شهادت، پايان راه رستگاري امام علي(ع)
حجت الاسلام محسن قرآئتی

    صادقان/در مورد اميرالمومنين چند جمله اي مي‌گويم: حضرت امير وقتي در کعبه متولد شد اولين آيه اي را که خواند: «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُون‏»(مؤمنون/1) «افلح»، «افلح»، رستگار شدم وقتي هم ضربت خورد گفت فزت، در روي کره زمين کيست که وقتي متولد شد بگويد رستگارم هنگام شهادت هم بگويد رستگارم؟ «افلح»، «فزت» چون فلاح يعني رستگاري، فزت يعني باز هم رستگار شدم اول فزت آخر هم فزت، کلمه فزت را اگر از قران بياريم من اينجا آياتش را آوردم به چه کلماتي مي‌گويند فوز، رستگاري مي‌فرمايد حدود 17، 18 کمال است که هر کسي اين کمالات را درک کند به اين مقامات برسد مي‌گويند رستگارشده است.

1- راه‌هاي رستگاري در قرآن

1- «فَمَنْ زُحْزِحَ عَنْ النَّارِ وَأُدْخِلَ الْجَنَّةَ فَقَدْ فَازَ» (آل‌عمران/185)، اهل بهشت فائزون وقتي مي‌گويد: فزت يعني بهشتيم. «وَمَنْ يُطِعْ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ فَازَ فَوْزًا عَظِيمًا» (احزاب/71) مطيع خدا و رسول فوز است، فزت يعني دنيا بدانيد يک عمري مطيع خدا و رسول بودم.«رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ ذَلِكَ الْفَوْزُ» (مائده/119) هر که خدا از او راضي باشد و او هم از خدا راضي باشد اين فوز است مي‌گويد فزت، يعني مردم دنيا بدانيد خدا از من راضي است من هم از خدا راضي هستم. «يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَيَقْتُلُونَ وَيُقْتَلُونَ» (توبه/111)آيه قران است، رزمندگان مخلص هم مي‌کشند و هم کشته مي‌شوند، يقتلون، مي‌کشند، يقتلون، کشته مي‌شوندبعد از يقتلون و يقتلون مي‌گويدذلک الفوز، فوز اين است. تا حضرت علي ضربت خورد، وگفت: فزت يعني از آن دسته بودم که هم در راه خدا کشتم و هم کشته شدم.

و من، باز مي‌گويد: «ذَلِكَ الْفَوْزُ»، يعني از لغزش‌ها دوري کردن، فزت يعني دنيا بدانيد ذره‌اي لغزش در پرونده‌ام نيست. «الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ» (بقره/82) بعد مي‌گويد: «ذَلِكَ الْفَوْزُ» يعني مردم بدانيد من اهل ايمان بودم، اهل عمل صالح بودم «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَالَّذِينَ هَاجَرُوا وَجَاهَدُوا» (بقره/218) مي‌گويد: «أُولئِكَ هُمُ الْفائِزُون‏»، يعني مردم ايران هم ايمان آوردم و هم هجرت کردم و هم جهاد کردم.

«إِنِّي جَزَيْتُهُمْ الْيَوْمَ بِمَا صَبَرُوا» (مؤمنون/111) صابر، فائز، فزت يعني 25 سال صبر کردم مثل کسي که تيغ در چشمش واستخوان در گلويش بود پس اين کلمه فزت را ساده نگيريد. برادران روحاني و دانشجويان بروند فوز را از کامپيوتر ببينند، به 18 کمال گفته فوز، اين است رستگاري حضرت امير تا ضربت مي‌خورند مي‌گويند فزت يعني از تمام پله‌ها بالا رفتم، فزت يک معني ساده نيست که فزت رستگار شدم اين فزت را ضربدر فوز قران کنيم ببينيم خدا به چه چيزي مي‌گويد فوز؟ دوري از آتش، ورود به بهشت،... عن النار ادخل الجنه، يطع الله و رسوله، رضي الله عنه و رضوا، يقاتلون و يقتلون، تقف سياه، امنوا هاجروا جاهدوا، بما صبروا، صبرو هجرت و جهاد و کشتن و کشته شدن راضي بودن از خدا، خدا از تو راضي بود اطاعت درست از خدا و رسول، اينها همه فوز است. بنابراين مسئله فوز مسئله مهمي است فزت، امام علي کيست؟ يک مقداري راجع به آقا جند جمله اي صحبت کنيم:...

کسي که راجع به اقا صحبت مي‌کند اگر بنده راجع به حضرت علي صحبت مي‌کنم يعني علم من اين است، اگر گفتند دريا چيست؟ شما يک کوزه آب يا يک پارچ يا ليوان آب آورديد و گفتيد اين است نه اينکه يعني دريا اين است يعني ظرف من بيشتر از اين آب نمي‌گيرد، مگه من مي‌توانم علي را بگويم.

2- هزار رکعت نماز در هر شب

 هر که مي‌خواهد امير المومنين را بشناسد روي فرمول رياضي يک رقمي بشناسد، شبها تا هزار رکعت نماز مي‌خواند، مي‌شود؟ بله حتي سني ها، علامه اميني در الغدير نقل مي‌کند چند نفر300 رکعتي 500 رکعتي حتي 14 نفر از بزرگان اهل سنت را نقل مي‌کند که خود اهل سنت مي‌گويند که اين 14 نفر بعضي شبها تا هزار رکعت نماز مي‌خواندند، ثابت کرده که هزار رکعت براي علي نيست بين خود شما هم کساني بودند. خدا رحمت کند ايت الله مرواريد از علماي مشهد که مي‌گفت علامه اميني صاحب الغديريک ماه رمضان آمد مشهداز غروب تا طلوع سي شب شبي هزار رکعت نماز در حرم خواندند. گفت من خودم هزار رکعت نماز خواندم تا بگويم مي‌شود، ايت الله خوئي تا 700رکعتش را خواندند اما چون پير بودند و ماشاءالله هيکلشان درشت بود گفتند بيشتر از اين جسمم اجازه نمي‌دهد.

پس هزار رکعت نماز امکان دارد، خسته نمي‌شد؟ ماهي از شنا کردن خسته نمي‌شود، تير از پايش مي‌کشيدند متوجه نمي‌شد راست است يا دروغ؟ راست است فوتباليست‌هاي ماوقتي سرگرم گل زدن هستندمي افتند در زمين چمن استخوان پايشان هم مي‌شکند متوجه نيستند. آدم وقتي عاشق مي‌شود متوجه نيست، زنان مصر وقتي يوسف را ديدند همه با هم دستشان را بريدند پس مي‌شود انسان جمالي را ببيند و دستش را ببرد و متوجه نشود جمال خدا بيش از جمال يوسف است کساني که با جمال خدا رابطه پيدا کردند دستشان را هم ببرند متوجه نمي‌شوند. من چقدر از علي مي‌دانم؟

3- مظلوميت پدر حضرت علي(ع)

 يکي از مظلوميت‌هاي علي پدر ايشان بود ابوطالب چون مي‌گوييم علي ابن ابيطالب کي بود؟ تمام مظلوميت‌ها بر علي سرازير شده است اخر کسي که مظلوم است ديگر کار به پدرش و برادرش ندارند کار به همسر و فرزندانش ندارند يعني از ناراحتي هايي که داشتند پدر علي را زير سوال بردند گفتند ابوطالب مومن نبوده است يازده دليل من پيدا کردهام از کتابها که ابوطالب مومن بوده، علامه اميني تحليلي دارد البته خيلي کتابها هست که تحليل شده که ابوطالب مومن است من آن مقداري که بدرد تلويزيون ايران مي‌خورد براي ادمهاي کم حوصله مي‌گويم. 1-ابوطالب فرزند خودش را در شبهاي خطرناک براي پيغمبر پيش مرگ مي‌کرد.

مي گفت توبرو جاي پيغمبر بخواب و پيغمبر را جاي ديگر مي‌خواباند اگر کسي ايمان نداشته باشد رختخواب پسرش را با پيغمبر عوض نمي‌کند هر شب احتمال مي‌داد که ممکن است هجوم بياورند به خانه پيغمبر و ايشان را بگيرند علي را به جاي پيغمبر مي‌خواباند. کسي حاضر نمي‌شود پسرش را پيش مرگ کند پس اين دليل بر ايمانش است.

2-خود پيغمبر و ائمه هدي نيز در مورد ايمان ابوطالب حديث دارند که او ايمان داشته و حمايتهاي بي دريغي داشته است ابوطالب شاعر بوده اشعار ابوطالب نشان مي‌دهد که او ايمان داشته است. ابوطالب به پسرش جعفر طيار برادر حضرت علي و به همسرش فاطمه بنت اسد و به برادرش حمزه سفارش مي‌کرد که اسلام بياورند نماز بخوانند و از پيغمبر حمايت کنندو نمي‌شود يک کافر به برادرش همسرش و فرزندش بگويد که به پيغمبر ايمان بياوريد.

يکي ديگر از دلايل ايمان، پيغمبر با فوت ابوطالب که در ماه رمضان هم بود انقدر غصه خوردند که آن سال را سال حزن و اندوه ناميدند پيغمبر براي کافر غصه نمي‌خورد بالاي منبر پيغمبر به ابوطالب دعا مي‌کرد جنازه ابوطالب را تشيع کرد حتي گفت من در قيامت شفاعت مي‌کنم از پدر و مادر و عمويم ابوطالب را. اصلا اگر ابوطالب کافر باشد نمي‌تواند فاطمه بنت اسد همسرش باشد. زن مسلمان حق ندارد با مرد کافر ازدواج کند و شيعه و سني همه قبول دارند که فاطمه بنت اسد که ديوار کعبه خراب شد و او به داخل کعبه رفت مادر حضرت علي است فاطمه بنت اسد قطعا مسلمان بوده است و چطور مي‌شود زن قطعا مسلمان باشد و همسرش کافر؟ به هر حال اينها مظلوميت است.

علي کيست؟ شما حساب کنيد يک عمر ميانگين هشتاد سال، در اين هشتاد سال يک نفر را روي کره زمين پيدا کنيد که دو رکعت نماز با توجه خوانده باشد و سر نماز حواسش پرت نشده باشد. حضرت علي هزار رکعت نماز را با توجه مي‌خواند و ما در کل عمرمان يک رکعت نماز با توجه نخوانده ايم يعني کل عمر ما اندازه يک دقيقه حضرت علي نيست تازه اين نمازش است از عدالت و شجاعت و زهد و علمش بگذريم تمام کمالات حضرت علي را بگذار کنارفقط نمازش، کل عمر ما يک دقيقه عمر علي نيست.

کسي هست بتواند بگويد من يک نماز خواندم که سر نماز حضور قلب داشتم و حواسم پرت نشده است؟

4- گواهي تاريخ به حقانيت غدير

از علي بگويم، هر کس دو تا شاهد داشته باشد حقش را مي‌گيرد در دادگستري، اما اميرالمومنين در غدير خم صد هزار شاهد داشت نتوانست حقش را بگيرد. علامه اميني مي‌گويد: قرن دوم 56 نفر قرن سوم 99 نفر قرن چهارم 24 نفر قرن پنجم25 نفر قرن ششم 21 نفر قرن هفتم 21 نفر قرن هشتم 19 نفر فرن نهم 16 نفر قرن دهم14 نفر قرن يازدهم11 نفر قرن دوازدهم13 نفر قرن سيزدهم 11 نفر قرن چهاردهم18 نفر مجموعا چند صد نفر از علماي برجسته گفته اند پيغمبر در بازگشت از حج دست علي را گرفت و فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِيٌّ مَوْلَاه‏» (الكافي/ج1/ص420)

بعد ايشان نقل مي‌کنند که 26 نفر فقط کتاب مستقل راجع به غدير نوشته‌اند افرادي مانند غزالي گفته علما اتفاق دارند افرادي چون فخر رازي. مسئله غدير خم از مسلمات است امييرالمومنين بارها فرمود من پست نمي‌خواهم قسم خورد و گفت: «و لا لله ما کانت في خلافة رغبة» به خدا قسم حکومت را دوست ندارم يک جا فرمود: «لو لا حضور الحاضر» بعد از کشته شدن عثمان حالا که در خانه من جمع شديد و التماس مي‌کنيد با من بيعت کنيد، من قبول مي‌کنم وگرنه خودم از درون ميلي به حکومت ندارم.

«وَ بَايَعَنِي النَّاسُ غَيْرَ مُسْتَكْرَهِينَ وَ لَا مُجْبَرِين‏» (نهج‌البلاغه/نامه1)، حضرت علي در چهار پنج سال حکومتش هم ناکثين هم قاسطين و هم مارقين يک عده بيعت کردند شکستند جنگ جمل راه انداختنديک عده خوارج شدند و مارقين شدنديک عده مثل جنگ صفين را راه انداختند چهار سال خورده اي حکومت با پيمان شکنان ناکثين يعني پيمان شکن با مارقين خوارج با قاصطين اهل صفين جنگيد يک بار علي ابن ابيطالب محاسنشان را در دست گرفتند و يک گريه طولاني کردند يک بارعلي ابن ابيطالب چنان زد تو گوش خودش که چه کنم با شما اينکه مي‌گويند ما اهل کوفه نيستيم علي تنها بماند علي ابن ابيطالب دق کرد به قدري علي ابن ابيطالب دشمن داشت که وقتي گفتند علي در مسجد کوفه شهيد شده است يک زني اينقدر بغض علي را داشت که گفت تمام اموالم را بدهيد به فقرا به شادي اينکه علي کشته شده است اسم غلامش را هم گفت بگذاريد ابن ملجم به افتخار اينکه...، بغض چه مي‌کند! شب نوزدهم شد علي ابن ابيطالب آمد مي‌گويد «لَمْ يَزَلْ رَاكِعاً» (بحارالانوار/ج42/ص275) تا صبح تا صبح رکوع، ساجدا، سجده، در حال ابتهال و تضرع، يک لحظه خوابش برد گفت توجه کنيد من يک خوابي ديدم براتون بگم خوابش را نقل کرد صداي گريه بلند شد همش مي‌گفت: «إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ»مي‌گفت بارک في الموت خدايا مرگ را بر من مبارک کن. وارد شد سحر نوزدهم مسجد آنهايي که در مسجد کوفه خوابيده بودند بيدارشان کرد فرمود الصلاه بيدار شويد نماز بخوانيد «إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهى‏ عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَر» (عنكبوت/45) يک نماز نافله طولاني خواند بعد رفت پشت بام مسجد با صداي بلند اذان گفت.

