه‌های عملیاتی نیز نیست تا از این منظر بتوان به توانمندی‌های فردی و استعدادهای خدادادی مردان جنگ بنگریم. مریم حتی رزمنده‌ای معمولی نیست كه در برخورد مستقیم دشمن با او خاطراتی ناب و كم تكرار از جنگ را مرور كنیم. او دختری 22 ساله است كه در سالهای آغازین جنگ با انفجاری ساده در مكانی غریب به شهادت می رسد بی آنكه كسی آخرین لحظات او را به تصویر بكشد. آنچه نگارنده را بر‌آن داشته تا كتاب زندگی این شهید را دنبال كند و خواندش را به دختران جوان توصیه كند فرایند پختگی، كمال و شكوفایی یك دختر مسلمان جوان است كه راه طولانی عرفان صد ساله را در میان برترین مسیر؛ شهادت می‌پیماید.»
در بخش دیگری از این كتاب هشت فصلی می‌خوانیم: «صبح روز 19/7/1359 تیپ زرهی دشمن با نصب پل شناور از كارون عبور كرد و با دستیابی به جاده آبادان- اهواز راه را بر حدود 900 تن از مردمی كه از آبادان به طرف اهواز در حركت بودند، بست. مردها به اسارت برده شدند و زنان و كودكان آواره بیابان، شیون كنان به سوی آبادان بازگشتند...برق شهر قطع شده بود. مردم شب شمع روشن كرده بودند و برای آنكه نور آن علامتی برای دشمن نباشد، پرده‌ها را كشیده بودند. فردایش همه مردم به هم توصیه می‌كردند تا شیشه ها را كاملا پوشانده و نگذارند ذره ای نور از لای آن رد شود.
بسیاری از مردم با عجله در حال ترك شهر بودند و مقداری از وسایل مورد نیاز را با خود می‌بردند. شب‌ها هواپیماها پالایشگاه را می‌زد و روزها كاتیوشا. رادیو حسابی طرفدار پیدا كرده بود و همه گوش‌ها تیز اخبار دست اول شده بود. خبرهایی از پیشروی عراقی‌ها به طرف شهر، نگرانی را دوچندان می كرد و بر سرعت تخلیه شهر از مردم، نیز لحظه به لحظه می‌افزود...همراه حمیدی‌ها و زهره آقاجری رفتیم بیمارستان هلال احمر و كمی كمك كردیم، برانكاردها را جابه جا كردیم. توی باغ بیمارستان توی راهروها و روی زمین پر از مجروح بود، نمی‌توانستیم كاری برایشان بكنیم. هنوز امدادگری و پرستاری از مجروحان را خوب بلد نبودیم. می‌دویدیم پتو می‌آوردیم و می‌گذاشتیم روی‌شان. بعد دنبال دكتر می‌گشتیم تا به هر كدامشان كه وضع اضطراری‌تری داشت، رسیدگی كند. همه جای بیمارستان پر از خون بود. رادیو دائم روشن بود و گه گاه صدای آژیر می‌آمد. مضمون خبرها این بود كه فلان جا را زدند و بهمان جا را بمباران كرده‌اند. آمبولانس‌ها مرتبا در رفت و آمد بودند.
سكینه سامری از دوستان نزدیك مریم می‌گوید: «صبح زود بود كه صدای انفجار توپ‌ها، خبر از جنگ داد. ابتدا فكر نمی‌كردیم كه جنگ است چون قبلا سابقه داشت كه تانكرهای شركت نفت منفجر شود. هواپیماها مرتب از بالای سرمان رد می‌شد. همه مردم ریخته بودند توی خیابان ها. دود سیاه و غلیظی به لحاظ انفجار تانكرهای پالایشگاه شهر را فراگرفته بود. بعدازظهر همان روز كه كمی سر و صداها كمتر شد به اتفاق عصمت یكی از دوستانم به بیمارستان شیر و خورشید سابق و شهید بهشتی فعلی رفتیم. تا آن موقع اینقدر كشته و زخمی ندیده بودم. من به قصد اهدای خون به بیمارستان رفته بودم. وقتی دیدم از زیر یكی از اتاق‌ها خونابه جاری شده بود ترسیدم در آن را باز كنم.همان موقع بود كه به عصمت گفتم: می‌خواهم برگردم. آن روز از ترس خون ندادم. آن شب تا صبح نخوابیدم و در نزدیكی خانه‌مان گودالی شبیه سنگر پیدا كرده و در آن پناه گرفته بودیم. از بس شهر را دود فراگرفته بود كه طلوع خورشید را متوجه نشدیم. آب و برق شهر كاملا قطع شده بود.
به دلیل اینكه قطعه زمینی در ذوالفقاری داشتیم پدرم ما را به آنجا برد. او بیشتر نگران ما چهار تا خواهر بود تا برادرانم. چون بازاری وجود نداشت و مردم از نظر خوراكی در مضیقه بودند ارتش در كنار اجسادی كه پشت خودروهایشان گذاشته بود، نان هم برایمان می‌آورد مثلا توی یك گونی پر از نان خشك بود و بغل آن جنازه‌ كشته‌ها. چون پناهگاه ما كنار قبرستان بود ارتشی‌ها نان را پرت می‌كردند توی قبرستان تا مردم آن حوالی از گرسنگی نمیرند. آب خوردنی‌مان را نیز از داخل كشتی‌های منهدم شده تامین می‌كردیم. آب نبود چیزی شبیه آن بود چرا كه وقتی می‌آشامیدیم طعم روغن‌های سوخته را می‌داد.»مریم فرهانیان سال 1343 در آبادان متولد شد و در سال‌های آغازین جنگ تحمیلی عراق علیه ایران به عنوان امدادگر در بیمارستانی در نزدیكی اروندرود و سپس در بنیاد شهید اهواز فعال بوده است. وی سرانجام در تاریخ 13 مرداد سال 1363 در بمباران هوایی به شهادت رسید.

