حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام

 

 

 

 

 
امام حسن مجتبی (ع) و حکمت
 
صادقان/امام مجتبی (ع) شهرت به گفتن کلمات حکیمانه دارد. حکمت در این جا به چه معناست؟ آیا مراد از آن فلسفه است یا چیزی دیگر؟ 

حکمت نه فلسفه است نه اخلاق. این را می دانیم، اما از پاسخ این پرسش که حقیقت حکمت چیست، به دلیل استعمال آن در معانی مختلف به طور دقیق آگاه نیستیم. وقتی از میراث حکمی امامان یا اولیاء الهی سخن می گوییم، مراد از حکمت چیست؟ وقتی فردوسی را حکیم می شمریم، اشاره به کدام وجه شعری او داریم. 
شاید کلی ترین پاسخ این باشد که مقصود کلمات حکیمانه‌ای است که از یک سو نشانگر عمق بینش حکمی آن بزرگواران و از سوی دیگر، استفاده از چنین ابزاری برای ارائه بخشی از آگاهی های اخلاقی و انسانی به جامعه است. اینجا مقصود تقسیم حکمت به نظری و عملی نیست، بلکه تجربه های ذهنی و عملی انسانی و ناظر به کمال مطلق و ارزشهای فطری است که به صورت کلمات حکیمانه بر زبان جاری می شود. این روایت که اگر کسی چهل روز خود را خالص برای خدا گرداند، خداوند حکمت را از قلبش بر زبانش جاری می کند، همین حکمت است.
به سخن دیگر، در کنار بیان اصول اعتقادی و فکری، و همین طور شریعت و فقه، بخشی به عنوان اخلاق وجود دارد که بخشی از منبع آن، آموزه های الهی در قرآن و حدیث و بخشی دیگر از فطرت انسانی و روح حکمی انسانهاست. حکمت نه فلسفه است و نه وحی مستقیم الهی، حکمت معارف برخاسته از فطرت پاک الهی است. وقتی گفته می شود که لقمان حکیم است، دقیقا به همین معناست. حکمت برآیند معرفتى توحید، شریعت و اخلاق است که خداوند روى آن تکیه مى‏کند. فهمى اخلاقى از معارف توحیدى، چیزی که خیر کثیر ـ کوثر ـ خوانده شده است:‌ وَمَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِىَ خَیْراً کَثِیرا. خداوند در قرآن مرتبه حکمت را در مرتبه پس از کتاب و حتی در جایی پیش از تورات و انجیل قرار داده است:‌ وَیُعَلِّمُهُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ وَالتَّوْرَاةَ وَالْإِنجِیل‏ و در جای دیگر:‌ وَإِذْ عَلَّمْتُکَ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ وَالتَّوْرَاةَ وَالْإِنجِیل. و در جاى دیگر: ادْعُ إِلَى سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ، بنابرین این همان طور که کتاب ابزار هدایت است، حکمت هم ابزار هدایت است. در باره لقمان هم آمده است: وَلَقَدْ آتَیْنَا لُقْمَانَ الْحِکْمَةَ. در آیه اخیر، امام کاظم معنای حکمت را برای هشام بن حکم، به معنای فهم و عقل دانسته اند. [کافی: 1 / 16].
یکی از جنبه های آگاهی بخشی اهل بیت، صدور کلمات حکمت آمیز است که به خصوص در فرهنگ ادبی عرب، جایگاه ویژه‌ای داشته است: از رسول خدا (ص) نقل شده که فرمود: انّ الله أجرى على ألسن أهل بیتى مصابیح الحکمة. و در جای دیگر: ما زهد عبد فى الدنیا الا أثبت الله الحکمة فى قلبه و بصّره فى الدنیا. و از امام على علیه السلام نقل شده که فرمود: روّحوا انفسکم ببدیع الحکمة. و از رسول خدا نقل شده است که فرمود: رأس الحکمة مخافة الله. اوج حکمت، ترس از خداوند است. و فرمود: نعم اللّه أکثر من أن تشترى إلّا ما أعان علیه و ذنوب ابن آدم أکثر من أن تغفر إلّا ما عفا عنه، نعمت های خداوندی بیش از آن است که تو بتوانی تهیه کنی، مگر خودش کمک کند، و گناهان آدمی بیش از آن است که بخشیده شود مگر خودش بگذرد. 
این میراث در درجه اول از پیامبر و امام علی و پس از آنان، از سایر امامان با ارائه کلمات قصار حکیمانه و اخلاقی، میراثی با ارزش و قابل تأمل است. البته بسیاری از بزرگان در تاریخ اسلام نیز جملات حکیمانه ای دارند و این اساسا، یک موهبت الهی است. در آثار ادبی کهن اسلامی، مانند کتابهای جاحظ، ابن قتیبه، ابن عبدالبر و بسیاری دیگر، این کلمات به صورت موضوعی درج شده و برای قرنها، منبعی برای تغذیه فکری توده های مردمی بود که این آثار را مطالعه می‌کردند.