 کسي نامه اي نوشت گفت يا علي مي‌خواست متلک بگويد گفت يا علي يادت هست ريسمان برگلويت انداختن با زور بردنت، حضرت فرمود: اين براي من افتخار است «وَ مَا عَلَى الْمُسْلِمِ مِنْ غَضَاضَةٍ فِي أَنْ يَكُونَ مَظْلُوماً مَا لَمْ يَكُنْ شَاكّاً فِي دِينِه‏» (نهج‌البلاغه/نامه28)من در دينم شک نداشتم مظلوم بودم مظلوميت من افتخار است ولي من هيچ وقت دردينم شک پيدا نکردم.

5- مظلوميت پنچ تن آل عبا

 صد سال قبر علي مخفي بود الله اکبر من نمي‌دانم چطور بود که اين پنج نفري که پيغمبر زيرعبا قرار داد، اخر يک روز پيامبر مي‌خواست بگويد اهل بيت من چه کساني هستند يک عباي مشکي داشت رفت زير عبا حضرت علي فاطمه زهرا امام حسن و امام حسين پنج نفر را يک عبا انداخت رو دوششون و به مردم گفت اينها که زير عبا هستند اهل بيت هستند يعني اگر فردا کسي سوار شتر شد و گفت من خاندان پيغمبرم، اهل بيت من فقط همين کساني هستند که زير عبا هستند همه اينها به يک طورپيغمبر تشييع جنازه نشد چون پيغمبر رادر خانه اش دفن کردند امام حسين هم تشييع جنازه نشد کشتند رفتند فاطمه زهرا هم تشييع جنازه نشد مخفيانه دفنش کردند علي ابن ابيطالب هم مخفي دفن شد فقط در اين پنج نفر يک نفر تشييع شد امام حسن اونهم تو تشييع جنازه اش تير باران کردند که اي کاش او هم تشييع جنازه نشده بود. صد سال قبر مخفي بود علي ابن ابيطالب کيست؟ دهها کمال دارد که منحصر به فرد است هيچ کس ندارد. 1- لحظه اي مشرک نشد ديگران سابقه شرک دارند علي لحظه اي مشرک نشد 2- جاي پيغمبر تنها کسي که خوابيد علي بود3- پيغمبر با احدي صيغه برادري نخواند جز علي 4- تنها پيامبربه يک نفر فرمود: انت مني بمنزلت هارون من موسي در جنگ تبوک حضرت علي مي‌فرمود مي‌خواهم همراه تو بيايم جبهه فرمود تو باش يک سري کارها هست اينجا بعد مثلا به ما ملحق شو. ابن ابي الحديد مي‌گويد علي ابن ابيطالب مقامي دارد که اگر به آسمانها برود و به ملائکه فخر بفروشد جا دارد، امام احمد حنبل حديثي نقل مي‌کند که هر کس ميخواهد نوح را ببيند در تصميمش هر کس مي‌خواهد آدم رو ببيند درعلمش، نوح950سال تبليغ کرد و از تصميميش برنگشت، آدم علم زياد داشت، وعلم آدم الاسماء کلّها، مي‌خواهيد آدم را ببينيد در علمش ميخواهيد ابراهيم را ببينيد در حلمش مي‌خواهيد موسي را ببينيد در تيز هوشيش مي‌خواهيد عيسي را ببينيد در زهدش، هر که را مي‌خواهد هر پيغمبر را ببيند به علي نگاه بکند.

6- سخنان پيامبر در مورد امام علي(ع)

حديث داريم اهل سنت نقل کردند، ابن ابي الحديد جلد نه صفحه168، پيامبر مي‌گويد هر کسي مي‌خواهد مثل من زندگي کند مثل من بميرد به ولايت علي ابن ابيطالب توسل کند، باز امام احمد حنبل نقل مي‌کند ازرهبران درجه يک اهل سنت مي‌گويد: «لَوْ لَا أَنْ تَقُولَ طَوَائِفُ مِنْ أُمَّتِي فِيكَ مَا قَالَتِ النَّصَارَى‏» (بحارالانوار/ج40/ص81) اگر نبود که مي‌ترسم مردم علي اللهي بشوند يک چيزهائي براي علي مي‌گفتم، پيغمبر فرمود من از امتم وحشت دارم وگرنه علي را طوري معرفي مي‌کردم که وقتي علي راه مي‌رود مردم بدوند و خاک زير پايش را براي تبرک بردارند، پيغمبر فرمود علي مني و انا من علي همانطور که مي‌گوييم حسين مني و انا من حسين عين اين حديث را براي حضرت علي داريم علي مني و انا من علي ولي کل مومن من بعدي، بعد از من ولايت بر هر مومني دارد. پيغمبر گفت من و علي از يک نور هستيم، تمام درهاي سمت مسجد را بست فقط در خانه حضرت علي باز بود، رواياتي داريم اين روايات هم شيعه نقل کردند هم سني، هر کس بميرد با محبت اهل بيت شهيد مرده است بخشيده مرده است توبه کننده مرده است با ايمان کامل از دنيا رفته است روايات زيادي راجع به محبت داريم و فرمود: من وعلي پدر اين امت هستيم ولي خوب حسادت نگذاشت که.. حالا،

7- مهر و عدل حضرت علي(ع)

حضرت علي فرمود: هر چيز را گفتم انجام بدهيد اول خودم انجام دادم، هر کاري را گفتم نکنيد اول خودم ترک کردم، فرمود: من با همين لباس و مرکب آمدم حکومت کردم اگر بعد چند سال لباس و مرکبم عوض شد معلوم مي‌شود خيانت کرده ام، اينقدر من زاهدم. اگر حکمت 10 قسمت بشود همه آنچه مردم بلد هستند يک قسمت است نه قسمت آن مربوط به علي ابن ابيطالب است، هر آيه اي که نازل شده حضرت علي مي‌گويد مي‌دانم شب نازل شده يا روز، در کوه نازل شده يا صحرا، ويا ويا. روايات زياد است ولي علي ابن ابيطالب مي‌گويد: حقم از بين رفت و خودتان هم مي‌دانيد که چه کسي حق رهبري دارد که اقواهم و علم هم.

در کوفه علي عدل پرور بود علم پرور بود، نقل مي‌کنند زماني که معاويه در شام بود يک کتاب علمي نوشته نشد ولي درکوفه نويسندگان و دانشمنداني بودند.

کم کم بحث را جمع کنيم، ولادت در کعبه شهادت در کوفه در حال نماز در شب قدرهمه لقب‌هاي متضاد را داشت اشک مي‌ريخت ولي در مقابل دشمن زره نمي‌پوشيد، جبهه که مي‌رفت زره نمي‌پوشيد مي‌گفت: سينه چاک بسم اله ونسبت به يتيم مي‌لرزيد تنها امامي که همسرش معصوم است تنها امامي که پدر دو امام است پدر شهيد برادر شهيد همسرش شهيد خودش هم شهيد روي خاک مي‌نشست ابو تراب لقب او بود تنها امامي که به فرزندش مي‌گويد به ابن ملجم که قاتل من است رحم کنيد، مقداري از ليوان شير را بدهيد به قاتل من، فرمود دو نفر از فاميل بيايند و حقشان را بگيرند، گفتند اين دو فاميل مخالف هستند، فرمود مخالف باشند مخالفين من هم بايد شکمشان سير باشد، ما کجا و علي کجا؟ قرآن داريم خدا را با اسماء الحسني بخوانيد که حديث داريم اسماء حسني اهل بيت هستند.

درس های از قرآن حجت الاسلام محسن قرآئتی /تاريخ پخش: 11/ 7/ 1386

 

 

روايت آيت ا...سبحاني از آخرين روزهاي زندگي اميرمؤمنان(ع)

ظلم ستيزي و مظلوم ياوري آخرين وصيت امام علي(ع)
صادقان/شهادت امير المؤمنين، امام علي(ع)، براي امت اسلام، ضايعه اي جبران ناپذير بود. آن حضرت، در روزهاي پاياني عمر پربرکتشان، پيوسته همگان را به اتحاد و همبستگي براي مقابله با دشمنان اسلام فرا مي خواندند. با اين حال، بيشتر مردم، دعوت آن بزرگوار را اجابت نکردند و آن قدر در ياري اش سستي کردند تا دست دشمنان از آستين شقي ترين افراد بيرون آمد و فرق امام (ع) با شمشير تحجر شکافته شد. آن چه در پي مي آيد، شرح مختصري از وقايع روزهاي پاياني زندگي اميرمؤمنان(ع) است که توسط حضرت آيت ا...جعفر سبحاني، در کتاب ارزشمند «فروغ ولايت»، به رشته تحرير درآمده است.

امر خدا مي آيد

امام(ع) در ماه رمضان آن سال پيوسته از شهادت خود خبر مي داد. حتى در يکى از روزهاى ميانى ماه، هنگامى که بر فراز منبر بود، دست به محاسن شريفش کشيد و فرمود: «شقي ترين مردم اين موها را با خونِ سرم رنگين خواهد کرد». همچنين فرمود:«ماه رمضان فرا رسيد وآن سَرور ماه هاست.

در اين ماه در وضع حکومت دگرگونى پديد مى آيد. آگاه باشيد که شما در اين سال در يک صف (بدون امير) حج خواهيد کرد و نشانه اش اين است که من در ميان شما نيستم.» اصحاب آن حضرت مى گفتند: او با اين سخن خبر از مرگ خود مى دهد، ولى آن را درک نمى کنيم. به همين جهت، آن حضرت در روزهاى آخر عمر، هر شب به منزل يکى از فرزندان خود مى رفت.شبى را نزد فرزندش حسن(ع) و شبى نزد فرزندش حسين(ع) و شبى نزد دامادش عبدا... بن جعفر، شوهر حضرت زينب(ع) افطار مى کرد و بيش از سه لقمه غذا تناول نمى فرمود. يکى از فرزندانش سبب کم خوردن وى را پرسيد. امام(ع) فرمود:«امر خدا مى آيد و من مى خواهم شکمم تهى باشد. يک شب يا دو شب بيشتر نمانده است».

وعده صادق

در شب شهادت، افطار را ميهمان دخترش امّ کلثوم بود. هنگام افطار، سه لقمه غذا خورد و سپس به عبادت پرداخت و از اوّل شب تا صبح در اضطراب وتشويش بود. گاهى به آسمان نگاه مى کرد و حرکات ستارگان را در نظر مى گرفت و هرچه طلوع فجر نزديک تر مى شد تشويش و ناراحتى آن حضرت بيشتر مى شد و مى فرمود:«به خدا قسم، نه من دروغ مى گويم و نه آن کسى که به من خبر داده  دروغ گفته است؛ اين است شبى که مرا وعده شهادت داده اند.» اين وعده را پيامبراکرم(ص) به وى داده بود. على(ع) خود نقل مى کند که پيامبر(ص) در پايان خطبه اى که در فضيلت و احترام ماه رمضان بيان فرمود، گريه کرد.

عرض کردم: چرا گريه مى کنى؟ فرمود: براى سرنوشتى که در اين ماه براى تو پيش مى آيد:«کَأَنِّي بِکَ وَ أَنْتَ تُصَلِّي لِرَبِّکَ وَ قَدِ انْبَعَثَ أَشْقَى الأَوَّلينَ وَ الآخِرينَ شَقِيقُ عاقِرِ ناقَةِ ثَمُودَ فَضَرَبَکَ ضَرْبَةً عَلى فَرْقِکَ فَخَضَّبَ مِنْها لِحْيَتَکَ». يعني: گويا مى بينم که تو مشغول نماز هستى و شقي ترين مردم جهان، همتاى کشنده ناقه ثمود، قيام مى کند و ضربتى بر فرق تو فرود مى آورد و محاسنت را با خون رنگين مى کند.

به سوي معشوق

بالاخره آن شب هولناک به پايان رسيد و على(ع) در تاريکى سحر، براى اداى نماز صبح به سوى مسجد حرکت کرد. مرغابيانى که در خانه بودند در پى او رفتند و به جامه اش آويختند. بعضى خواستند آن ها را از او دور کنند. فرمود:«دَعُوهُنَّ فَإِنَّهُنَّ صَوائِحُ تَتْبَعُها نَوائِحُ» يعنى: آن ها را به حال خود بگذاريد که فريادکنندگانى هستند که نوحه گرانى در پى دارند. امام حسن(ع) گفت: اين چه فال بدى است که مى زنى؟ فرمود: اى پسر، فال بد نمى زنم، ليکن دل من گواهى مى دهد که کشته خواهم شد. اُمّ کلثوم از گفتار امام(ع) پريشان شد و عرض کرد: دستور بفرماييد که جعده به مسجد برود و با مردم نماز بگزارد. حضرت فرمود: از قضاى الهى نمى توان گريخت. آن گاه کمربند خود را محکم بست و در حالى که اين دو بيت را زمزمه مى کرد عازم مسجد شد:«أُشْدُدْ حَيازِيمَکَ لِلْمَوْتِ - فَإِنَّ الْمَوتَ لاقِيکا/ وَلا تَجْزَعُ مِنَ الْمَوْتِ - إِذا حَلَّ بِوادِيکا» يعني: کمر خود را براى مرگ محکم ببند، زيرا مرگ تو را ملاقات خواهد کرد و از مرگ، آن گاه که به سوى تو درآيد، جزع و فرياد مکن.

رستگار شدم ...

امام(ع) وارد مسجد شد و به نماز ايستاد و تکبير افتتاح گفت و پس از قرائت به سجده رفت. در اين هنگام ابن ملجم در حالى که فرياد مى زد:«للّهِ الْحُکْمُ لا لَکَ يا عَلِيُّ»، با شمشيرِ زهرآلود ضربتى بر سر مبارک على(ع) وارد آورد و فرق مبارک آن حضرت را تا پيشانى شکافت ... خون از سر على(ع) در محراب جارى شد و محاسن شريفش را رنگين کرد. در اين حال آن حضرت فرمود:«فُزْتُ وَ ربِّ الْکَعْبَةِ» : به خداى کعبه سوگند که رستگار شدم. سپس اين آيه را تلاوت فرمود:«مِنْها خَلَقْناکُمْ وَ فِيها نُعِيدُکُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُکُمْ تارَةً أُخْرى» على(ع) وقتى ضربت خورد فرياد زد: او را بگيريد. مردم از پى ابن ملجم شتافتند وکسى به او نزديک نمى شد مگر آن که او را با شمشير خود مى زد. پس قثم بن عبّاس پيش تاخت و او را بغل گرفت و به زمين کوبيد. چون او را به نزد على(ع) آوردند، به او گفت:پسر ملجم؟ گفت: آرى. وقتى حضرت ضارب را شناخت، به فرزندش حسن فرمود: مواظب دشمنت باش، شکمش را سير و بندش را محکم کن. پس اگر مُردَم او را به من ملحق کن تا در نزد پروردگارم با او احتجاج کنم و اگر زنده ماندم يا او را مى بخشم يا قصاص مى کنم. حسنين(ع) به اتّفاق بنى هاشم، على(ع) را در گليم گذاشتند و به خانه بردند ... قدرى شير براى آن حضرت آوردند. کمى از آن شير را نوشيد و فرمود به زندانى خود نيز از اين شير بدهيد و او را اذيّت نکنيد.