زخم های حسن /از كتاب سربازان سبزقبا

      سیمایش سیمای یك بسیجی بی باك بود. خطوط شادی و خنده قرارگاهی همیشگی بر چهره اش بنا كرده بودند. حتی در سخت ترین لحظات جنگ و عملیات، مزاح و شوخی از لبانش دور نمی شد. همه او را مردی قوی با چهره ای خندان می شناختند. شوخی و مزاح را سلاحی برای الفت دادن هر چه بیشتر بین دوستان و آشنایان و خصوصاً نیروهایش می دانست به اصطلاح بچه های جبهه فرماندهی اش حرف نداشت. لاغر و بلند بالا بود و در حرف زدن، همیشه حاضر جواب می نمود.هم چابك و سرحال بود و هم متفكر و محزون، این را از خطوط پیشانی بیست و چند ساله اش می توانستیم بیابیم اما هیچ كس جز در دعاهای توسل و كمیل حزن درونش را ندیده بود؛ هنگامی كه زار زار می گریست و هیچ كس باور نمی كرد كه این زجه ها از «حسن» است.روزهای قبل از عملیات از جاودان ترین روزهای مرگ و زندگی است كه در آن بسیاری از رازهای درون شكوفا می شود، قوی ترین پیوندهای بشری شكل می گیرد و زیباترین علایق هستی رخ می نمایاند.غروب بود و جمعی از برادران كه حسن نیز در میان شان بود دور روحانی تازه واردی كه خود را برای عملیات فردا شب به گردان رسانده بود جمع شده بودند. صدای خنده هایشان كه فضای چادر گروهی را پر كرده بود از دست آوردهای شوخی های حسن بود. از هر دری سخنی به میان می آمد این ویژگی شب های قبل از عملیات بود كه گوئی این تمام زندگی بود كه شاید برای آخرین بار مرور می شد. وقتی سخن از زخمی شدن در لحظات عملیات به میان آمد. روحانی پرسید: از شماها هم كسی تا به حال زخمی شده؟
حسن هیچ حرفی نزد و دیگران نیز سكوت كردند اما نگاه ها همه حسن را دنبال می كرد چرا كه او زخمی ترین شان بود.با اشاره یكی از برادران، روحانی گردان دریافت كه باید از حسن پاسخ بخواهد. با اصرارهای فراوان روحانی و دیگر برادران حسن مجبور به پاسخ شد. به همین دلیل برای رفع تكلیف سری تكان داد و گفت: هی چند دفعه ای مجروح شده ام.یكی از بچه ها گفت: حسن! تو را به خدا این دفعه را سرسری جواب نده.او برای اینكه زخمی هایش را از آسیب ریا دور بدارد در حالی كه به اعضای زخمی اش اشاره می كرد، تند و تند نام جبهه ها و عملیاتهایی را كه در آنها مجروح شده بود، می برد.اینجای دستم در فتح المبین، پای راستم در بیت المقدس، كمرم در خیبر، ابرویم در طریق القدس، زانوهایم در پاسگاه زید، سرم در كوشك و … در این تشریح و در آن خنده های حسن، روحانی گردان هاج و واج مانده بود.نمی دانم روحانی به چه چیزی متعجب شده بود. اما تعجب من در این بود كه چطور زخم ها و عملیات و جبهه ها را قاطی نمی كرد اما اگر ده بار هم از او تكرار مطالب را می خواستیم اشتباهی در آنها رخ نمی داد.این خامی اندیشه من بود كه آنچنان فكر می كردم چرا كه او برای هر زخم، هزاران خاطره داشت. از لحظه مجروح شدن تا امداد دوستان، تا سوار شدن بر دوش یاران، در قایق، در خودرو، در آمبولانس، هلی كوپتر، هواپیما، برانكارد، تخت بیمارستان، اتاق عمل و … .آخرین زخمش را در تاریك و روشنی عملیات بدر در آنسوی آبهای مجنون، در شرق دجله دیدم، وقتی دستش با پارچه ای سفید بر گردنش حمایل بود.به اصرار نیروهای تعاون و دوستانش جهت مداوای دست به عقب فرستاده شد اما در این فاصله و در شدت جنگ و نبرد هیچ كس پایانی ترین زخمش را ندید نه به عقب رسید و نه در جلو خبری از او بود. در هیچ كجای جبهه نیز نشانی از پیكر مجروحش یافت نشد.
حسن مفقود شد و شاید هم چون خوبترین خوبان چون ادریس پیامبر، چون جعفر طیار، چون عیسی بن مریم به آسمان رفت كسی چه می داند شاید هم روزی همچون هزاران زخمی شاد و دلاور بر دروازه های شهر ظاهر شود. اگر روزی بر آستانه شهر مردی را دیدید كه دستی زخمی بر گردن حمایل كرده و لبخندی همیشگی بر لب هایش، پیش می آید بی شك بدانید كه او «حسن انبری» است./

تهیه و تنظیم: یداله صانعی