در این میان، چهره ویژه ای از امام مجتبی (ع) در آثار کهن ادبی در ارائه کلمات حکیمانه هست که به تناسب و البته با اختصار به آن اشاره می کنیم. زیرا هدف ما در واقع، ترسیم یک خط کلی فکری در زندگی ائمه است، نه جستجوی کامل در همه موارد. برای مثال این سخن امام مجتبی که فرمود: الحلم وزیر العلم، یا این سخن آن حضرت که المصائب مفتاح الاجر مصیبت‌ها کلید پاداش‌اند، از این قبیل است.
چند جمله از مواعظ حکیمانه و اخلاقی امام مجتبی علیه السلام چنین است: یابن آدم عِفَّ عن محارم الله تکنْ عابدا، و ارضَ بما قَسَمَ اللّه سبحانه تکن غنیّا، و أحْسِن جوارَ من جاورک، تکنْ مسلما، و صاحِبِ الناس بمثل ما تحبُّ أن یصاحبوک بمثله تَکنْ عدلا. إنّه کان بین أیدیکم أقوام یجمعون کثیرًا، و یبنون مشیدًا، و یأملون بعیدًا، أصبح جمعهم بورا، و عملهم غرورا، و مساکنهم قبورا، یابن آدم! إنّک لم‏تزل فى هَدْم عمرک منذ سقطتَ من بطن امّک، فخذ مما فى یدیک لما بین یدیک، فإنّ المؤمن یتزوّد و الکافر یتمتّع، و کان یتلوا بعد هذه الموعظة: و تزوّدوا فإنّ خیر الزاد التقوى. 
اى فرزند آدم! از حرام‏هاى الهى خود را پاک نگهدار، عابد خواهى بود. راضى به آنچه خدا تقسیم کرده باش، بى نیاز خواهى بود. با همسایگانت خوب رفتار کن، مسلمان خواهى بود. با مردم همان گونه رفتار کن که دوست دارى با تو رفتار کنند، عادل خواهى بود. در برابر شما، اقوامى بودند که اموالى گردآوردند، بناهایى ساختند، آرزوهاى طولانى داشتند اما آنچه فراهم آوردند، بى‏فایده ماند، کارهایشان فریب و بى‏پایه شد و سکونت‏گاهایشان، مقبره گردید. اى فرزند آدم! از روزى که از مادر زاده شدى، یکسره در نابودى عمرت تلاش مى‏کنى. از آنچه در اختیار توست، توشه‏اى براى آنچه پیش روى توست فراهم سازد. مؤمن زاد و توشه بر مى‏دارد، کافر به عیش مى‏پردازد.» و آن حضرت بعد از این موعظت این آیه را مى‏خواند که توشه برگیرید که بهترین توشه تقواست.
نمونه دیگری از جملات حکیمانه آن حضرت اینهاست: 
إذا سمعت احدًا یتناول أعراض الناس فاجتهد أن لایعرفک، ، و لا تتکلَّف ما لاتُطیق و لاتتعرّض لما لا تُدرک، و لا تَعِد ما لا تقدر علیه، و لا تُنفق الاّ بقدر ما تستفید، و لا تَطلب من الجزاء الاّ بقدر ما عندک من الغَنَاء، و لا تفرح الا بما نِلْتَ من طاعة الله تعالى، و لا تتناول إلاّ ماترى نفسک أهلا له، فإنّ تکلُّفَ ما لا تُطیق سَفَهٌ، و السعى فیا لا تدرک عناءٌ، و عِدَةَ ما لا تنجز تفضح، و الإنفاق من غیر فائدة حَرَبٌ، و طلب الخیر بغیر غناء سخافة، و بلوغ المنزلة بغیر استحقاق یشفى على الهلکة. 
وقتى دیدى که کسى متعرض آبروى مردم مى‏شود، تلاش کن تا تو را نشناسد، آنچه را طاقت انجامش را ندارى، بر خود تکلیف مکن، و متعرض آنچه بدان نمى‏رسى، نشو، و آنچه را تسلط بر آن ندارى، به شمار میار، و جز به مقدار آنچه بهره مى‏برى، خرج مکن و جز به مقدار داشت هایت، برداشت مطلب، و جز در آنچه طاعت الهى را به جاى مى‏آورى، خشنود مباش، و جز در آنچه خود را شایسته آن می ‏دانى، وارد مشو، چرا که تکلیف ما لایطاق سفاهت است و تلاش براى آنچه دست نایافتنى است، زحمت است و شمارش آنچه در اختیارت نیست، فضاحت است و خرج کردن در آنچه فایده ندارد، عصبانیت و خشم است؛ همچنان که انتظار برداشتى افزون بر داشت هم سخافت و بى‏عقلى است؛ چندان که نشستن در جایگاهى که شایستگى و استحقاقش نیست، مشرف شدن بر هلاکت و نابودى است.
از امام مجتبی نقل شده که فرمود: المزاح یأکل الهیبة، شوخى کردن، هیبت انسان را از میان مى‏برد.
به امام مجتبی علیه السلام گفته شد: إن فلانا یقع فیک، فقال: ألقیتنى فى تعب، الآن أستغفر الله لى و له. فلان شخص از تو بدگویى کرد. آن حضرت گفت: تو مرا به زحمت انداختى. اکنون براى خودم و او طلب مغفرت و آمرزش مى‏کنم.
و در کلامی دیگر حضرت مجتبی فرمود: لا تعاجل الذنب بالعقوبة و اجعل بینهما للاعتذار طریقا. در عقوبت بر گناه عجله نکن و میان آن دو زمانى را براى عذرخواهى باقى گذار