هنگامى که امام(ع) ضربت خورد، پزشکان کوفه به بالين وى گرد آمدند. در بين آنان از همه ماهرتر اثير بن عمرو بود که جراحات را معالجه مى کرد. وقتى او زخم را ديد دستور داد شُش گوسفندى را که هنوز گرم است براى او بياورند.

سپس رگى از آن بيرون آورد ودر محل ضربت قرار داد و آن گاه که آن را بيرون آورد، گفت: يا على وصيّت هاى خود را بکن، زيرا اين ضربت به مغز رسيده و معالجه مؤثّر نيست. در اين هنگام امام(ع) کاغذ و دواتى خواست و وصيّت خود را خطاب به دو فرزندش حسن و حسين (عليهما السلام) نوشت.

وصيتي براي همگان

اين وصيّت، گرچه خطاب به حسنين(ع) است، ولى در حقيقت براى تمام بشر تا پايان عالم است. اين وصيّت را عدّه اى از محدّثان و مورّخانى که قبل از مرحوم سيّدرضى و بعد از او مى زيسته اند با ذکر سند نقل کرده اند. البتّه اصل وصيّت بيشتر از آن است که مرحوم سيّد رضى در نهج البلاغه آورده است. اينک قسمتى از آن را مى آوريم:

أُوصِيکُما بِتَقْوَى اللهِ وَ أَنْ لا تَبْغِيَا الدُّنْيا وَ إِنْ بَغَتْکُما وَ لا تَأْسَفا عَلى شَيْء مِنْها زُوِيَ عَنْکُما وَ قُولا بِالحَقِّ وَ اعْمَلا لِلأَجْرِ وَ کُونا لِلظّالِمِ خَصْماً وَلِلْمَظْلُومِ عَوْناً؛ شما را به تقوا وترس از خدا سفارش مى کنم و اين که در پى دنيا نباشيد، گرچه دنيا به سراغ شما آيد و بر آن چه از دنيا از دست مى دهيد، تأسّف مخوريد. سخن حق را بگوييد و براى اجر وپاداش (الهى) کار کنيد و دشمن ظالم و ياور مظلوم باشيد.

أُوصِيکُما وَجَمِيعَ وَلَدِي وَأَهْلِي وَ مَنْ بَلغَهُ کِتابِي بِتَقْوَى اللهِ وَ نَظْمِ أَمْرِکُمْ وَصَلاحِ ذاتِ بَيْنِکُمْ، فَإِنّي سَمِعْتُ جَدَّکُمْ(ص)يَقُولُ: «صَلاحُ ذاتِ الْبَيْنِ أَفْضَلُ مِنْ عامَّةِ الصَّلاةِ وَالصِّيامِ»؛ من، شما و تمام فرزندان و خاندانم و کسانى را که اين وصيتنامه به آنان مى رسد به تقوا و ترس از خداوند و نظم امور خود و اصلاح ذات البين سفارش مى کنم، زيرا که من از جدّ شما (ص) شنيدم که مى فرمود: اصلاح ميان مردم از يک سال نماز و روزه برتر است.

الله الله فِي الأَيْتامِ فَلا تَغِبُّوا أَفْواهَهُمْ وَلا يَضِيَعُوا بِحَضْرَتِکُمْ.وَالله اللهَ فِي جِيرانِکُمْ فَإِنَّهُمْ وَصِيَّةُ نَبِيِّکُمْ.ما زالَ يُوصِي بِهِمْ حَتّى ظَننّا أَنَّهُ سَيُوَرِّثُهُمْ؛ خدا را، خدا را، در مورد يتيمان؛ نکند که گاهى سير و گاهى گرسنه بمانند؛ نکند که در حضور شما، در اثر عدم رسيدگى، از بين بروند. خدا را خدا را، که در مورد همسايگان خود خوشرفتارى کنيد، چرا که آنان مورد توصيه و سفارش پيامبر شما هستند. وى همواره نسبت به همسايگان سفارش مى فرمود تا آنجا که ما گمان برديم به زودى سهميه اى از ارث برايشان قرار خواهدداد.

وَالله اللهَ فِي الْقُرآنِ لا يَسْبِقُکُمْ بِالْعَمَلِ بِهِ غَيْرُکُمْ.وَ اللهَ اللهَ فِي الصَّلاةِ فَإِنَّها عَمُودُ دِينِکُمْ وَ اللهَ اللهَ فِي بَيْتِ رَبِّکُمْ لا تَخَلُّوهُ ما بَقِيتُمْ فَإِنَّهُ إِنْ تُرِکَ لَم تُناظَرُوا؛ خدا را، خدا را، در توجه به قرآن؛ نکند که ديگران در عمل به آن از شما پيشى گيرند. خدا را، خدا را، در مورد نماز، که ستون دين شماست. خدا را، خدا را، در مورد خانه پروردگارتان؛ تا آن هنگام که زنده هستيد آن را خالى نگذاريد که اگر خالى گذارده شود مهلت داده نمى شويد و بلاى الهى شما را فرا مى گيرد.

وَاللهَ اللهَ فِي الْجِهادِ بِأَمْوالِکُمْ وَأَنْفُسِکُمْ وَ أَلْسِنَتِکُمْ فِي سَبِيلِ اللهِ. وَعَليْکُمْ بِالتَّواصُلِ وَالتَّباذُلِ وَإِيّاکُمْ وَالتَدابُرِ وَ التَّقاطُع. لا تَتْرُکُوا الأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْيَ عَنِ الْمُنْکَرِ فَيُوَلّى َعَلَيْکُمْ شِرارُکُمْ ثُمَّ تَدْعُونَ فَلا يُسْتَجابُ لَکُمْ؛ خدا را، خدا را، در مورد جهاد با اموال و جان ها و زبان هاى خويش در راه خدا و بر شما لازم است که پيوندهاى دوستى و محبّت را محکم کنيد و بذل و بخشش را فراموش نکنيد و از پشت کردن به هم و قطع رابطه برحذر باشيد. امر به معروف و نهى از منکر را ترک مکنيد که اشرار بر شما مسلّط مى شوند و سپس هرچه دعا کنيد مستجاب نمى شود.

سپس فرمود: اى نوادگان عبدالمطّلب، نکند که شما بعد از شهادت من دست خود را از آستين بيرون آوريد و در خون مسلمانان فرو بريد و بگوييد اميرمؤمنان کشته شد و اين بهانه اى براى خونريزى شود.

أَلا لا تَقْتُلُنَّ بِي إِلاّ قاتِلِي. أُنْظُرُوا إِذا أَنَا مِتُّ مِنْ ضَرْبَتِهِ هذِهِ فَاضْرِبُوهُ ضَرْبَةً بِضَرْبَة، وَ لا تُمَثِّلُوا بِالرَّجُلِ، فَإِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ(ص) يَقُولُ:«إِيّاکُمْ وَ الْمُثْلَةَ وَ لَوْ بِالْکَلْبِ الْعَقُورِ؛ آگاه باشيد که به قصاص خون من تنها قاتلم را بايد بکشيد. بنگريد که هرگاه من از اين ضربت جهان را بدرود گفتم، او را تنها يک ضربت بزنيد تا ضربتى در برابر ضربتى باشد. زنهار که او را مُثله نکنيد که من از رسول خدا(ص) شنيدم که مى فرمود:«از مثله کردن بپرهيزيد، گرچه نسبت به سگ گزنده باشد.»

لحظات وداع با اميرمؤمنان(ع)

فرزندان امام(ع) خاموش نشسته بودند و در حالى که غم و اندوه گلوى آنان را مى فشرد، به سخنان دلپذير و جان‌پرور آن حضرت گوش فرا مى دادند. امام(ع) در پايان اين وصيت از هوش رفت و چون مجدداً چشمان خود را باز کرد، فرمود:«اى حسن، با تو سخنى چند دارم. امشب شب آخر عمر من است.

چون درگذشتم با دست خود مرا غسل بده و کفن کن و خود شخصاً مباشر اعمال کفن و دفن من باش و بر جنازه من نماز بخوان و در تاريکى شب جنازه مرا دور از شهر کوفه مخفيانه به خاک بسپار تا کسى از آن با خبر نشود.» على(ع) دو روز زنده بود و در شبِ جمعه نخستين روز از دهه آخر ماهِ رمضان(شب بيست ويکم سال 40 هجرى)، در 63 سالگى، بدرود حيات گفت. پسر گرامي اش امام حسن(ع) او را با دست خود غسل داد و بر او نماز خواند. در نماز هفت تکبير گفت و سپس فرمود:«أَما إِنَّها لا تُکَبَّرُ عَلى أَحَد بَعْدَهُ». يعنى: بدانيد که پس از على(ع) بر پيکر هيچ کس هفت تکبير گفته نمى شود. على(ع) در کوفه، در جايى به نام «غرى» (نجف اشرف فعلى)، دفن شد. دوران خلافتش چهار سال و ده ماه بود.

فرازهايي از وصيت نامه اميرمؤمنان (ع)

سخن حق را بگوييد و براى اجر وپاداش (الهى) کار کنيد و دشمن ظالم و ياور مظلوم باشيد

خدا را، خدا را، در مورد يتيمان؛ نکند که گاهى سير و گاهى گرسنه بمانند؛ نکند که در حضور شما، در اثر عدم رسيدگى، از بين بروند.

امر به معروف و نهى از منکر را ترک مکنيد که اشرار بر شما مسلّط مى شوند و سپس هرچه دعا کنيد مستجاب نمى شود.

خدا را خدا را، که در مورد همسايگان خود خوشرفتارى کنيد، چرا که آنان مورد توصيه و سفارش پيامبر شما هستند. وى همواره نسبت به همسايگان سفارش مى فرمود تا آنجا که ما گمان برديم به زودى سهميه اى از ارث برايشان قرار خواهدداد.

خدا را، خدا را، در توجه به قرآن؛ نکند که ديگران در عمل به آن از شما پيشى گيرند

خدا را، خدا را، در مورد جهاد با اموال و جان ها و زبان هاى خويش در راه خدا و بر شما لازم است که پيوندهاى دوستى و محبّت را محکم کنيد و بذل و بخشش را فراموش نکنيد و از پشت کردن به هم و قطع رابطه برحذر باشيد.

من، شما و تمام فرزندان و خاندانم و کسانى را که اين وصيتنامه به آنان مى رسد به تقوا و ترس از خداوند و نظم امور خود و اصلاح ذات البين سفارش مى کنم

در پى دنيا نباشيد، گرچه دنيا به سراغ شما آيد و بر آن چه از دنيا از دست مى دهيد، تأسّف مخوريد.

منبع: روزنامه خراسان 

 
 
جانم فداي علي (ع)
 

صادقان/جانم فداي علي، باب مدينه علم نبي/ همان علي که جان مصطفي بود، همو که هماره مريد و جان فداي پيامبر خدا بود، علي آن سينه چاک عاشق پيامبر و سپر بلاي جان نبي، هم به گاه جنگ و هم ليلة المبيت، همان علي که جانش به جان رسول گرهي خدايي خورده بود و از کودکي در دامان نبوت و ولايت و کرامت نبوي، هم نفس پيامبر خاتم بود، همان علي که سيدالمرسلين خودش و او را پدران امت مي خواند و چه بزرگوار پدراني بودند آنان که يکي حتي در عرش و به گاه معراج از محضر حضرت رب العالمين، شفاعت امتش را خواست و هديه گرفت و آن ديگري جان خود، همه چيز خود را و حتي حسن و حسينش را فداي دين خدا و جاودانه شدن اسلام ناب محمدي کرد.

جانم فداي علي همان «تالي تلو» نبي و يگانه مولود حريم و خانه امن الهي، آن خانه يگانگي و وحدت و توحيد و قبله امت اسلام. علي هم جان نبي بود و هم برادر و پسر عمش و هم يگانه کفو و همتاي کوثر نبي، علي که چندان نزد خدا و پيامبرش عزيز بود که حضرت مصطفي پاره تن خود و «بضعه» بي بديل و عزيزترين و آبرومندترين بانوي هر دو عالم را فاطمه را به اذن خدا به خانه سراسر نور علي فرستاد.

جانم فداي علي، همان علي پيشواي پرهيزکاران و خداباوران و مولاي مومنان، همو که آن چنان از گذرگاه هاي علم اليقين، عين اليقين و حق اليقين گذشته بود و بر فراز قله هاي باور و ايمان مأوا گرفته بود که مي فرمود هر آن اگر تمامي پرده ها کنار رود ذره اي به ايمان علي اضافه نمي شود. هزار بار جان ناقابلم فداي علي، آن باب علم نبوي و مظهر حکمت الهي آن و صعود کرده بر ستيغ و قله هاي علم و دانايي، آن امير بيان و بلاغت، آن امين پيامبر و کاتب وحي الهي، آن اسوه زهد و پرهيزکاري و اولين ايمان آورنده به رسالت محمدي و نخستين اقتدا کننده به نماز نبي، آن اقامه کننده نماز واقعي و حريم دار و مُدرِک و نيوشنده روح و جان نماز. جانم فداي علي آن تجسم عيني عدالت الهي در گستره زمين، همان وصي بر حق نبي که دستش را حضرت مصطفي در غدير خم به فرمان خدا بر فراز جهاز شتران بالا برد و به صراحت فرمود من کنت مولاه فهذا علي مولاه همان علي که «ولي خدا» بود و جانشين نبي، همو که زيباترين «صداي عدالت انساني» هنوز و از پس قرن ها همچنان از حلقوم و وجود پربرکت او شنيده مي شود. علي همان عدالت مدارترين و غيرتمندترين اميري که دق کردن و مردن را روا مي داند آن گاه که ظلمي بر کسي روا شود حتي اگر آن ظلم، ربودن خلخال از پاي زن يهودي در حکومت اسلامي علوي باشد. 