 

 

 

ویژگی های امام مجتبی علیه السلام

 


صادقان/امام حسن (ع) در نیمه ماه مبارک رمضان سال سوم هجرى به دنیا آمد، در حالی که شباهت زیادى به جدش رسول خدا (ص) داشت. سالها در کنار جدش رسول خدا(ص) و پدرش علی مرتضی (ع)‌ زندگی کرد، و پس از شهادت پدر بزرگوارش، رهبرى شیعیان را عهده‌دار شد. ابو‌رزین گوید: حسن بن علی (ع) در حالى براى ما خطبه مى‌خواند که لباس سیاه در بر و عمامه‌اى سیاه بر سر داشت. رسول خدا (ص) علاقه زیادی به امام مجتبی و برادرش حسین داشت و بارها فرمود: الّلهم إنى قد أحببته فأحبَّه و أحبّ من یحبه، من أحبَّنى فلیحبه، و لیبلغ الشاهد منکم الغائب، من أحبّ الحسن و الحسین فقد أحبنى، و من أبغضهما فقد أبغضنى، من سرّه أن ینظر إلى سیّد شباب أهل الجنة فلینظر إلى الحسن بن على. همه اینها حکایت از دوستی عمیق رسول خدا نسبت به این نواده گرامی‌اش است که با توجه به تعابیر ارائه شده، قطعا امری بالاتر از دوستی خانوادگی است.
امام مجتبی (ع) بر اساس نقلهای موجود در زهد و عبادت ممتاز بود. از جمله در باره سفرهاى حج آن حضرت که پیاده انجام شده، آمده است که :«إنّى لأستحى من ربى أن ألقاه و لم أمش إلى بیته، فمشى عشرین مرّة من المدینة على رجلیه» من شرم دارم که خداوند را ملاقات کنم در حالى که پیاده به خانه او نرفته باشم. پس بیست بار از مدینه با پاى پیاده به زیارت خانه خدا رفت. در نقل دیگرى آمده است که آن حضرت بیست و پنج بار با پاى پیاده به سفر حج رفت. ابن‌سعد در نقل خود پانزده بار ذکر کرده است. 
بذل و بخشش در راه خدا، یکى دیگر از ویژگیهاى اخلاقى آن امام بزرگوار است که مکرر در منابع گزارش شده است. زمانى که اسماعیل بن یسار همراه عبدالله بن انس براى گرفتن پول به شام، نزد معاویه رفته و چیزى به دست نمى‌آورند، اسماعیل در شعرى خطاب به دوستش ابن انس مى‌گوید: لعمرک ما إلى حسن رحلنا و لا زرنا حسیناً یابن انس، به جان تو سوگند اى فرزند انس که ما به سوى حسن (علیه السلام) نرفته و به زیارت حسین(علیه السلام) نشتافته بودیم. مقصود او این بود که اگر زیارت این دو برادر می رفتیم با دست پر باز مى‌گشتیم. در نقلى آمده است که شخصى حضور امام حسن (علیه السلام) رسید و اظهار نیاز کرد. امام به او فرمود: نیازهایت را بنویس و به من ده. زمانى که نوشت و آورد، امام دو برابر نیازش بدو پرداخت. در روایت دیگرى آمده است که امام، در طول زندگى خود، سه بار و هر بار نیمى از تمامى مایملک خود را در راه خدا بخشید. ابوهارون نامى گوید: در سفر حج به مدینه رفتیم، گفتیم سرى به فرزند رسول خدا(صلى الله علیه وآله) بزنیم و سلامى بر او بکنیم. نزد آن بزرگوار رفتیم و از سفر خود گفتیم. وقتى بازگشتیم، براى هر کدام ما چهارصد فرستاد. نزد آن حضرت برگشته گفتیم که وضعمان خوب است حضرت فرمود: لاتردّوا علىّ معروفى. 
به امام حسن (ع) گفتند: فیک عظمة، شما عظمت خاصى دارید. امام فرمود: لابل عزَّة، قال الله تعالى: وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنین‏ [منافقون: 8]، این عظمت نیست، بلکه عزّت است. خداوند فرموده است: عزت براى خدا، پیامبرش و مؤمنان است. 
امام در مدت هشت نه سالى که پس از صلح در مدینه بودند، مرتب با شیعیان کوفه که براى حج به حجاز مى‌آمدند دیدار داشتند. طبیعى است که آنها حضرت را به عنوان امام خود پذیرفته و در کار دیندارى خود از آن حضرت بهره مى‌بردند. مردى از شامیان گوید: روزى در مدینه شخصى را دیدم با چهره‌اى آرام و بسیار نیکو و لباسى در بر کرده که به طرز زیبایى آراسته و سوار بر اسب. در باره او پرسیدم. گفتند: حسن بن على بن ابى‌طالب است. خشمى سوزان سر تا پاى وجودم را فرا گرفت و بر على بن ابى‌طالب حسد بردم که چگونه او چنین پسرى دارد. پیش او رفته و پرسیدم آیا تو فرزند على هستى؟ وقتى تأیید کرد، سیل دشنام و ناسزا بود که از دهان من به سوى او سرازیر شد. پس از آن که به ناسزاگویى پایان دادم از من پرسید: آیا غریب هستى؟ گفتم: آرى. فرمود: با من بیا، اگر مسکن ندارى به تو مسکن مى‌دهم و اگر پول ندارى به تو کمک مى‌کنم و اگر نیازمندى، بى‌نیازت سازم. من از او جدا شدم در حالى که در روى زمین محبوبتر از او نزد من کسى نبود. 
در باره بذل و بخشش امام روایات دیگری نیز در دست است: مردى نیازمند از امام حسن درخواست کمک کرد.... امام صد دینار به او دادند. پس از آن نزد برادرش حسین آمد... وى نود و نه دینار داده و نخواست با برادرش برابرى کند. 
امام حسن که با مساکین غذا مى‏خورد، وقتى معاویه به مدینه ‏آمد، حتی به دیدن او هم نرفت. در نقلی آمده است که معاویه برای حج به حجاز آمد و از جمله وارد مدینه شد. اما امام مجتبی (ع) در مجلس او حاضر نگشت. در وقت رفتن، حسن را دید. گفت: من پسر هند هستم، هر مقدار پولی که به اهالی مدینه دادم به تو می دهم. حضرت فرمود: من هم پسر فاطمه هستم و آن را به تو بر می گردانم.

 سایت خبرآنلاین /یادداشت دکتر رسول جعفریان

 

 

 

کلیک کنید و اینفوگرافی زیر را با ابعاد بزرگتر ببینید

 

 

 

 

 

 

افطار به صرف حکمت
توصیه امام حسن(ع) برای همه انسان‌ها

 

 

صادقان/حضرت فرمود: بکوشید که دلهایتان ظرف دانش باشد و چراغ هدایت. آنگاه از جانتان علم و از دلتان نور به امت اسلامی افاضه می شود.سخنی را مرحوم کلینی (ره) از حسن بن علی (ع) نقل می کند که حسن بن علی در اواخر عمرش به قنبر فرمود: برو، ابن حنفیه را حاضر کن. وقتی ابن حنفیه را حاضر کرد، فرمود: ابن حنفیه! الآن سخنانی مطرح است که با این سخن ها مرده ها زنده می شوند؛ این سخنی است که انسان ها را زنده می کند و مناسب نیست که تو این ها را نشنوی! آنگاه فرمود: کونوا اوعیه العلم و مصابیح الهدی (1). فرمود: بکوشید که اوعیه علم و دانش باشید. اوعیه جمع و عاء است، «وعاء » یعنی ظرف. بکوشید جانتان ظرف دانش باشد. در دلتان دانش و علم راه پیدا کند. چیزهائی که سودمند نیست به دل راه ندهید. چیزهائی که سودمند و نافع است در دل جا بدهید. سعی کنید چیزی که نافع است یاد بگیرید و دل را ظرف علم قرار دهید.

و مصابیح الهدی؛ نه تنها اوعیه و ظرف های علم و دانش باشید، بلکه چراغ های هدایت باشید. عالم باشید که راه را ببینید، مصباح باشید که به دیگران راه نشان بدهید. هم راه را طی کنید، هم عده ای را به همراه ببرید. انسان عالم مؤمن هم راه خود را طی می کند، هم راه دیگران را نمی بندد؛ بلکه عده ای را به همراه می برد. انسان غیر عالم راه خود را نمی داند. انسان عالم غیر مؤمن راه را می داند اما راهزن است؛ راه را می بندد. حضرت فرمود: بکوشید که دلهایتان ظرف دانش باشد و چراغ هدایت. از جانتان علم و از دلتان نور به امت اسلامی افاضه می شود.
فرمود: به عالم شدن بسنده نکنید؛ از یک طرف عالم شدن، از طرف دیگر چراغ هدایت را فرا راه دیگران نصب کردن. بعد از اینکه این سلسله از سخنان حکیمانه حضرت تمام شد، درباره امامت و خلافت سخن گفت. فرمود: بعد از من حسین بن علی (ع) به مقام امامت و خلافت می رسد؛ این مقام مخصوص آن حضرت است. گرچه تو فرزند علی بن أبیطالبی، تو ابن حنفیه برادر مائی، اما این مقام ارثی نیست که مانند امور دنیائی هر فرزندی از پدرش ارث ببرد!
*مرحوم کلینی (ره) نقل می کند که در یکی از این مسافرت ها حسن بن علی (ع) به پای درخت خشکیده ای تکیه داد که دیگری هم در جوار حضرت قرار داشت، و از حضرت خواست اگر این درخت سبز بود و این درخت میوه می داد و خرما می داد، در این هوای گرم ما از خرمای این درخت استفاده می کردیم. چون برای هوای حجاز، خرما غذای نافعی بود. مرحوم کلینی (ره) نقل می کند بر اساس این پیشنهاد، حسن بن علی (ع) دعائی کرد و این درخت پژمرده و خشکیده سرسبز و شاداب شد و میوه ای داد. ساربانی که آنجا بود، گفت: سحر. او سحر و جادو کرد! امام مجتبی (ع) طبق این نقل فرمود: این سحر نیست، و لکن دعوه ابن نبیّ مستجابه (2). این دعای فرزند پیامبر(ص) است که مستجاب شد، این سحر نیست. اگر کسی به سرّ عبادت برسد، معبود را مشاهده می کند. قهراً خواسته او، خواسته معبود است. و اگر چیزی را بخواهد، انجام می گیرد. در ذیل آیه مبارکه و ما تشآؤن لا ان یشآء الله(3) این روایت شریف هست که معصوم (ع) فرمود: انّ قلوبنا اوعیه اراده الله (4). یعنی دلهای ما ظرف اراده خداست. خدای سبحان اگر در جهان کاری انجام می دهد، اراده خدا صفت فعل خداست و زائد بر ذات است و یک موجودی است ممکن و در محل ممکن و مظهر ممکن ظهور می کند. فرمود: قلب ما جایگاه اراده فعلی خداست.ما می دانیم در این جهان چه می گذرد، از اینجا عبور می کند. لذا مرحوم استاد علامه طباطبائی (ره) می فرمود: معنای صلوات بر محمّد و آل محمّد (ع) این است که خدایا! آن رحمتت را ببار، بر ایشان نازل کن که از اینجا به ما برسد. اگر یک کشاورزی بخواهد مرکز کشت اش رشد کند، از خدا باران می خواهد. باران بالأخره باید از بالا ببارد. و اگر از بالا می بارد، بالأخره این فضا را اوّل سیراب می کند، بعد به زمین می رسد. ایشان می فرمود: رحمت اگر بخواهد ببارد و برسد؛ اوّل به این خاندان می رسد و بر ایشان می بارد، بعد به دیگران می رسد. لذا همین طلب رحمت کردن مستلزم استجابت دعاست. از این نظر معصومین فرمودند که انّ قلوبنا اوعیه اراده الله. دلهای ما ظرف اراده خدای سبحان است، از اینجا فیض می رسد.در تمام شب های ماه مبارک رمضان به ما گفتند که از خدا مسألت کنیم: خدایا! جای ما را در آنجا خالی نگذار که ما آنجا نرویم و زیارت نکنیم. بالأخره آن توفیق را به ما بده که ما آنجا حضور پیدا کنیم. این همّت ها را داشته باشید؛ و اینچنین نیست که اگر دعا کردید، مستجاب نباشد و بهترین راه استجابتش آن است که خدای سبحان راه زیارت حرمین رابرای همه باز کند، از راه صحیح...ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(1) الکافی . ج1 . ص 301 
(2) الکافی . ج1 . ص462
(3) تکویر . 29 
(4) بحار الأنوار . ج25 . ص337

 

حق عظیم امام مجتبی (ع) بر بقای اسلام
 صلح امام حسن علیه ‏السلام از زبان مقام معظم رهبری

صادقان/آثار و برکات تدبیر خردمندانه امام حسن مجتبی علیه ‏السلام برای امت اسلام، بسیار بیش از آن است که بتوان آن را بازگو کرد. مقام معظم رهبری، حضرت آیت‏ اللّه‏ العظمی خامنه ‏ای، که در زمینه آشنایی با جریانات مختلف فکری و سیاسی تاریخ اسلام از بصیرت و بینایی قابل توجهی برخوردارند. در تبیین علل و انگیزه‏ های صلح امام حسن مجتبی علیه ‏السلام و دستاوردهای ارزشمند آن می‏فرمایند:
در باب صلح امام حسن علیه ‏السلام این مسأله را بارها گفته ‏ایم و در کتاب‏ها نوشته‏ اند که هر کس، حتی خود امیرالمؤمنین علیه ‏السلام ، هم اگر به جای امام حسن مجتبی علیه ‏السلام بود و در آن وضع قرار می‏گرفت، ممکن نبود کاری بکند غیر از آن کاری که امام حسن علیه‏ السلام کرد. هیچ کس نمی‏تواند بگوید که امام حسن علیه‏ السلام ، فلان گوشه کارش سئوال برانگیز است. نه، کار آن بزرگوار، صددرصد بر استدلالِ منطقیِ غیر قابل تخلف منطبق بود.
اگر امام حسن علیه ‏السلام صلح نمی‏کرد، تمام ارکان خاندان پیامبر اکرم صلی ‏الله ‏علیه‏ و‏آله وسلم را از بین می‏بردند و کسی را باقی نمی‏گذاشتند که حافظ نظام ارزشی اصیل اسلام باشد. همه چیز به کلی از بین می‏رفت و ذکر اسلام بر می‏ افتاد و نوبت به جریان عاشورا هم نمی‏رسید. این حق عظیمی است که امام مجتبی علیه ‏السلام بر بقای اسلام دارد. امیدوارم خداوند به همه‏ ی ما بصیرتی عنایت کند تا بتوانیم آن بزرگوار را بشناسیم و نگذاریم پرده جهالت و غبار بدشناختی‏ که تا مدت‏ها بر چهره آن بزرگوار بوده، باقی بماند؛ یعنی حقیقت را باید همه بفهمند و بدانند که صلح امام مجتبی علیه‏ السلام همان قدر ارزش داشت که شهادت برادر بزرگوارش، امام حسین علیه‏ السلام ارزش داشت.
   در دوران امام حسن علیه السلام، جریان مخالفى آن چنان رشد كرد كه توانست به صورت یك مانع ظاهر بشود. البته این جریان مخالف ، در زمان امام مجتبى علیه السلام به وجود نیامده بود؛ سالها قبل به وجود آمده بود. اگر كسى بخواهد قدرى دور از ملاحظات اعتقادى و صرفا متكى به شواهد تاریخى حرف بزند، شاید بتواند ادعا كند كه این جریان ، حتى در دوران اسلام به وجود نیامده بود؛ بلكه ادامه یى بود از آنچه كه در دوران نهضت پیامبر- یعنى دوران مكه - وجود داشت.
اسلام دوران غربت و ضعف نبود، اسلام بعد از قدرت اسلام بود. این جریان ، در زمان امام حسن مجتبى (علیه الصلاة و السلام ) به اوج قدرت خودش رسید و همان جریانى بود كه به شكل معاویة بن ابى سفیان ، در مقابل امام حسن مجتبى (ع ) ظاهر شد. این جریان ، معارضه راشروع كرد؛ راه را بر حكومت اسلامى - یعنى اسلام به شكل حكومت - برید و قطع كرد و مشكلاتى فراهم نمود؛ تا آن جایى كه عملا مانع از پیشروى آن جریان حكومت اسلامى شد.
بعد از آن كه خلافت در زمان عثمان - كه از بنى امیه بود - به دست این قوم رسید، ابوسفیان - كه در آن وقت ، نابینا هم شده بود - با دوستانش دور هم نشسته بودند. پرسید: چه كسانى در جلسه هستند؟ پاسخ شنید كه فلانى و فلانى و فلانى . وقتى كه خاطر جمع شد همه خودى هستند و آدم بیگانه یى در جلسه نیست ، به آنها خطاب كرد و گفت :تلقفنها تلقف الكرة یعنى مثل توپ ، حكومت را به هم پاس بدهید و نگذارید از دست شما خارج بشود! این قضیه را تواریخ سنى و شیعه نقل كرده اند. اینها مسایل اعتقادى نیست و ما اصلا از دیدگاه اعتقادى بحث نمى كنیم ؛ یعنى من خوش ندارم كه مسایل را از آن دیدگاه بررسى كنم ؛ بلكه فقط جنبه ى تاریخى آن رامطرح مى كنم . البته ابوسفیان در آن وقت ، مسلمان بود و اسلام آورده بود؛ منتها اسلام بعد از فتح یا مشرف به فتح .