جانم فداي علي همان امير عدالت محور و تبعيض ستيزي که در حکومتش نه آقازاده ها، نه مدعيان، نه سابقون و نه حتي برادرش عقيل و دخترش کلثوم نمي توانستند ذره اي بيشتر از حقشان از بيت المال در اختيار بگيرند.

جانم فداي علي همو که مي فرمود اگر همه عالم را به من بدهند حاضر نمي شوم حتي از کام موري دانه اي به ظلم و جور بستانم. هزاران بار بايد فداي علي شد که صادقانه بر اين باور، عامل بود که مجموعه قدرت و حاکميت در نگاه و رفتارش از « عطسه بز» کم ارزش تر بود مگر آن که بتواند به واسطه در اختيار داشتن حکومت، حق مظلومان را از ظالمان بستاند و عدالت را بگستراند.

جان ناقابلم هزاران بار فداي علي آن بي نظيرترين اسطوره دلاوري و پهلواني که به فرموده پيامبر خدا، ضربتش در روز خندق برتر از عبادت جن و انس شمرده شد.

همان علي که جمع اضداد بود و در اوج پهلواني همنشين بيغوله نشينان و مونس يتيمان و نان آور شبانه مسکينان بود، همان علي که خدا را نه به خاطر ترس از «جهنم» و نه به طمع «بهشت» بلکه تنها به خاطر عظمت و بزرگواري و استحقاق تام و تمام ذات يگانه حضرت حق به پرستش، عبادت مي کرد آن چنان عبادت خاضعانه، خاشعانه و غرق در معبود شده اي که تير از پايش به گاه نماز بيرون مي کشيدند و اما ناله اي از وجود مولا به گاه اقامه آن نماز راستين شنيده نمي شد.

همان علي که به گفته نغز جناب مولانا، بنده حق بود و تيغ از پي حق مي زد و آن چنان حق مدارانه و دلاورمردانه در جنگ با دشمنان خدا با زرهي که تنها «رو» داشت و پشت نداشت حاضر مي شد که در آسمان ندا در مي پيچيد «لافتي الا علي لا سيف الا ذوالفقار».

جانم فداي علي آن وصي بر حق نبي که همانند «مراد» و مقتدايش رسول خدا، سرچشمه جود و سخا بود و به نص قرآن کريم به هنگامه رکوع نماز، نگين انگشتري به سائل مي بخشد،

آري جانم فداي علي همان علي که بعد از نبي، بي بديل بود در سخاوت و جوانمردي تا آن جا که پيراهن نو و دو درهمي را بر تن « قنبر» مي پوشاند و خود پيراهن يک درهمي به تن مي کرد.جانم هزاران هزار بار فداي امير مومنان، مولاي متقيان، علي(ع) و تمامي سجايا، کرامات و بزرگواري هايش و البته جانم فداي علي به خاطر مظلوميت ها و خون دل هايي که خورد مظلوميتي که معاويه ها و عمر و عاص ها با قرآن بر سر نيزه کردن ها، بر «قرآن ناطق» روا داشتند و خون دل هايي که مولا از منافقان و خوارج نهروان و ديگران خورد و مظلوميتي که به خاطر وحدت امت پيامبر و جاودانگي دين خدا به جان خريد و «خار» را در چشم و «استخوان» را در گلو تحمل کرد و چه مظلوميتي بالاتر از اين که بهترين بنده خدا بعد از حضرت مصطفي آن گاه که به شمشير جفا و جهالت محاسنش به خون سرش در محراب عبادت گلگون مي شود ندا مي دهد که «فزت برب الکعبه».  روزنامه خراسان

 

کلیک کنید و تصاویر زیر را با ابعاد بزرگتر ببینید

 

سبک زندگی امیرالمومنین علی علیه السلام

 

توجه عاشقانه به يتيمان

وجود مبارك اميرالمؤمنين (عليه السلام) با اينكه به همه اوضاع و احوال كشور و مردمش آگاه بود و به ويژه يتميان و مستمندان و بيوه زنان و نيازمندان را لحظه اى از نظر دور نمى داشت ولى گاهى براى درس دادن به زمامداران و امت اسلام كارى را هم چون فردى عادى انجام مى داد .

روزى زنى را ديد كه مشكى پر از آب به دوش مى كشيد . مشك را از او گرفت و تا جايى كه آن زن بنا داشت ، برد و آنگاه از وضع آن زن جويا شد ، زن گفت : على بن ابى طالب شوهرم را به بعضى از مرزها فرستاد و كشته شد ، برايم كودكانى يتيم به جا گذاشت و من براى اداره امور آنان چيزى ندارم ، به اين خاطر ضرورت و احتياج مرا به انجام كار براى مردم ناچار كرد .
حضرت به خانه برگشت و شب را با دغدغه خاطر و ناآرامى گذراند ، هنگامى كه صبح شد زنبيلى از طعام براى آن خانواده با خود حمل كرد ، بعضى از يارانش گفتند : آن را در اختيار من بگذار تا برايت بياورم ، فرمود : چه كسى در قيامت بار سنگين مرا به جاى من حمل مى كند ؟
آنگاه به درِ خانه آن زن رفت و در زد . زن گفت : كيست كه در مى زند ؟ حضرت فرمود : همان عبدى هستم كه مشك پرآب را براى تو به دوش كشيد ، در را باز كن كه چيزى براى كودكان همراه دارم . زن گفت : خدا از تو خشنود باشد و ميان من و على داورى كند !
حضرت وارد شد و فرمود : علاقه دارم پاداش الهى به دست آورم ميان خمير كردن آرد و پختن نان و بازى كردن با كودكان يكى را انتخاب كن . زن گفت : من به پختن نان بيناترم و تواناتر ، ولى اين تو و اين كودكان ، با آنان بازى كن تا من از نان پختن آسوده شوم .
زن مى گويد : من به سوى آرد رفتم و آن را خمير كردم و على (عليه السلام) به جانب گوشت رفت و آن را پخت و با دست مباركش گوشت پخته و خرما و خوراكى ديگرى به دهان كودكان مى گذاشت ، هرگاه كودكان چيزى از آن خوراكى ها را مى خوردند مى گفت : فرزندانم ! على را از آنچه براى شما پيش آمده ، حلال كنيد !

هنگامى كه آرد خمير شد ، زن گفت : اى بنده خدا ! تنور را روشن كن ، على (عليه السلام)به جانب تنور شتافت و آن را شعلهور ساخت چون تنور شعله كشيد صورتش را نزديك برد و حرارت آتش را به آن تماس داده ، مى گفت : يا على ! بچش ، اين پاداش كسى است كه حق بيوه زنان و يتيمان را وا گذاشته .
ناگاه زنى ( از زنان همسايه ) على (عليه السلام) را ديد و او را شناخت و به مادر كودكان گفت : واى بر تو ! اين امير مؤمنان است ; زن به جانب حضرت شتافت و پى درپى مى گفت : از شما بس شرمنده ام اى اميرمؤمنان ! حضرت فرمود : من از تو بس شرمنده ام اى كنيز خدا كه در مورد تو كوتاهى كردم .

حمل بار براى خانه

على (عليه السلام) در شهر كوفه از بازار خرمافروشان خرما خريد و آن را به وسيله گوشه اى از رداى مباركش حمل كرد . مردم براى گرفتن آن بار سنگين به سويش شتافته ، گفتند : يا اميرالمؤمنين ! ما آن را براى شما حمل مى كنيم ، حضرت فرمود : دارنده زن و فرزند به حمل بار براى آنان سزاوارتر است.

پاى برهنه در پنج موقعيّت

زيد بن على مى گويد : على (عليه السلام) همواره در پنج مورد با پاى برهنه حركت مى كرد و نعلين خود را به دست چپ مى گرفت : روز عيد فطر ، روز عيد قربان ، روز جمعه ، هنگام عيادت بيمار و زمان تشييع جنازه و مى فرمود : اين پنج موقعيّت ، جايگاه خداست و من دوست دارم در آنها پا برهنه باشم.

اخلاق در بازار

اميرالمؤمنين (عليه السلام) همواره در بازار به تنهايى راه مى رفت و گم شده را به مقصد ، راهنمايى مى نمود و ناتوان را يارى مى داد و بر فروشندگان و بقالان عبور مى كرد و قرآن را بر آنان باز نموده ، اين آيه را قرائت مى كرد:( تِلْكَ الدَّارُ الاْخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لاَ يُرِيدُونَ عُلُوّاً فِى الاَْرْضِ وَلاَ فَسَاداً وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ ).آن سراى  پرارزش  آخرت را براى كسانى قرار مى دهيم كه در زمين هيچ برترى و تسلّط و هيچ فسادى را نمى خواهند ; و سرانجام  نيك  براى پرهيزكاران است .

پياده ها دنبال سواره نباشند

حضرت امام صادق (عليه السلام) مى فرمايد : اميرالمؤمنين در حالى كه سواره بود در ميان يارانش ظاهر شد . ياران پشت سر حضرت به راه افتادند . امام به آنان رو كرده ، فرمود حاجتى داريد ؟ گفتند : نه يا اميرالمؤمنين ! مشتاقيم همراه تو حركت كنيم ، حضرت فرمود : برگرديد ، پياده رفتنِ پياده همراه ، با سواره موجب فساد براى سواره و سبب ذلت و خوارى براى پياده است.

مسلمان شدن يهودى

هنگامى كه امام (عليه السلام) بر مردم حكومت داشت و منصب داورى و قضا با شُريح بود ، حضرت با شخصى يهودى به دادگاه آمد تا شريح ميان آن حضرت و يهودى داورى كند . در دادگاه به يهودى گفت : اين زرهى كه در دست توست زره من است ، من نه آن را فروخته ام و نه بخشيده ام ، يهودى گفت : زره ملك شخص من و در اختيار من است .شريح از اميرالمؤمنين (عليه السلام) گواه و شاهد خواست ، حضرت فرمود : اين قنبر و حسين گواهى مى دهند كه زره از من است ، شريح گفت : گواهى فرزند به سود پدر قابل قبول نيست و گواهى غلام به نفع مولايش پذيرفته نيست ، اين دو نفر مى خواهند آنچه به سود توست به سوى تو جلب كنند ! اميرالمؤمنين (عليه السلام) فرمود : اى شريح ! واى بر تو از جهاتى خطا كردى ; اما يك خطايت اينكه من پيشواى توام و تو به سبب فرمان بردن از من خدا را فرمان مى برى و مى دانى كه من هرگز باطل گو نيستم ، با اين وصف سخنم را رد كردى و ادعايم را باطل انگاشتى ! آنگاه بر ضد قنبر و حسين ادعا كردى كه آنان در اين دادگاه به نفع خود گواهى مى دهند ! من جريمه باطل انگاشتن ادعايم و تهمت زدن به قنبر و حسين را بر تو روا نمى دارم ، جز اينكه سه روز ميان يهود به داورى و قضا برخيزى .پس او را به سوى منطقه يهودى نشين فرستاد و او سه روز در آنجا ميان يهود به داورى پرداخت سپس به محل كارش باز گشت .وقتى يهودى اين جريان را شنيد كه على (عليه السلام) با داشتن گواه از قدرتش سوء استفاده نكرده و حكم قاضى بر ضد او صادر شده است ، گفت : شگفتا ! اين اميرالمؤمنين است ، نزد قاضى رفته و قاضى بر ضد او حكم رانده است ! مسلمان شد و سپس گفت : اين زره اميرالمؤمنين است كه روز جنگ صفين از شتر خوش رنگ سياه و سپيدش افتاده و من آن را براى خود برداشتم.

برابرى طرفين دعوا در دادگاه

مردى نزد عمر از اميرمؤمنان (عليه السلام) شكايت كرد در حالى كه آن حضرت در گوشه اى نشسته بود ، عمر به آن بزرگوار گفت : اى ابوالحسن ! برخيز و نزد طرف دعوايت قرار گير ، حضرت برخاست و كنار طرف دعوايش نشست سپس هر دو با يكديگر گفتگو كردند و نهايتاً مرد از ادعايش دست برداشت و اميرالمؤمنين به جاى خود باز گشت . عمر چهره حضرت را متغير يافت و پرسيد : اى ابوالحسن ! چرا تو را متغير مى بينم ؟ آيا از آنچه پيش آمده ناراحتى ؟ فرمود : آرى ، گفت : چرا ؟ فرمود : مرا در حضور طرف دعوايم به كنيه صدا زدى ! چرا نگفتى يا على ! برخيز و كنار طرف دعوايت بنشين ؟! عمر سر حضرت را به آغوش گرفت و ميان دو چشمانش را بوسيد سپس گفت : پدرم فدايت باد ! خدا به واسطه شما ما را هدايت نمود و به وسيله شما ما را از تاريكى ها به سوى روشنايى بيرون آورد.

قناعت در معيشت

در كتاب با ارزش مناقب ابن شهرآشوب نقل شده است كه : هنگامى كه اميرمؤمنان  پس از جنگ جمل  خواست به جانب كوفه عزيمت كند ، در ميان مردم بصره به پا خاسته ، فرمود : اى بصريان ! چرا از من ناخشنود هستيد ؟  و به پيراهن و ردايش اشاره كرده ، گفت :  به خدا سوگند اين پيراهن و ردا از نخ ريسى خانواده ام مى باشد ، از چه مى خواهيد بر من خرده بگيريد ؟ و اشاره به كيسه اى كرد كه در دستش بود و خرجى زندگى اش در آن قرار داشت سپس فرمود : به خدا سوگند اين از محصولات من در مدينه است ، پس اگر از نزد شما بروم و بيش از آنچه مى بينيد با من باشد نزد خدا از خيانت كارانم! !

جود و سخا

شعبى مى گويد : در زمان كودكى با همسالانم به منطقه رحبه رفتيم ، در اين هنگام مشاهده كرديم على (عليه السلام) بالاى  انبوهى  از طلا و نقره ايستاده و تازيانه در دست ، مردم را به عقب مى راند . على (عليه السلام) سپس به سوى اموال بازگشت و اموال را بين مردم تقسيم كرد و چيزى از آنها را به خانه اش نبرد !من به سوى پدر برگشتم و گفتم : اى پدر ! من امروز بهترين و يا نابخردترين مردم را مشاهده كردم ! پدرم گفت : او كيست ؟ گفتم : اميرالمؤمنين على (عليه السلام) را ديدم و ماجرا را براى پدر نقل كردم . پدرم گفت : اى فرزند ! تو بهترين مردم را ديده اى.