حق عظیم امام مجتبی (ع) بر بقای اسلام

اگر امام مجتبی این صلح را انجام نمی داد، آن اسلام ارزشی نهضتی باقی نمی ماند و از بین می رفت؛ چون معاویه بالاخره غلبه پیدا می کرد . وضعیت، وضعیتی نبود که امکان داشته باشد امام حسن مجتبی علیه السلام غلبه پیدا کند. همه ی عوامل، در جهت عکس غلبه ی امام مجتبی علیه السلام بود . معاویه غلبه پیدا می کرد؛ چون دستگاه تبلیغات در اختیار او بود. چهره ی او در اسلام، چهره یی نبود که نتوانند موجه کنند نشان بدهند. اگر امام حسن (ع) صلح نمی کرد، تمام ارکان خاندان پیامبر (ص) را از بین می بردند و کسی را باقی نمی گذاشتند که حافظ نظام ارزشی اصیل اسلام باشد. همه چیز بکلی از بین می رفت و ذکر اسلام برمی افتاد و نوبت به جریان عاشورا هم نمی رسید .
اگر بنا بود امام مجتبی علیه السلام، جنگ با معاویه را ادامه بدهد و به شهادت خاندان پیامبر منتهی بشود، امام حسین (ع) هم باید در همین ماجرا کشته می شد، اصحاب برجسته هم باید کشته می شدند ، «حجر بن عدی» ها هم باید کشته می شدند، همه باید از بین می رفتند و کسی که بماند و بتواند از فرصتها استفاده بکند و اسلام را در شکل ارزشی خودش باز هم حفظ کند، دیگر باقی نمی ماند . این، حق عظیمی است که امام مجتبی علیه الصلاه و السلام بر بقای اسلام دارد.
این هم یک بعد دیگر از زندگی امام مجتبی (علیه الصلاه و السلام) و صلح آن بزرگوار است که امیدواریم خداوند به همه ی ما بصیرتی عنایت کند، تا بتوانیم این بزرگوار را بشناسیم و نگذاریم پرده ی جهالت و غبار بدشناختی یی که تا مدتها بر چهره ی آن بزرگوار بوده، باقی بماند . یعنی حقیقت را باید همه بفهمند و بدانند که صلح امام مجتبی (علیه الصلاه والسلام)، همان قدر ارزش داشت که شهادت برادر بزرگوارش، امام حسین (علیه الصلاه و السلام) ارزش داشت . و همان قدر که آن شهادت به اسلام خدمت کرد، آن صلح هم همان قدر یا بیشتر به اسلام خدمت کرد .
( حدیث ولایت مجموعه رهنمودهای مقام معظم رهبری، جلد چهارم، ص 86-85.) سایت تبیان

 

 

کتاب صلح امام حسن(ع) +دانلو+صوت

"ترجمه آیت الله خامنه ای" 

 صادقان/من نسبت به مسئله صلح امام حسن(ع) سال های متمادی حساس و علاقمند بودند کتاب های متعددی در این زمینه مطالعه کردم یاداشت ها و نوشته های زیادی داشتم ، کتاب مرحوم شیخ راضی را ترجمه کردم. می توانم عرض کنم که شهید مطهری در همان یک سخنرانی که در تحلیل صلح بیان کردن حقا و انصافا مطالب بکر و جالبی را در آنجا آوردن البته ایشان صلح امام حسن(ع) را از یک بعد نگاه کردند. دو سه بعد دیگر هم هست که از آن ابعاد هم می شود به صلح نگاه کرد. ایشان در پاسخ به این سوال بحث کردن که چرا امام حسن مجتبی(ع) مثل برادرشان امام حسین(ع) مقاومت نکرند تا کشته شوند، چون حداکثر این بود که کشته و شهید شوند . شرایط امام حسین(ع) که در آن جایز بود، بلکه متعین بود، که باید امام حق بایستد تا شهید شود، متفاوت است با شرایط زمان امام حسن(ع).

 

 

فرق اول این است ،امام حسین(ع) که به شهادت رسید ، یک معترض، یک عامربه معروف و ناهی از منکر بود که در مقابل یک حاکم جائر قیام کرد چون او داشت ظلم می کرد و امام حسین(ع) به عنوان یک معترض و یک مومن تکلیف شرعی خود را احساس کرد که باید به اعتراض کند این اعتراض واجب بود و نقطه اوج ، زیبایی و شکوه این اعتراض هم در این بود که آنقدر ادامه دهد تا مظلومانه کشته شود . شهید فی سبیل ا... با کشته شدن خودش حقانیت حرف خویش را ثابت کرد. اما امام حسن(ع) اصلا اینجور وضعی نداشت . امام حسن خلیفه ای بود که یک نفری در مقابل او از رعیت او علم طغیان برداشته بود اگر امام حسن در این رویارویی با رعیت خودش که علیه او طغیان کرده، مقاومت می کرد تا جان خود را از دست دهد، هرگز آن معترض شجاعی نبود که در مقابل منکر ایستاده و کشته شده، بلکه حاکمی بود که به وسیله عوامل خودش به قتل رسیده. حالا می بینید که ماهیت قضیه به کلی متفاوت شد .