بى رغبتى به مال دنيا

زاذان مى گويد : من با قنبر خدمت على (عليه السلام) رسيديم ، قنبر گفت : برخيز يا اميرالمؤمنين ! من براى شما چيزى پنهان كرده ام ، فرمود : چيست ؟ گفت : با من برخيز ، على برخاست و با قنبر به سوى اتاق رفت ناگهان در آنجا كيسه هايى ديدند كه پر از ظروف طلايى و نقره اى بود .قنبر گفت : يا اميرالمؤمنين ! شما همه اموال را تقسيم مى كنيد و چيزى باقى نمى گذاريد ! من اينها را براى شما ذخيره كرد م. على (عليه السلام) فرمود : شما دوست داريد كه آتش فراوانى وارد منزل من كنيد ؟ در اين هنگام شمشيرش را برهنه كرده ، بر آن فرود آورد كه با آن ضربه ظرفها پراكنده شدند در حالى كه برخى از نيمه و برخى از ثلث ، گسسته شده بود . و بعد گفت : همه را با سهميه بندى تقسيم كنيد پس از آن فرمود : اى سپيدها و زردها ! غير مرا گول بزنيد.

عدالت و انصاف

فضيل بن الجعد مى گويد :قطعى ترين سبب در بازماندن عرب ها از يارى اميرمؤمنان « مال » بود . او شريف را بر وضيع يا عرب را بر عجم ترجيح نمى داد و با رئيسان و اميران قبائل ـ چنانكه پادشاهان مى كنند ـ سازش نمى كرد و كسى را به خود متمايل نمى ساخت .

معاويه بر خلاف اين بود ، از اين رو مردم ، على را واگذاشتند و به معاويه پيوستند .على (عليه السلام) از يارى نكردن اصحاب خود و فرار برخى از آنان به سوى معاويه به مالك اشتر شكوى كرد ، اشتر به امام (عليه السلام) گفت : اى اميرمؤمنان ! ما به كمك اهل كوفه با بصريان جنگيديم و با كمك اهل بصره و اهل كوفه با شاميان درافتاديم ، در آن هنگام مردم يك رأى داشتند ، پس از آن مردم به اختلاف افتادند و با هم دشمن شدند و نيت ضعيف شد و تعداد كاستى گرفت و شما در چنين فضايى با مردم به عدالت رفتار مى كنيد و حق را در نظر مى گيريد و تفاوتى ميان شريف و فرومايه نمى گذاريد از اين رو شريف نزد تو با منزلتى برترى نمى يابد .

در اين هنگام گروهى كه همراه تو بودند به خاطر عدالت و انصافت به ناراحتى نشستند و چون نتوانستند عدالت تو را تاب بياورند و رفتار معاويه با اشراف و توانگران ديدند بدين جهت به سوى معاويه شتافتند و كسانى كه طالب دنيا نباشند ، كم شمارند و اكثر اينان از حق بيزار و خريدار باطل اند و دنيا را مقدم مى دارند ; اگر مال را بخشش كنيد مردان به سوى تو روى مى آورند و خيرخواه مى شوند و دوست راستين مى گردند . . .

يا اميرالمؤمنين ! خداوند راه شما را هموار نمايد و دشمنانت را سركوب كند و آنان را از هم پراكنده سازد و مكر و حيله آنان را سست كند و اتحاد و يك پارچگى شان را از ميان بردارد و « او به آنچه انجام مى دهند ، آگاه است ».على (عليه السلام) در پاسخ او فرمود : اما آنچه را كه درباره عمل و رفتار ما به عدل گفتى ، خداوند عزوجل مى فرمايد :« كسى كه كار شايسته انجام دهد ، به سود خود اوست ، و كسى كه مرتكب زشتى شود به زيان خود اوست ، و پروردگارت ستمكار به بندگان نيست ».

و من از اينكه در آنچه گفتى كوتاهى كنم ، بيمناكترم و اما گفته ات به اينكه حق بر آنان سنگين است از اين رو از ما جدا شدند ، خداوند مى داند كه به خاطر ستم از ما جدا نشدند و وقتى از ما جدا شدند ، به عدل پناه نبردند .آنان به خاطر رسيدن به مال و منال دنياى پست ، ما را رها كردند ، دنيايى كه از دستشان خواهد رفت و سرانجام آن را ترك خواهند كرد . روز قيامت از آنان پرسش خواهد شد كه مقاومت آنان براى دنيا بود يا براى خدا !اما اينكه گفتى ما از بيت المال و غنائم چيزى به آنان نمى دهيم و افراد را به سوى خويش با بخشش و عطا جذب نمى كنيم ، ما نمى توانيم كه از اموال و غنائم بيش از آنچه استحقاق دارند به آنان بپردازيم . خدا مى فرمايد :چه بسا گروه اندكى كه به توفيق خدا بر گروه بسيارى پيروز شدند ، و خدا باشكيبايان است.خداوند محمّد (صلى الله عليه وآله) را تنها به رسالت برانگيخت ، اطرافيانش اندك بودند ولى بعد از آن زياد شدند و پيروان او را كه ذليل و خوار بودند عزت داد و اگر خدا اراده كند ما را در اين امر يارى مى كند ، مشكلات را برطرف مى سازد و غم آن را آسان مى كند . من از آراى تو آنچه مورد رضاى خداست مى پذيرم تو امين ترين افراد و خيرخواه ترين و مورد اعتمادترين آنان نزد من هستى ان شاء اللّه.

احتياط شديد در هزينه كردن بيت المال

شبى على (عليه السلام) وارد بيت المال شد و تقسيم اموال را مى نوشت طلحه و زبير به حضورش رسيدند ، چراغى كه در برابرش بود خاموش كرد و فرمان داد تا چراغى از خانه اش آوردند . طلحه و زبير سبب اين كار را پرسيدند ، پاسخ داد : روغنِ چراغ از بيت المال بود ، شايسته نيست در روشنايى آن با شما هم صحبت شوم!

كهنه جامه

هارون بن عنتره از پدر خود حديث كرده كه گفت : در منطقه خُوَرْنَقْ بر على وارد شدم ، كهنه جامه اى پرزدار بر تن داشت و در آن  به سبب سرما  مى لرزيد ! گفتم : اى اميرمؤمنان ! خدا براى تو و اهل بيتت چون ديگران در بيت المال نصيب و بهره اى قرار داده و تو با خود اين گونه رفتار مى كنى ! فرمود : به خدا سوگند من چيزى از مال شما كم نمى كنم و اين همان جامه اى است كه از خانه از مدينه برداشتم و غير از آن را ندارم.

بى اعتنايى به مال

عقيل بن عبدالرحمن خولانى مى گويد : عمه ام ـ همسر عقيل فرزند ابوطالب ـ در شهر كوفه بر على وارد شد در حالى كه آن حضرت بر پالان كهنه الاغى نشسته بود ، مى گويد : در اين وقت همسر على از قبيله بنى تميم وارد شد ، به او گفتم : واى بر تو ! خانه ات از وسايل پر است و اميرمؤمنان بر پالان كهنه الاغى نشسته است ! همسر حضرت گفت : مرا سرزنش مكن ، به خدا سوگند چيزى را كه به ديده اش ناآشناست نمى بيند مگر آنكه آن را برمى گيرد و در بيت المال قرار مى دهد.

كمك به دو برهنه

على (عليه السلام) وقتى در حضور پيامبر بود ، رسول خدا پيراهنش را كهنه و پاره يافت ، پرسيد : لباس نو و با ارزشى كه به تو دادم چه شد ؟ گفت : يا رسول اللّه ! يكى از يارانت را ديدم كه از برهنگى خود و همسرش شكوه مى كرد ، آن را به او دادم و مى دانم كه خدا بهتر از آن را به من خواهد داد.

چهار درهم به چهار بخش

زمانى وجود مبارك على (عليه السلام) مالك چهار درهم شد ، آن را به چهار بخش تقسيم كرد ، بخشى را در شب در راه خدا هزينه كرد و بخشى را در روز انفاق كرد و بخش سوم را در پنهانى و بخش چهارم را آشكارا به نيازمندى رسانيد ، اين آيه در شأن او نازل شد كه :( الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُم بِاللَّيلِ وَالنَّهَارِ سِرّاً وَعَلاَنِيَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ وَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ ).كسانى كه  چون على بن أبى طالب (عليه السلام)  اموالشان را در شب و روز و پنهان و آشكار انفاق مى كنند ، براى آنان نزد پروردگارشان پاداشى شايسته و مناسب است ; و نه بيمى بر آنان است و نه اندوهگين مى شوند .

دگرگونى زندگى

كتاب ابى بكر شيرازى با اسناد خود از مقاتل و وى از مجاهد و وى از ابن عباس در مورد اين سخن خداوند : ( رِجَالٌ لاَ تُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَلاَ بَيْعٌ عَن ذِكْرِ اللَّهِ . . . )تا آنجا كه مى فرمايد : ( . . . بِغَيْرِ حِسَاب )بعد از سخنانى مى گويد :

علّت نزول اين بود كه روزى پيامبر (صلى الله عليه وآله) سيصد دينار كه به حضرت هديه داده بودند به على (عليه السلام)عطا كرد ، على (عليه السلام) فرمود : من آن را گرفتم و گفتم به خدا سوگند امشب از اين دينارها صدقه اى خواهم داد كه خدا از من بپذيرد .

هنگامى كه نماز عشا را با پيامبر به پايان بردم صد دينار آن را به دست گرفتم و از مسجد بيرون رفتم ، به زنى برخوردم و صد دينار را به او پرداختم ، روز آن شب مردم مى گفتند : على شب گذشته به زنى بدكاره صدقه داد !

غم شديدى مرا گرفت ، شب آن روز نماز عشا را به جا آوردم و صد دينار به دست گرفتم و از مسجد بيرون آمدم و گفتم : به خدا سوگند امشب صدقه اى را مى پردازم كه پروردگارم از من بپذيرد ، مردى را ديدم و آن صد دينار را به او دادم . اهل مدينه صبح آن شب گفتند : على شب گذشته به مردى دزد صد دينار صدقه داد .

باز گرفتار غمى شديد شدم ولى پيش خود گفتم : به خدا سوگند امشب صدقه اى بپردازم كه خدا از من قبول كند ، پس نماز عشا را با پيامبر (صلى الله عليه وآله) خواندم سپس از مسجد بيرون آمدم ، در حالى كه صد دينار با من بود مردى را ديدم به او پرداختم ، هنگامى كه صبح شد اهل مدينه گفتند : ديشب على صد دينار به مردى توانگر داد ، باز مرا غمى سخت گرفت .

نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله) آمدم و داستانم را به او گفتم ، فرمود : يا على ! اين جبرئيل است به تو مى گويد : خداى عزّ و جلّ صدقاتت را پذيرفت و كارت را پاك گردانيد .

صد دينارى كه شب نخستين صدقه دادى ، در اختيار زنى فاسد قرار گرفت كه به خانه اش بازگشت و از فساد به پيشگاه حق توبه كرد و آن صد دينار سرمايه دستش براى اداره زندگى اش قرار گرفت و اكنون دنبال شوهرى است كه با آن پول با او ازدواج كند .

صدقه شب دوم به دست دزدى رسيد كه پس از آن به خانه برگشت و از دزدى اش به درگاه حق توبه كرد و صد دينار را سرمايه تجارتى خود قرار داد .

صدقه شب سوم در اختيار مرد توانگرى قرار گرفت كه سالها بود زكات مالش را نپرداخته بود كه بعد از آن به خانه برگشت و خود را توبيخ و سرزنش كرده ، گفت : شگفت بخيلى اى نفس ! اين على بن ابى طالب است كه در ندارى و تهيدستى صد دينار بر من انفاق كرد و من ثروتمندى هستم كه خدا سال هاست بر من زكات واجب كرده ، من نپرداخته ام ، پس زكات مالش را تا دينار آخر حساب كرد و كنار گذاشت كه فلان مبلغ دينار بود . به اين خاطر خدا اين آيات را در شأن تو نازل كرد.

ديگرى را بر خود ترجيح داد

شيعه و سنى در كتاب هاى خود روايت مى كنند : على (عليه السلام) به شدّت گرسنه شد ، از حضرت فاطمه (عليها السلام) درخواست غذا كرد ، فاطمه (عليها السلام) گفت : چيزى نيست جز آنچه كه از دو روز پيش به شما خوراندم و آن هم غذايى بود كه در خوردنش شما را بر خودم و حسن و حسين مقدّم داشتم ! على (عليه السلام) فرمود : چرا مرا خبر نكردى تا غذايى براى شما بياورم ؟ ! عرضه داشت : اى ابوالحسن ! از خدايم حيا كردم كه چيزى را كه در قدرت تو نيست بر عهده ات گذارم ! !

على (عليه السلام) از خانه بيرون آمده و از پيامبر خدا يك دينار قرض گرفت و براى خريد غذا از نزد آن حضرت بيرون رفت كه در ميان راه به مقداد برخورد كرد كه مى گفت : هرچه خدا بخواهد ! حضرت آن يك دينار را به او داد سپس وارد مسجد شد و سر به زمين گذاشت و خوابيد !

پيامبر به مسجد رفت ، به ناگاه على را در آن حال ديد ، وى را حركت داد و گفت : چه كردى ؟ على (عليه السلام) داستانش را گفت سپس برخاست و با پيامبر نماز خواند .هنگامى كه پيامبر نمازش به پايان رسيد فرمود : اى ابوالحسن ! چيزى با تو هست كه با آن با تو هم غذا شويم ؟ حضرت خاموش ماند و از روى شرم و حيا جوابى به پيامبر نداد . خداى متعال به پيامبر وحى كرد كه امشب را نزد على غذا بخور !

پس هر دو به راه افتادند تا بر فاطمه وارد شدند در حالى كه آن حضرت در مصلايش مشغول عبادت بود و پشت سرش كاسه اى بزرگ قرار داشت كه از آن بخار برمى خاست . فاطمه (عليها السلام) آن كاسه بزرگ پر از غذا را با خود آورد و پيش روى پيامبر (صلى الله عليه وآله) و على (عليه السلام) گذاشت ، على (عليه السلام) پرسيد : اين غذا از كجا براى تو فراهم آمده ؟ عرضه داشت از احسان و روزى خداى متعال :

( . . . إِنَّ اللّهَ يَرْزُقُ مَن يَشَاءُ بِغَيْرِ حِسَاب ).

 . . . يقيناً خدا هر كس را بخواهد ، رزق بى حساب مى دهد .

پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) دست مباركش را ميان دو كتف على (عليه السلام) گذاشت سپس فرمود: يا على! اين به جاى دينارت سپس بغض گلوى پيامبر (صلى الله عليه وآله) را گرفته، گفت: خدا را سپاس كه نمردم تا آنچه را زكريا در مريم ديد من در دخترم ديدم!

نهايت مهربانى و دگر دوستى

در اين بخش به رفتار حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام) در سه جنگ جمل و صفين و نهروان اشاره مى شود :

جنگ جمل

آن بزرگوار ، حد اعلاى توانش را به كار برد تا جنگى رخ ندهد و كشتارى به ميان نيايد . هنگامى كه به آن حضرت در مدينه خبر رسيد كه سران سپاه جمل مكه را به قصد بصره ترك گفته اند ، براى مذاكرات حضورى و گفتگو با آنان به سرعت از مدينه بيرون شد .نامه اى به وسيله صعصعه كه از بزرگان بصره بود براى آنان فرستاد . در آن نامه با كمال محبت و بزرگوارى پند و اندرز داد ، و نصيحت كرد .دگر باره ابن عباس را نزد زبير فرستاد تا با وى سخن گويد و به ابن عباس گفت : سراغ طلحه مرو ، با او سخن مگوى كه سودى ندارد . با زبير سخن بگوى كه نرمش بيشترى دارد ، به او بگو : پسر دايى ات مى گويد : در حجاز دوست من بودى ، در عراق دشمنم گشتى ؟ ! چرا چنين شد ؟آنگاه نامه اى به وسيله عمران خزاعى بنا كننده نهر بصره براى طلحه و زبير فرستاد ، در نامه آمده بود :هرچند شما كتمان مى كنيد ولى مى دانيد كه من به سراغ مردم نرفتم و مردم به سراغ من آمدند . من گامى به سوى بيعت برنداشتم ، مردم به جانب من هجوم كردند و با من بيعت نمودند . بيعت مردم با من از ترس ، از زور و از روى طمع نبود . اگر بيعت شما با من بدون ترس و بيم بوده ، زود توبه كنيد و به سوى خدا برگرديد .
شما مى گوييد : من عثمان را كشتم ! قضاوت در اين كار را به مردم بى طرف واگذار مى كنم ، هركس محكوم شد جريمه بپردازد ؟ اى دو پير قريش ! دست از روش خود برداريد اگرچه آن را ننگ بدانيد ; پيش از آنكه اين ننگ را با آتش دوزخ همراه سازيد .

در كتاب ها آمده : هنگامى كه آن حضرت در راه بصره به سرزمين زاويه رسيد ، چهار ركعت نماز به جاى آورده ، گفت : اى خداى آسمان ها و آنچه بر آن سايه مى اندازند ! و اى خداى زمين ها و هرچه بر دوش دارند ! اى خداى عرش عظيم ! اين بصره است ، از تو مى خواهم كه خير اين مردم را بر دست من قرار دهى و از شرّ اين مردم به تو پناه مى برم . بار خدايا ! اين مردم سر از اطاعت من پيچيدند و بر من طغيان كردند و بيعت مرا شكستند ، بار خدايا ! خون مسلمانان را محفوظ بدار و مگذار خونى بريزد .

هنگامى كه در برابر سپاه بصره قرار گرفت ندا داد : اى مردم ! شتاب نورزيد ، آنگاه ابن عباس را خواسته ، گفت : برو نزد طلحه و زبير و عايشه و آنان را به سوى حق بخوان .

سپس عمار ياسر صحابى بزرگ ، پير راه حق ، ميان دو لشكر ايستاد و سپاه بصره را مخاطب قرار داده ، گفت : اى مردم ! انصاف به خرج نداديد ، همسران خود را پشت پرده نگاه داشتيد و همسر رسول خدا (صلى الله عليه وآله) را در برابر تيرها و شمشيرها آورديد ; پس به سوى عايشه رفت و از او پرسيد : چه مى خواهى ؟ پاسخ شنيد به خونخواهى عثمان آمده ام !

عمار گفت : خداى در اين روز ظالم را بكشد ، طاغى را هلاك كند ، باطل را نابود سازد ، آنگاه روى به سپاه بصره كرد فرياد برآورد :

اى مردم ! شما مى دانيد كداميك از ما دو گروه در كشتن عثمان شريك بوده ايم ؟ !

تيرها به سوى عمار روانه شد ، پاسخ منطق ، تير بود ! عمار نزد اميرالمؤمنين (عليه السلام) بازگشته ، گفت : يا اميرالمؤمنين ! منتظر چه هستى ؟ اينان جز كشتار هدفى ندارند .

تيرها به جانب لشكر على (عليه السلام) باريدن گرفت ، باز اجازه جنگ صادر نشد ! حضرت لشكر خود را مخاطب ساخت : كيست كه اين قرآن را بگيرد و به سوى اين مردم برود و آنان را به قرآن بخواند ؟ و كسى كه اين كار را انجام دهد كشته خواهد شد و من براى او ضامن بهشت خدا هستم .

جوانى نو رس به نام مسلم از جاى برخاسته ، گفت : يا اميرالمؤمنين ! من قرآن را مى برم و آنچه فرمودى انجام مى دهم ، قرآن را گرفت و به سوى سپاه جمل رفت و آنان را به قرآن خواند .

پيكرش را با نيزه سوراخ سوراخ كردند ; به روى زمين افتاد و شهيد شد . پاسخ منطق ، كشتن با نيزه بود ! !

على (عليه السلام) به لشكرش فرمان داد : آماده نبرد باشيد ولى نبرد را آغاز نكنيد ، تيرى پرتاب ننماييد ، شمشيرى نزنيد ، نيزه اى به كار نگيريد .

ابن بديل سردار رشيد و دلير على (عليه السلام) شرفياب شد و كشته برادرش را بياورد كه به دست سپاه بصره كشته شده بود ، عرض كرد : يا اميرالمؤمنين ! تا كى صبر كنيم ؟ اينان تك تك از ما بكشند و ما تماشا كنيم ؟ !

كشته سرباز ديگرى را به حضور على آوردند كه به وسيله تير به شهادت رسيده بود باز هم اجازه جنگ صادر نشد . امام (عليه السلام) اين جمله را به زبان آورد : بار خدايا ! تو شاهد باش .
آنگاه به لشكريانش روى كرده ، فرمود : به اين مردم رحم كنيد ! !
پس سلاح از تن بيرون آورد و بر استر رسول خدا (صلى الله عليه وآله) سوار شد و به ميدان رفت فرياد برآورد : اى زبير ! نزد من بيا .زبير با اسلحه كامل به ميدان آمد . عايشه كه دانست على (عليه السلام) زبير را به ميدان خواسته ، گفت : اى واى خواهرم اسماء بيوه شد ! ! چون زبير شوهر خواهر عايشه بود . به عايشه گفتند : على (عليه السلام) بدون سلاح به ميدان آمده آرام گرفت .على (عليه السلام) در ميان ميدان زبير را در آغوش كشيد و پرسيد : چرا بر من خروج كردى ؟ ! گفت : به خونخواهى عثمان آمده ام ! حضرت فرمود : خداى از ما دو تن كسى را بكشد كه در كشتن عثمان دخالت داشته و سپس با نرمى و مهربانى سخن آغاز كرد و گفته رسول خدا (صلى الله عليه وآله) را به يادش آورد : تو با على (عليه السلام) جنگ خواهى كرد و ظالم تو هستى .

زبير گفت : از خدا طلب آمرزش مى كنم ، اگر اين سخن يادم بود خروج نمى كردم ، امام فرمود : اى زبير ! هم اكنون برگرد ، زبير گفت : چگونه برگردم ؟ ! برگشتن من به عنوان ترس تلقّى خواهد شد و اين ننگى است كه شستنى نيست .امام فرمود : برگرد پيش از آنكه ننگ را با آتش دوزخ همراه داشته باشى ، زبير برگشت ، همين كه خواست از سپاه جمل بيرون شود ، عبداللّه پسرش فرياد برداشت : كجا مى روى ؟ زبير گفت : فرزندم ! ابوالحسن على سخنى به يادم آورد كه فراموش كرده بودم ، پسر گفت : چنين نيست تو از شمشيرهاى بنى هاشم مى ترسى !

پدر گفت : نه ، آنچه را كه روزگار از يادم برده بود به يادم آمد ، تو مرا از ترس سرزنش مى كنى ؟ نيزه را برگرفت و بر جناح راست لشكر على بتاخت .على (عليه السلام) به ياران فرمود : كسى با او مقابله نكند ، راه را برايش بگشاييد ، تحريكش كرده اند .زبير پس از جناح راست بر جناح چپ بتاخت ، آنگاه بر قلب لشكر على زد ، كسى در برابرش نيامد و با وى مقاومت نكرد سپس باز گشت و به پسر گفت : آدم ترسو چنين مى كند ؟ !آنگاه راه خود را گرفت و رفت . مهر و محبت على (عليه السلام) بر دشمن ، افتخار قهرمانى ميدان جنگ را به وى نيز عطا كرد . آيا سپاه جمل دانستند كه سخن رسول خدا (صلى الله عليه وآله) اختصاص به زبير نداشت بلكه هركس كه با على بجنگد ظالم خواهد بود !باز هم على (عليه السلام) به ميدان آمد و طلحه را صدا زد و پرسيد : چرا بر من خروج كردى ؟ گفت : مى خواهم خون عثمان را بگيرم ، حضرت فرمود : خدا از ما دو نفر كسى را بكشد كه در كشتن عثمان شريك بوده ، آيا سخن رسول خدا را نشنيدى كه فرمود : خداوندا ! با كسى دوستى كن كه با على دوست باشد و دشمنى كن با كسى كه با على دشمن باشد ، آيا تو نخستين كسى نبودى كه با من بيعت كردى و بيعت خود را شكستى ؟

خدا مى فرمايد :( . . . فَمَن نَكَثَ فَإِنَّمَا يَنكُثُ عَلَى نَفْسِهِ . . . ). . . . پس كسى كه پيمان مى شكند فقط به زيان خود مى شكند . . .طلحه پشيمان شده ، گفت : از خدا آمرزش مى خواهم و باز گشت . مروان بن حكم كه احساس كرد طلحه مى خواهد معركه را ترك كند ، تيرى به جانب او انداخت و طلحه ـ بدون اينكه مهلت يابد بصريان را از عمل باطل و ضد حق و خائنانه اى كه خود و زبير پايه گذارش بودند آگاه سازد ـ در دم جان سپرد ! امام پس از اين ، لشكريان خود را مخاطب قرار داده ، فرمود : هنگامى كه سپاه جمل را شكست داديد ; مجروحان را نكشيد ، اسيران را به قتل نرسانيد ، فراريان را تعقيب نكنيد ، عورت كسى را آشكار ننماييد ، كشته اى را گوش و بينى نبريد ، مال كسى را نبريد ، جز آنچه را كه در ميدان جنگ گذارده اند .شكست دشمن در نظر حضرتش قطعى بود ، باز هم فرمان حمله صادر نشد . سپاه جمل بر ميمنه لشكر امام حمله كرده ، آن را به عقب نشانيد ، در اينجا بود كه فرمان حمله صادر شد و شيرازه لشكر جمل از هم گسست و به شكست خفت بارى دچار شد .اين است على ، اين است مِهر على بر دشمن و رحمت او بر انسان در ميدان جنگ .آيا در تاريخ بشر كسى ديده كه حكومتى با ياغيان و طاغيان چنين رفتار كند ؟ !

جنگ صفين

صفين در كنار رود فرات قرار داشت . لشكر حضرت كه به سرزمين صفين رسيد به وى عرض شد كه آب را به روى سپاه معاويه ببندد . حضرت نپذيرفت و راه را باز گذارد . معاويه فرصت را مغتنم شمرده سپاهيانش محل برداشتن آب را تصرّف كردند و آب را بر روى لشكر على (عليه السلام) بستند . حضرت با فرمانى به لشكر ، راه آب را باز كرد . ياران خواستند مقابله به مثل كنند ، آب را بر سپاه معاويه ببندند ، باز هم على (عليه السلام) اجازه نداد و آب تا پايان جنگ بر دشمن بسته نشد . جنگ صفين هجده ماه طول كشيد . حمله عمومى مدت ها از سوى لشكر على (عليه السلام) آغاز نشد به اميد اينكه شاميان پشيمان شده ، به راه آيند و خون هرچه كمتر ريخته شود !

جنگ نهروان

بهترين تعبيرى كه مى توانيم درباره خوارج كنيم اين است كه آنان مردمانى مبتلا به بيمارى دشمنى با على (عليه السلام) بودند و تا على (عليه السلام) را نكشتند دست برنداشتند .تعبير بيمارى از آن نظر است كه دشمنى با هر كس علتى و سببى مى خواهد ، گاه مسايل شخصى است ، گاه طمع بر مقام و جاه است ، گاه گزند يا خشونتى است كه از طرف ديده شده ، گاه ظلمى و ستمى است ، گاه كينه خانوادگى يا مذهبى است . براى دشمنى اين مردم با على (عليه السلام) ، هيچ يك از اين علل در كار نبوده است. آنان نمى توانستند على (عليه السلام)را زنده و پيروز ببينند .در جنگ صفين در زمره سربازان على (عليه السلام) بودند ولى در ساعت پيروزى بر دشمن به رويش شمشير كشيده ، پيروزى را از حضرت در ربودند .حَكم زيرك و هشيارى را كه امام على (عليه السلام) تعيين كرده بود ، نپذيرفتند و حكمى را كه دشمن على بود بر كرسى نشاندند ! !اينان دشمن معاويه نيز بودند ، آن هم دشمن مسلكى ولى معاويه را نا آگاه كمك كردند ، حضرت را وا داشتند به حكميت حكمين رضايت دهد .
هنگامى كه خيانت حكم آشكار شد ، سر ناسازگارى بيشترى با على (عليه السلام)برداشتند ، در حضور و غيابش بى حرمتى مى كردند و خود را از گزند حضرت محفوظ مى ديدند . آنان را به خود وا گذارده بود و عكس العملى در برابر رفتارها و گفتارهاى آنان نشان نمى داد .
ياران على (عليه السلام) كه تحمل شنيدن تعبيرهاى نيش دار و سخنان اهانت آميز آنان را نداشتند ، در مقام برابرى برمى آمدند و از حضرت مى خواستند آنان را سركوب ، و زندانى كند ، ميدان آزادى و فعاليت هاى آنان را محدود سازد ولى آن حضرت موافقت نمى كرد ، مى فرمود : تا زمانى كه به ما كارى ندارند ما با آنان كارى نداريم ، اگر حرفى داشتند پاسخ مى دهيم ، حقوقشان را از بيت المال قطع نمى كنيم ، به مسجد خدا راهشان مى دهيم ، اگر دست به كشتار زدند مقابله مى كنيم .