فرق دوم این است ، امام حسن مجتبی(ع) وقتی که نگاه کرد به وضع لشکر خودش و وضع کوفه و شرایط اجتماعی و سیاسی فهمید که حالا جنگ را تمام کرد، تمام کرد، به همان ترتیبی که حکومت را تسلیم کند به معاویه، اگر حالا جنگ را تمام نکند یک سال دیگر، دو سال دیگر، پنچ سال دیگر یا ده سال دیگرهم این جنگ ادامه پیدا کند نتیجه باز همین است یعنی با شیوه هایی که امام حسن دارد- شیوه های الهی وعلوی- و شیوه هایی که معاویه داشت-شیوه خریدن دلها و میدانهای مردم به وسیله پول- با این شیوه و ضعف ایمانی که در مردم بود و با خستگی که مردم کوفه داشتن اگر ده سال دیگر هم امام حسن می جنگید آخرش همین بود یعنی باز مجبور بود تسلیم معاویه شود منتها ده سال دورتر. حال در این ده سال بر سر امت اسلامی چه می آمد هزاران نفر کشته می شدند، هزاران نفر از بین می رفتن، نارضایتی ها علیه امام حسن(ع) بیشتر می شد ... این هیچ وجهی نداشت امام حسن مجتبی(ع) در حالی که یقین دارد، می داند و می بیند که شرایط به هیچ وجه نسبت به آینده نویدی نمی دهد بخواهد پافشاری و اصرار کند تا عده بیشتری کشته شوند. روایاتی از حضرت رسول اکرمصل ا... علیه و آله هست، با یک مضمون واحد و شاید الفاظشان هم خیلی نزدیک به هم که می فرمایند: امید این هست که خداوند به وسیله این پسرم بین دو گروه از مسلمانان را صلح بدهد. یعنی اگر این اقدام امام حسن(ع) نبود و این جنگ تا ده سال دیگر هم ادامه پیدا می کرد باز هم کشتار بیشتر و ضایعات بیشتر و نتیجه همین بود.

فرق سوم این است، امام حسین(ع) از طرف یزید برای بیعت زیر فشار قرار گرفت یزید به فرماندار مدینه نوشت باید بر حسین بن علی(ع) سخت بگیری تا بیعت کند. بیعت یعنی چه؟ بیعت یعنی امضای خلافت آن شقی و خبیثی که در راس کار است. حضرت فرمودند: من دست خود را ذلیلانه در دست شما نمی گذارم، مثل من با یزید بیعت نمی کند. چون فشار بود برای بیعت که تا آن ساعت آخرهم که ابن سعد و بقیه آمدند گفتند یا بعیت یا قتال. تا آخر هم منصرف از این کار نبودند اما امام حسن(ع) چه؟ امام حسن(ع) به هیچ وجه مسئله بیعت با معاویه برایشان مطرح نبود. در قرارداد آتش بس یا صلحی که بین امام حسن(ع) و معاویه نوشته شد این بود که امام حسن(ع) به معاویه امیرالمومنین نگوید و با او بیعت نکند، بعد از خودش امام حسن(ع) را به خلافت بگذارد و امام حسین(ع) را. چقدر متفاوت است با قضیه امام حسین(ع). بله اگر امام حسن(ع) هم زیر فشار قرار می گرفت که باید بیعت کنی وضع فرق می کرد.

فرق چهارم این است، در زمان امام حسین(ع) این روایت پیغمبر که فرمود: کسی که ببیند حاکمی دارد ظلم و جور انجام می دهد و به حقوق مردم تجاوز می کند حرام خدا را حلال میکند احکام الهی را دگرگون می کند و ... بر این فرد واجب است که با این حاکم مقابله کند خب این در زمان امام حسین(ع) به طور کامل وجود داشت. یزیدی بر سر کار بود که مصداق همه اینها بود. 
مجسمه فساد و شرارت و فسق و ظلم و ناحق راحق کردن و مبارزه با اسلام. خب دیگر امام حسین(ع) منتظر چه چیز باید باشد باید با او مقابله می کرد و باید علیه او تغیّر می کرد، در زمان امام حسن این چنین نبود، امام حسن(ع) البته می دانست – یا به علم امامت یا به حدس صاحب هوشمندانه یک انسان بزرگ- که معاویه یک روزی چنین کاری را خواهد کرد اما در آن زمان قضیه این نبود، قضیه این بود که معاویه دارد خون خواهی عثمان را می کند و ادعا می کرد که می خواهد بر طبق احکام الهی عمل کند و امام حسن(ع) هم در همان صلح نامه نوشتند که تو باید بر اساس حکم خدا و سنت پیغمبر عمل کنی که معاویه هم پذیرفت بر طبق همین ها عمل کند. ظاهر قضیه این است، که خیلی تفاوت دارد با آنچه در زمان پیغمبر بود.
فرق پنجم این است،زمینه های متفاوت قضاوت برای مردم آن زمان و مردم تاریخ است. امام حسین(ع) که قیام کرد و به شهادت رسید، در زمان خودش همه او را تمجید کردند بعد از خودش نیز در این زمان 1300 سال همه او را تمجید کردند چه کسانی که او را به امام قبول داشتند و چه کسانی که نداشتند، چون زمینه، زمینه ای بود که هیچ گونه بحثی نبود که باید این چنین عمل می شد اما امام حسن اگر می جنگید تا کشته می شد سوالات زیادی باقی می ماند یک عده می گفتند که شما نمی خواستید دین در جامعه حاکمیت داشته باشد، خب معاویه که می گفت دین را حاکمیت خواهم داد، معاویه که می گفت من حاضرم به کتاب خدا عمل کنم، چرا شما قبول نکردید. اگر کسی می گفت که معاویه بعد از شهادت امام حسن(ع) با رفتار خلافش چهره اصلی خودش را رو می کرد، همان معترضین باز می گفتند: خب معلوم است وقتی امام حسن(ع) نباشد و آن حریف را کنار بزند، همین کارها را می کند و افسار گسیخته می شود شما می خواستید خودتان را زنده نگه دارید و می ماندید و نمی گذاشتید. پس جای سوال باقی بود و این هم یکی از فرق های بین زمان امام حسن(ع) و امام حسین(ع) بود.

 

 

 

 
 
 

 

پاسخ تدبیر، تدبیر است

 

صادقان/درتقویم شیعی بیست وششم ربیع الاول، روز امضای پیمان صلح میان امام حسن مجتبی علیه السلام با معاویه است؛ حادثه بسیار مهم و درس آموزی که نه تنها چنانکه باید شناخته نشده است، که حتی متاسفانه دچار کج فهمی و قدر ناشناسی تاریخی هم گردیده است.این اشتباه بزرگ ازمردمِ زمان خود آن بزرگوار آغازشد و هم اکنون نیزکاملاً برطرف نگردیده است. معروف است که کوته نظران ِبلند ادعای همان دوران هم امضای این پیمان را موجب ذلت اسلام می نامیدند و در سلام های نیش آلود به امام او را «مُذِلُّ المُومِنین» خطاب می کردند! و این نشانه اوج مظلومیت فرزند مقتدر و شجاع علی و فاطمه است (علیهم صلوات الله).