بيمارى درونى خوارج شدت پيدا كرد . از آن پس نتوانستند در كوفه بمانند چون على (عليه السلام) را در كوفه زنده مى ديدند . از اين جهت از كوفه بيرون شدند و دسته جمعى به سوى نهروان راهى شدند ، باز هم حضرت آنان را آزاد گذاشت و كارى به كارشان نداشت .

وقتى كه عازم سركوبى معاويه شد حضرت به آنان چنين نوشت : با ما بياييد ، ما براى سركوبى دشمنتان مى رويم ، دشمن مشترك .

خوارج اين پيشنهاد را نيز نپذيرفتند و به آن حضرت اعلان جنگ دادند ! باز هم على (عليه السلام) به سراغ آنان نرفت و عزم سفر شام كرد .

عرض شد شايسته است نخست كار خوارج را پايان داده سپس به سوى شام برويم . پذيرفته نشد و فرمان حركت به سوى شام صادر شد .لشكر على (عليه السلام) حركت كرد ، خبر رسيد خوارج به تاخت و تاز پرداخته ، مردم را به لعن على (عليه السلام) وادار مى سازند و كسى كه با آنان موافقت نكند به قتلش مى رسانند . حضرت راهى نهروان ، پايگاه خوارج شد . باز در آنجا هم از در جنگ وارد نشد ، موعظه كرد ، ارشاد نمود ، بسيارى را از جنگ منصرف ساخت تا راه ديگرى را پيش گرفتند ، هرچند كه از يارى على (عليه السلام) در سركوبى معاويه سر باز زدند ، گويى ستون پنجم معاويه بودند . خوارجى كه از جنگ با على (عليه السلام)منصرف شدند به سوى كوفه بازگشتند ولى در دشمنى با على (عليه السلام) باقى بودند .هسته خوارج در تاريخ اسلام به دست آنان كاشته شد . بقيه جز جنگ ، راهى را نپذيرفتند و مرگ را بر زنده بودن با على (عليه السلام) مقدم داشته ، با شعار : « الرّواح الرّواح إلى الجنة » بر لشكر امام حمله بردند . فرمان حمله متقابل صادر نشد تا سربازى از سربازان على به قتل رسيد ، امام فرمود : اينك جنگ با اينان رواست . حمله لشكر على (عليه السلام) آغاز شد و خوارج تار و مار شدند.

نان جو و ماست ترش

سويد بن غفله مى گويد : خدمت على (عليه السلام) رسيدم در حالى كه در دار الاماره بود . در برابر آن حضرت ظرفى پر از ماست قرار داشت كه از شدت ترشى ، بوى آن را احساس مى كردم و گرده نان جوينى هم در دستش بود كه من پوسته هاى جو را در آن مى ديدم و آن حضرت نان خشك را گاهى با دست مى شكست و اگر با دست نمى شد با زانو و در آن مى گذاشت ! در اين هنگام به كنيزشان فضه كه در كنار وى ايستاده بود گفتم : شما از خدا بيم نداريد كه با اين پيرمرد چنين رفتارى مى كنيد ؟ آيا شما غلّه را براى ايشان الك نمى كنيد كه در آن  نان  سبوس مى بينم ؟ فضه گفت : از ما خواسته بود كه غله اى را براى او الك نكنيم ! على (عليه السلام) پرسيد : به او چه گفتى ؟ ماجرا را به او گفتم ; در اين هنگام على (عليه السلام)فرمود : پدر و مادرم فداى آن كسى باد كه براى او غله اى الك نشد و سه روز پشت سر هم نان گندم سير نخورد تا وقتى كه از دنيا رفت.

يك روز از روزها

ابومطر كه يكى از اهالى بصره بود ، مى گويد : از مسجد كوفه بيرون آمدم ناگاه مردى از پشت سرم ندا داد : جامه ات را بالا بگير كه جامه ات را ماندنى تر مى كند و موهاى سرت را كوتاه كن اگر مسلمانى .
به دنبال او رفتم در حالى كه با روپوش ، خود را پوشيده بود و ردايى بر تن داشت و همانند اعرابيان بدوى تازيانه اى در دست داشت ، گفتم اين كيست ؟ مردى به من گفت : تو را در اين شهر غريب مى بينم ! گفتم : آرى ، من مردى از اهل بصره هستم ، گفت : اين على اميرمؤمنان است . به دنبال او رفتم  تا به محله « بنى محيط » رسيد كه بازار شتران بود  در آنجا  فرمود : بفروشيد ولى قسم ياد نكنيد كه سوگند ، كالا را از بين مى برد و بركت را نابود مى كند آنگاه به سراغ خرما فروشان رفت در آنجا كنيزى را گريان ديد سبب را پرسيد ، كنيز عرض كرد : اين مرد به يك درهم به من خرما فروخت كه اربابانم پس دادند و او هم پس نمى گيرد ! امام (عليه السلام) به او گفت : خرمايت را پس بگير و يك درهم را به او بازگردان كه او خدمت گزار است و اختيارى ندارد . او امام (عليه السلام) را عقب زد ! گفتم : اين  شخص  را مى شناسى ؟ گفت : نه ; گفتم : على بن ابى طالب اميرالمؤمنين (عليه السلام) است .
مرد ، خرما را از كنيز گرفت و روى خرماهايش ريخت و درهمش را به او رد كرد پس به على (عليه السلام) گفت : مى خواهم از من راضى شويد ; فرمود : چه چيز بيش از اين مرا راضى مى كند كه  ببينم  حقوق آنان را به تمام و كمال ادا كنى !
سپس در حالى كه از ميان خرمافروشان عبور مى كرد به آنان روى كرده ، فرمود : از اين خرماها به بينوايان بخورانيد تا خدا به كسب شما بركت دهد . آن گاه به رفتن ادامه داد تا به ماهى فروشان رسيد ـ در حالى كه مسلمانان با او بودند ـ خطاب به آنان گفت :متوجه باشيد ! ماهى طاف ( ماهى كه در آب بميرد ) فروشش ممنوع است !
سپس به دار فرات كه بازار كرباس فروش ها بود وارد شد و به مغازه پيرمردى كرباس فروش سر زده ، فرمود : پيراهنى سه درهمى مى خواهم . همين كه پيرمرد وى را شناخت ، از داد و ستد با او منصرف شده ، نزد ديگرى رفت ، او نيز چون امام را شناخت از او نخريد تا به جوان نو رسى برخورد كرد ، پيراهنى را به سه درهم از او خريد و همانجا به تن كرده ، هنگام پوشيدن به درگاه خدا گفت :الحَمْدُ لِلّهِ الَّذِى رَزَقَنى مِنَ الرِّياشِ ما أَتَجَمَّلُ بِهِ فى النّاسِ ، وَأُوارِى بِهِ عَوْرَتِى .
« خداى را سپاس كه به من لباس فاخر روزى داد كه با آن در ميان مردم خود را بيارايم و عورتم را با آن بپوشانم » .به وى گفته شد : يا اميرالمؤمنين ! اين چيزى است كه از خود روايت مى كنيد يا چيزى است كه از رسول خدا (صلى الله عليه وآله) شنيده ايد ؟ فرمود : بلكه چيزى است كه از رسول خدا (صلى الله عليه وآله) شنيده ام كه هنگام پوشيدن لباس مى گفت . در اين ميان پدر نوجوان كه صاحب جامه بود از راه رسيد . به او گفتند : پسرت پيراهنى را به اميرمؤمنان به سه درهم فروخت . پدر رو به فرزند كرده گفت : چرا بيشتر دو درهم گرفتى ؟ پدر يك درهم را گرفت و با آن به سوى اميرمؤمنان آمد در حالى كه امام (عليه السلام) بر دروازه رحبه با مسلمانان نشسته بود ،  به امام  گفت : اى اميرمؤمنان ! اين يك درهم را بگير ،  امام  گفت : ماجراى اين درهم چيست ؟ گفت : قيمت پيراهنت دو درهم بود ،  امام  گفت : با رضايت من به من فروخت و با رضايت او از او گرفتم .

برگرفته از کتاب اهل بیت عرشیان فرش نشین استاد انصاریان

 
مفهوم «قدرت سياسي» از ديدگاه امير مومنان(ع)

 

صادقان /مصطفي دلشاد تهراني ازمحققان برجسته نهج البلاغه است که آثاربسياري درتفسيروتبيين معارف نهج البلاغه منتشرکرده است . از جمله آثار وي، مي توان به «حکومت حکمت»،«چشمه خورشيد» ،«دولت آفتاب» و«جمال دولت محمود :حکومت امام علي(ع)، حکومت موفق تاريخ» اشاره کرد. استاد دلشادتهراني که به چهار زبان  انگليسي، عربي، آلماني و فرانسه تسلط دارد ،در گفت وگويي تفصيلي باخراسان، انديشه وسيره حکومتي امام علي (ع) را با استناد به نهج البلاغه بررسي کرد. نوشتار حاضر، بخش اول اين گفت وگوست که در آن، معنا و مفهوم حکومت ازمنظر امام علي (ع) بررسي شده است. بدون شک سلوک سياسي امام علي (ع) ارتباط مستقيمي با نگرش حضرت به مقوله حکومت دارد. بر اين اساس، سؤال اول اين است که نگرش آن حضرت به مقوله حکومت چگونه بود و به دست گرفتن مديريت جامعه را در راستاي چه هدفي مي دانستند؟ آيا درنگرش حضرت ، حکومت به همان معناي رايج نظام هاي سياسي است؟
نوع رفتار حکومتى و مديريتى به شدّت متأثّر از نوع دريافت از مفهوم حکومت است و هر گونه که مقوله حکومت فهميده شود، به تناسب آن فهم و دريافت، رفتار حکومتى شکل مى‏گيرد. اگر حکومت به مفهوم سلطه، تجبّر، تحکّم و خودکامگى باشد، رفتارهايى سلطه‏گرانه، مستبدانه و آمرانه در رفتار و مناسبات حکومتى ظهور مي کند و اگر حکومت به مفهوم مديريت، مشارکت، هدايت و خدمت باشد، رفتارهايى مديريتى، مشارکتى، هدايتى و خدمتگزارانه در رفتار و مناسبات حکومتى رخ مى‏نمايد.

برداشت رايج از مقوله حکومت

تاريخ بشر پيوسته شاهد دريافت مفهومى سلطه‏گرانه از مفهوم حکومت بوده و اين مفهوم رايج از مقوله حکومت به شمار مى‏آمده است؛ گاه صريح و آشکار و خشن و گاه غير مستقيم و در پرده و فريبکارانه. دريافت متداول از مفهوم حکومت، حکمرانى و گردنکشى و گردنفرازى و برخوردارى گروه و طبقه‏اى خاص از همه چيز و اِعمال اراده فردى يا گروهى اندک بر اراده جمعى يا گروهى کثير بوده است. بسيارى، حکومت را به مفهوم تسلّط بر جان و مال و ناموس مردمان و اختيار اِعمال قدرت به هر گونه که خواستند، و تصرّف همه جانبه و همه گونه در امور مردمان مى‏دانسته‏ و بر اين اساس، حکومت هاى خودکامه فردى يا جمعى را شکل داده‏اند و در بسيارى مواقع چون حکومت شوندگان نيز همين دريافت را از مفهوم حکومت داشته‏اند، اين سلطه‏گرى و فرمانفرمايى را امرى طبيعى دانسته و به آن تن داده‏ و گاهى نيز براى اجتناب از وضعى بدتر و رفتارى خشونت‏بارتر، به سلطه‏گرى رايج رضايت داده‏اند. در مواقعى، مفهوم حکومت چنان از جايگاه حقيقى خود دور شده است که حکومت به مفهوم سياست مطلق العنان و بى‏حدّ و مرز حاکمان در آمده و به صورت به بندگى کشيدن مردمان و دست به دست کردن اموال و دارايى‏ها و نيز گروه گروه کردن جامعه و بر کشيدن برخى گروه‏ها و به زير کشيدن برخى ديگر جلوه کرده است.

مفهوم حکومت از منظر امام علي(ع)

اما مفهوم حکومت در انديشه و سيره امام على (ع) جز به معناي مديريت، محبت، مشارکت، هدايت و خدمت نيست و اين مفهوم به زيبايى تمام در سخن و عمل اميرمؤمنان (ع) جلوه يافته است. آن حضرت تلاش مى‏کرد چنين مفهومى را که با مفاهيم کهن و رايج ناسازگار بود، تبيين و در عمل محقّق کند. پيشواى موحّدان، على (ع) در نامه‏اى که به اَشْعَث بن قَيْس، استاندار " آذربايجان " نوشته است، آن مفهوم کهن و رايج حکومت را زير پا مى‏گذارد و مفهوم درست و انسانى حکومت را به او مى‏آموزد. اَشْعَث بن قَيْس پيش از شکل‏گيرى حکومت امام (ع) و در دوران حکومت خليفه سوم به استاندارى آذربايجان منصوب شده بود و حکومت را به گونه اي ديگر مى‏فهميد البتّه امام (ع) پس از مدّتى کوتاه او را از استاندارى «آذربايجان» عزل کرد.