حتی امروز هم بسیاری از مومنان، گرچه چنین نمی کنند و نمی گویند و جانب ادب نگه می دارند، اما از اوج حماسه امام خود آگاه نیستند و تسلیم آنان نه از باب درک حقیقت و قناعت و جدان، که از روی تعبد و اعتقاد به عصمت و حکمت پیشوای خویش است. این درحالی است که به تعبیر عالم خبیری چون کاشفُ الغطا، در مقدمه کتاب «حیاتُ الامامِ الحسن»: «همه مصلحت و مصلحت همه، در همان کاری بود که حسن (ع) کرد. این را نه از راه تعبد می گوییم و نه از این باب، که چون قضیه این گونه واقع شده در برابر آن تسلیم شویم و کار به خیر و شرش نداشته باشیم، و نه از این باب که ما به «عصمت» عقیده داریم و می گوییم عمل «معصوم» به هر حال مطابق حکمت بوده است. نه! هرگز! بلکه اگر ما در واقعه صلح تدبر کنیم و آن را از همه لحاظ ها و جوانبش بسنجیم و نتایج و مقدمات آن را در نظر گیریم، به قطع و یقین برای ما روشن می شود که تنها راه همان بود که امام حسن پیمود.»
گرچه بازخوانی این حادثه تاریخی و استخراج درس ها و عبرت های آن نیازمند فرصتی فراخ است، اما اینک به یادآوری چند نکته پیرامون آن بسنده می شود.
1- پندار مشترک و فرض اساسی منتقدان صلح امام حسن علیه السلام آن است که آنان «جنگ» را وظیفه امام دانسته و آنگاه خُرده می گیرند که چرا «صلح»؟! این در حالی است که در فرهنگ اسلام، نه جنگ اصالت دارد و نه صلح. آنچه مهم است تشخیص وظیفه و تکلیف است وعمل به آن. بگذریم از اینکه معمولاً و بیشتر کسانی از صلح خُرده می گیرند که به هنگام جنگ زودتر از همه فرار می کنند. مگر نه آنکه در تاریخ معاصر خودمان، منتقدان به پذیرش قطع نامه 598 از سوی امام خمینی (ره) بیشتر همان کسانی بودند که در جنگ سهمی نداشتند جز نیش و کنایه و اتهام به جنگ افروزی و خشونت ورزی. درهرصورت به جای پرسش از جنگ یا صلح، باید از وظیفه پرسید و اینکه چه چیزی موجب عمل به آن است.
بی تردید در زمان امام مجتبی (ع)، وظیفه چیزی نبود جز«نشان دادن واقعیت امویان و بیرون آوردنِ اسلام و سرنوشت اسلام از چنگ آنان. اکنون باید دید، انجام دادن این وظیفه، در آن روزگارِ بخصوص (میان سالهای 40 تا 60 هجری قمری)چگونه می توانسته است صورت بگیرد: با شمشیر یا با تدبیر؟».پیشوای عادل و دانا به میل و در ذهن خود برای پیروانش تصمیم نمی گیرد. متن جامعه و واقعیتها را می بیند و آنگاه تدبیر می کند. این همان چیزی است که استاد محمدرضا حکیمی، در کتابی «امام در عینیت جامعه »نامیده اند و عنوان و محتوای این نوشتار وامدار وگزیده آن بیش نیست.

2- اعتقاد ماشیعیان در خصوص امامان معصوم آن است که جز به تکلیف عمل نمی کنند و البته عمل به تکلیف گاهی به جنگ است و گاهی به صلح. به عبارت دیگر «خونی که در رگ های حسین می گشت در رگ های حسن نیز می گشت. اما- چنانکه یاد شد- پاسخ شمشیر شمشیر است وپاسخ تدبیر تدبیر.» علامه شرف الدین چه زیبا گفته است که «امام حسن(ع)، از دادن جان خود بخل نداشت و امام حسین در راه خدا، جانبازتر از امام حسن نبود، فقط این بود که امام حسن، جان خود را در ضمن یک جهاد خاموش فدا کرد.» امام حسن (ع) اگر به فکر آسایش خود بود بهتر از قیام و شهادت نمی یافت؛ چه آنکه می دانیم خون دل خوردن بسی دشوارتر از خون دل دادن است وگاهی شهادت طلبی، راحت طلبی است. اما برای امامت که حکمت و عصمت شرط آن است، هدفی جز ادای تکلیف متصور نیست. «در حقیقت برای امام پیروزیِ حق مطرح است برای ابد، نه پیروزی شخص در برهه ای از زمان.»
3- درک شرایط آن روزگار و اینکه چرا صلح، با همه دشواری اش، وظیفه بود، در گرو شناخت معاویه و نیز یاران او و امام است. معاویه کسی است که با مهارت تمام افکار عمومی را منحرف کرده بود؛ «هزینه ای که معاویه برای جعل حدیث درباره خود و به نفع خود صرف کرد، و دیگر تبلیغات و حیله هایی که معمول می داشت، بی اثر نبود که گروههای بسیاری از مردم بی اطلاع مسلمان به هر صورت گرد او جمع بودند. و همین ها بود که حدود 240 سال پس از مرگ معاویه، هنگامی که مردم شام از حافظ و محدث معروف اهلِ سُنَّت، احمد بن شعیب نسائی (مؤلف یکی از شش کتابِ«صحیح» در نزد اهل سُنَّت)، درباره فضایل معاویه پرسیدند و او پاسخ موافق نداد و فضیلتی برای معاویه تقریر نکرد، به او اهانت کردند و او را از خویش راندند.» تاثیر جنگ روانی و تبلیغاتی معاویه بر پیروان سست عنصر امیر مومنان (ع)چنان بودکه شِکوه های دردآلود حضرتش هنوز هم به گوش می رسد و سرانجام فضاچنان شد که علی (ع) در محراب عبادت کشته می شود و دیگر هیچ! معاویه حاکم شد و چنان خود را مسلط و بی نیاز از پاسخ گویی می دید که «به حاکمان و کارگزاران خود نوشت که نام شیعیان علی را از دفتر بیت المال حذف کنند و هزینه زندگی به آنان ندهند.سپس نامه ای دیگر به والیان خویش نوشت که، هر کس به دوستی علی متهم است- اگر چه ثابت هم نشود- به صِرف اتهام به این اعتقاد و موضع، او را بکُشید و سر از تن دوستداران علی برگیرید. بدینگونه مردمان بسیار کشته شدند و خانه های بسیار ویران گشت.» در چنین وضعیت خفقان باری جهاد و شهادت چه نتیجه ای داشت؟ قضاوت استاد محمد رضا حکیمی آن است که «اگر (معاویه) در جنگ با امام حسن کشته می شد، گمان نمی کنم زیانش برای امت کمتر از زیان پیراهن عثمان می بود. یعنی شامیانی که به نام اسلام، تربیت اموی یافته بودند، بعید نبود از او شهیدی بزرگ بسازند، و به نام او خون های ناحقِ فراوان بریزند،چنانکه خود معاویه نیز به نام خونخواهی عثمان، چه خونها که نریخت، و چه مردانی بی نظیر را که نکشت»

4- امام اصالتاً سرِ سازش نداشت و از ابتدا بر این باور بود که باید با «ائمه کفر» جنگید و ریشه فتنه را خشکاند.«امام حسن- باهمه آنچه یادشد- درآغازقیام کرد. از این رو مورخان اسلامی کتاب هایی چند با همین نام (قیام الحسن) نوشته اند، از جمله: قیام الحسن-تالیف هشام بن السائب الکلبی، م205 ه.ق و قیام الحسن -تالیف ابراهیم بن محمدالثقفی،م283ه . ق.»او از هنگام شهادت پدر و بر عهده گرفتن خلافت بر طبل جهاد با معاویه کوبید و اتفاقاً «در کوفه، شیعیان، با حسن بن علی (ع) بیعت کردند. و او با لشکری که پدرش در روزهای آخر عمر خود فراهم کرده بود، به قصد جنگ بیرون آمد. قیْسِ بن سعد بن عُباده را با دوازده هزار نفر، به عنوان مقدمه لشکر پیش فرستاد و خود روانه مدائن شد. از آن طرف هم معاویه با لشکر خود به مسکن (در نزدیکی موصل)فرود آمد. روزی در لشکرِ حسن بن علی (ع)کسی ندا در داد که: « قیْسِ بن سعد کشته شد،فرار کنید». با شنیدن این ندا مردم به هم ریختند، و جمعی سرا پرده حسن (ع) را غارت کردند، و حتی فرش زیر پای او را کشیدند، و یکی از شورشیان خنجری بر پای امام زد. با این وضع مُسلّم شد که با چنین مردمی به جنگ معاویه و لشکر منظم و مطیع او رفتن، روی ندارد. دیدید که اینانی که می خواستند در رکاب امام، در برابر سپاه شام بجنگند و جان دهند، فرش زیر پای خود امام را ربودند. اینان را مقایسه کنیدبا اصحاب امام حسین».

5- اصولاً«صلح حرکتی است که پس از تعرض و مبارزه انجام می گیرد. پس آن گروه از مردم سست اراده (که گاه ممکن است مقامات عالیة دینی و روحانی را اشغال کنند) که می پندارند، عمل امام مجتبی سکوت و قعود محض است، سخت در اشتباهند، یا خود را به اشتباه می زنند، یا تاریخ امام و فلسفه های آن را نخوانده اند، یا خوانده اند لیکن درک نکرده اند. زیرا امام نخست به اقدام نظامی دست زد و متعرض معاویه شد و سرانجام -پس از بروز موانع برای ادامه جنگ- به اصرار یاران خویش، به صلحی مشروط تن در داد، صلحی که در حقیقت، نوعی مراقبت و کمین کردن نسبت به معاویه بود.»امام بارها فرمود: « سوگند به خدا، من از این روی امر خلافت را به او واگذاشتم که یارانی نیافتم. اگر یارانی می یافتم شب و روزم را در جنگ و جهاد با معاویه می گذرانیدم، تا خدا خود میان ما و او حکم کند » و می فرمود: « ای مردم! معاویه چنان وانمود کرده است که من او را شایسته خلافت دانسته ام نه خود را، اما دروغ گفته است. من سزاوارترین همه مردمم به تصرف در امور و شئون مردم، به حکم کتاب خدا و سنت رسول خدا. به خدا قسم، اگر مردم با من بیعت می کردند و از من فرمان می بردند و مرا یاری می دادند، آسمان و زمین برکات خود را بر آنان ارزانی می داشتند، و تو ای معاویه، در خلافت طمع نمی کردی...»
6- پس از آنکه بی وفایی و تزلزل مردم آشکار شد و امام چاره ای جز صلح نیافت، اما باز هم تدبیر را رها نکرد و جریان امور را چنان هدایت کرد که همگان از تحمیلی بودن آن آگاه شوند؛ ضمن آنکه متن قرارداد را هوشمندانه، چنان تنظیم کرد که راه هرگونه عذر بر معاویه و آیندگان بسته شود.« در این متن مسائل چندی قید شده است که عمده ترین مصالح آن روز دنیای اسلام بوده است...

1- معاویه به کتاب خدا و سنت پیامبر (ص) عمل کند...
2- پس از معاویه خلافت متعلق به حسن بن علی است. و اگر برای حسن حادثه ای پیش آمد متعلق به حسین است، و معاویه، حق ندارد کسی را به جانشینی خود انتخاب کند...
3- معاویه باید ناسزا گفتن به امیرالمومنین را ترک کند...
4- بیت المال کوفه به معاویه واگذار نخواهد شد... نیز معاویه باید به بازماندگان شهدایی که در جنگ صفین و جنگ جمل، در کنار امیرالمومنین، کشته شده اند از بیت المال هزینه زندگی بپردازد. این اموال باید از محل خراج دارابگرد ادا شود.
احرار و آزادگان باید در هر جا هستند (شام، عراق، یمن، حجاز، و ...) از آزادی برخوردار باشند وکسی معترض آنها نشود...»

7-گفته اند پس از مدتی « معاویه در نخیله سخنرانی کرد، و در ضمن سخنرانی خود گفت: «ای مردم عراق! به خدا سوگند، من با شما جنگ نمی کردم برای اینکه نماز بخوانید و روزه بگیرید و زکات بدهید و حج بگزارید، بلکه فقط برای همین جنگ می کردم که بر شما ریاست کنم و رئیس شما(اهل عراق) نیز بشوم... آگاه باشید همه شرط هایی که در صلح نامه با حسن بن علی کرده ام زیر پا گذاشتم...»
آیا اکنون امام موفق نشده است که به همت «تدبیر» و بدون برکشیدن «شمشیر» چهره حق را برای همیشه از باطل جدا کرده و سربلند نماید؟!
سلام خدا بر او که مظهر حکمت و اقتدار و در همان حال غربت و مظلومیت بود، سلامی به بلندای تاریخ.