نامه امام علي (ع) به اشعث بن قيس

نامه اميرمؤمنان (ع) به اَشْعَث بن قَيْس در تبيين نگاه امام (ع) به حکومت و دريافت آن حضرت از مفهوم حکومت، بسيار در خور توجّه است. امام (ع) در اين نامه چنين نوشته است: « همانا کارى که به عهده توست، طعمه‏اى برايت نيست، بلکه امانتى است بر گردنت؛ و آن که تو را به آن کار گمارده، نگهبانى امانت را به عهده‏ات گذارده، و تو پاسخگوى آنى نسبت به آن که فرادست توست. اين حق براى تو نيست که در ميان مردمان به استبداد و خودرأيى عمل کني و به کارى دشوار جز با دستاويز محکم درآيى. و در دست تو مالى از مال‏هاى خداى عزّوجلّ است، و تو آن را خزانه دارى تا آن را به من بسپارى. اميدوارم براى تو بدترين واليان نباشم، والسّلام.» (نهج البلاغه ، نامه 5) اميرمؤمنان (ع) در اين نامه آن ذهنيت کهن و رايج از مفهوم حکومت را منکوب مى‏کند و آن فهمى را که سال‏ها مهجور بوده است، تبيين مى‏کند. امام (ع) اين برداشت از زمامدارى و کارگزارى را که حکومت همچون طعمه‏اى در اختيار زمامداران و کارگزاران است و هر گونه بخواهند، مى‏توانند عمل کنند، و هر گونه که ميل کنند، مى‏توانند تصرّف کنند، به شدّت نفى و نقطه مقابل چنين برداشتى را اثبات مى‏کند، که حکومت و مسئوليت، امانتى است بر گردن زمامداران و کارگزاران که بايد آن را به خوبى نگهبانى و از آن پاسدارى کنند و در خدمت آن امانت باشند، نه مسلّط بر آن.

زمامداري، مسئوليت پذيري است نه سلطه گري

همچنين، زمامداران و کارگزاران در حيطه عمل خود پاسخگويند و اين همان معناى مسئوليت است، يعنى زمامدارى و کارگزارى، مسئوليت‏پذيرى است، نه سلطه‏گرى و هيچ کس را اين حق نيست که هر گونه خواست عمل و رفتار کند و هيچ کس را حق خودرأيى و خودکامگى نيست و مسئولان براى اقدامات خود بايد ملاک داشته باشند و براساس حجّتى روشن عمل کنند و در اداره امور بايد از اِعمال نظر بى‏مبنا و حکومتِ رأى بپرهيزند.

مسئولان وکيلان مردمند

امام (ع) تکليف اموال و امکانات را نيز روشن مى‏کند تا راه خودسرى در اين زمينه را ببندد و مسئولان بدانند که اموال، دارايى‏ها و امکانات در اصل از آنِ خداست که به صورت امانت و از باب نيابت در اختيار مردمان - همه مردمان و نه گروهى خاص - نهاده است تا در راه رفاه و آسايش همگانى و به گونه‏اى خردمندانه و با تدبيرى درست، از آنها استفاده شود. مسئولان، خزانه داران اموال و دارايى‏ها و امکانات هستند، يعنى خزانه داران آنچه متعلّق به مردمان است و آنان در واقع خزانه داران و وکيلان مردمانند، نه حاکمان و مسلّطان بر آنها.پيشواى آزاديخواهان، على (ع) ،بر فهم درست از حکومت و مديريت سخت تأکيد و تلاش مى کرد که مسئولان و کارگزاران حکومتش با دريافتى درست از مسئوليت و کارگزارى به اين امر اهتمام ورزند. آن حضرت در عهدنامه مالک اشتر در تبيين اين امر به مالک چنين نوشته است: «مبادا بگويى من اکنون بر آنان مسلّطم، از من فرمان دادن است و از آنان اطاعت کردن؛ که اين عين راه يافتن فساد در دل، و خرابى دين، و نزديک شدن تغيير و تحوّل [ در قدرت] است.» (نهج البلاغه ، نامه 53) تصوّر بسيارى از زمامداران و مديران از زمامدارى و مديريت، تجبّر و تحکّم، و خودرأيى و خودمحورى بوده است. اين در حالي است که، اميرمؤمنان على (ع) به صراحت چنين فهمى را منفور و مطرود اعلام مى‏کند و پيامدهاى تباه گر چنين دريافتى از زمامدارى و مديريت را يادآور مى‏شود. آن که خود را مسلّط بر ديگران مى‏بيند و خودکامگى مى‏کند، در ابتدا خود را تباه مي کند و آن‏گاه، دين را بى‏آبرو مي کند و سپس زمينه تغيير و تحوّل در قدرت و دگرگونى در امور را فراهم مي کند. فهم کهن و رايج از قدرت چنين بوده است که حکومت و سطوت ملازم يکديگرند و هر که در منصب اداره امور نشست، از حقّ تسلّط و غلبه بهره‏مند است و اگر روز را شب بخواند، بايد به جان پذيرفت.

پيامدهاي فهم سلطه گرانه از حکومت

فهم خودکامانه و سلطه‏گرانه از حکومت و مديريت، انسان را به روش‏هاى نابخردانه و نابکارانه مى‏کشاند، چنان‏که اميرمؤمنان على(ع) در نامه‏اى خطاب به مصريان که با مالک اشتر فرستاد، چون او را به حکومت آن سرزمين گمارد، فرموده است:«نگرانى من از آن است که نابخردان و نابکاران اين امّت زمامدارى را به دست آورند و مال خدا را دست به دست گردانند و بندگان او را به بندگى و خدمت خود گيرند و با صالحان در پيکار باشند و فاسقان را ياران خود کنند.» ( نهج البلاغه ، نامه 62) با اين احساس خطر است که امام (ع) نسبت به کمترين ظهور فهم خودکامانه و سلطه‏گرانه از حکومت و مديريت هشدار داده است. اميرمؤمنان (ع) به مالک اشتر مى‏آموزد که به محض پيدايش فهمى خودکامانه و سلطه‏گرانه از حکومت و مديريت، دريافت خود را از زمامدارى و کارگزارى تصحيح کند و اجازه ندهد که اين تلقّى در او رشد کند. آن حضرت به مالک اشتر چنين نوشته است: « و اگر قدرتى که از آن برخوردارى، نخوتى در تو پديد آورد و خود را بزرگ شمردى، بزرگىِ حکومتِ پروردگار را که برتر از توست بنگر، که چيست، و قدرتى را که بر تو دارد و تو را بر خود، آن قدرت نيست، که چنين نگريستن، سرکشى تو را مى‏خواباند و تندى تو را فرو مى‏نشاند و عقلِ از دست رفته‏ات را به تو باز مى‏گرداند.» ( نهج البلاغه ، نامه 53) از اين بيان امام (ع) روشن مى‏شود که فهم خودکامانه و سلطه‏گرانه از حکومت و مديريت، انسان را به بي خردى، تندى و سرکشى مى‏کشاند. همين‏که انسان تصوّر کند که بر ديگران مسلّط است و از او فرمان دادن است و از ديگران، بى‏چون و چرا فرمان بردن، از مرتبه انسانى بيرون و از خِرَد نورانى بى‏بهره مي شود و همين، انسان را به تندى و سرکشى راه مى‏برد. از اين‏روست که امام (ع) به مالک اشتر سفارش مي کند که به محض ظهور چنين تصوّرى و پيدايش احساس نخوت و بزرگ شمارى خود، به قدرت خداوند و به حکومت او بنگرد تا دريابد که او هيچ قدرتى ندارد و اين سبب شود که سرکشى‏اش فرو نشيند و تندى و تيزى‏اش خاموش شود و خِرَد از دست رفته‏اش باز آيد.

خدمتگزاري و مهرورزي

در انديشه سياسى امام على (ع) مقوله حکومت به مفهوم قدرتمدارى و سلطه‏گرى و فرمانفرمايى و خودکامگى نيست، بلکه امانتدارى و خدمتگزارى و پاسدارى و مهرورزى است. اميرمؤمنان (ع) در عهدنامه مالک اشتر، به او چنين آموزش داده است: «قلب خود را از مهربانى و دوستى و لطف به مردمان لبريز کن و مبادا نسبت به آنان چون جانور درنده آزار کننده‏اى باشى که خوردنشان را غنيمت شمارى، زيرا مردمان دو دسته‏اند: دسته‏اى برادر دينى تو هستند و دسته ديگر در آفرينش با تو همانندند.» (نهج البلاغه ، نامه 53) امام (ع) به صراحت مى‏آموزد که دريافت درست از حکومت و مديريت چنين است. حکومت از منظر اميرمؤمنان على (ع) مفهومى انسان دوستانه، مهرورزانه و خدمتگزارانه دارد، نه مفهومى سلطه‏گرانه، درنده‏خويانه و خودکامانه. امام (ع) در اين بيان والا، نوع نگاه خود به مردمان و احساس خويش را نسبت به آنان مطرح مى‏کند و کارگزاران خود را به چنين ديدگاه و دريافتى فرا مى‏خواند. آن که چنين فهمى از حکومت و مديريت دارد، و مردمان را با همه وجود دوست دارد و خود را خدمتگزار آنان مى‏بيند، مى‏تواند به درستى و براساس مناسباتى معنوى مردمان را اداره و هدايت کند. به اين ترتيب، مفهوم روشن حکومت نزد امام على (ع) مهرورزى، امانتدارى، خدمتگزارى و پاسدارى است، و نه قدرتمدارى، سلطه ‏گرى، فرمانفرمايى و خودکامگى.

 روزنامه خراسان -  محمدعلي ندائي

 

 

 
 
 
دانش و فرهنگ علوی

جرج جرداق مسیحی


صادقان/ علي بن ابي طالب (ع) در عقل و انديشه، يگانه و بي همتاست و به همين جهت او محور فكري اسلام و جامع و سرچشمه علوم است. بيشتر از هر صحابي و مجاهد ديگري با پيامبر (ص) در تماس بود و از او علاوه بر چيزهايي كه همه شنيدند، مطالبي شنيد كه ديگران نشنيدند و مي‏گويند علي (ع) هيچ حديثي را روايت و نقل نكرد، مگر آنكه خود از پيامبر (ص) شنيده بود و او اطمينان داشت كه از احاديث پيامبر، كلمه‏اي هم از قلب و گوش او فوت نشده است. طبيعي است كه علي بن ابي طالب (ع) فقه اسلامي را هم از همه بهتر بداند چنانكه از همه بهتر به آن عمل مي‏كرد، و آنهايي كه در عصر او بودند، كسي را كاملتر و صالحتر از او در فقه و فتوا نشناختند. دانش علي در فقه اسلامي، منحصر به نصوص و احكام فقهي نبود، بلكه در علوم مقدماتي فقه نيز، از قبيل حساب، بر ديگران تفوق و برتري داشت. همه ياران پيامبر (ص) معترفند كه پيامبر يك بار فرمود: علي در قضاوت از همه شما برتر است «قاضي‏ترين شما علي است‏». علي (ع) براي اين از همه مردم دوران خود در قضاوت برتر بود كه از همه آنها بر فقه و شريعت كه منبع و منشأ قضاوت در اسلام است، آشناتر و داناتر بود، و علاوه، در نيروي تعقل و تفكر نيز آنچنان بود كه بتواند در موارد بروز اختلاف، وجهي را كشف و بيان دارد كه به واقعيت نزديكتر باشد و با منطق صحيح، بيشتر انطباق يابد. از طرف ديگر، علي (ع) آنقدر از صفاء وجدان و پاكي درون بهره‏مند بود كه به او اجازه مي‏داد تا علم و آگاهي خود را در قضاوت، به بهترين روشي، اجرا كند و در حكم و داوري، عدالت را بر پايه‏اي از عقل و وجدان - هر دو - استوار سازد.
از آنجايي كه علي بن ابي طالب (ع) از آن كساني بود كه در امور به ظواهر اكتفا نمي‏كنند و هميشه مي‏خواهند كه در هر مسئله‏اي به مغز و باطن آن پي ببرند، در «قرآن‏» و موضوع آن كه «دين‏» بود، به دقت پرداخت، آنچنانكه متفكران جهان در كارها به دقت و تامل مي‏پردازند. از همين جا بود كه علي (ع) مسئله دين و مذهب را يك موضع قابل دقت و تفكر و تعمق مي‏دانست و هرگز هم شخصيتي بزرگ مانند علي(ع)، از دين و مذهب فقط به ظاهر آن و به اجراي احكام و اقامه حدود و برپا داشتن مراسم عبادت، اكتفا نمي‏كند. علي (ع) در كنار دانش ظاهر احكام دين، آن را به مثابه يك موضوع فكري محض و قابل تحقيق و بررسي و دقت عميق، مورد مطالعه و تفقه قرار مي‏دهد و از تفكر و بررسي خود دست‏ برنمي‏دارد مگر آن هنگامي كه اطمينان مي‏يابد كه اين دين، بر پايه اساسي محكم و بنيادي متحد در اصول و حقايق، استوار است. و از همين جا، علم كلام يا فلسفه دين، پيدا شد و روي همين اصل، علي (ع) نخستين دانشمند كلامي و بلكه پدر علم كلام است، براي آنكه دانشمندان نخستين اين علم، از سرچشمه علي بن ابي طالب سيراب شده‏اند و اصول و مبادي اين علم از راه علي به آنان رسيده است، و دانشمندان بعدي هم همچنان به نور او راه مي‏يابند و علي(ع) را پيشواي خود و راهبر پيشينيان مي‏دانند.از مزاياي علي (ع) تيزهوشي و سرعت درك اوست. موارد و نمونه‏هاي بسياري كه به طور ارتجال و بدون سابقه مطلبي را مي‏گفت، نشان مي‏دهد كه علي(ع) نيرويي در اين زمينه داشت كه در ديگران نبود و بسيار مي‏شد كه در ميان دوستان يا دشمنان، بدون مقدمه و به طور ارتجال، حكمتي نغز و سخني شيوا مي‏گفت كه مورد توجه همگان قرار مي‏گرفت. علي (ع)در سرعت درك و حل مشكلات حساب در زمان خود بي نظير بود و مردم آن دوران، اين مشكلات را معماهايي به شمار مي‏آوردند كه براي حل آن راهي نبود و راز آن را كسي نمي‏دانست.
امام علي(ع) در باره مسائل زندگي و جهان، جامعه بشري، اسرار توحيد، الهيات و شناخت ماوراء الطبيعه، نظريات فراواني ابراز داشته است.
علي (ع) استادي است كه همه آنهايي كه پس از وي آمدند و صاحب نظر شدند، به كمال و اصالت او اعتراف كردند و در واقع خود، پيروان آراء و شرح دهندگان نظريات او بودند. كتاب بزرگ امام «نهج البلاغه‏» به مقداري از گوهر حكمت، غني است كه امام را در صف اول و مقدم همه فلاسفه و حكماي جهان قرار مي‏دهد. و هنگامي كه پيامبر (ص) فرمود: «دانشمندان امت من همچون پيامبران
بني اسرائيل هستند»، آيا مقصودي جز علي (ع)  داشت؟
* اقتباس از كتاب امام علي عليه السلام صداي عدالت انساني (ترجمه: سيد هادي خسروشاهي)