کارآفرین بازنشسته

گفتگو با بازنشسته و نویسنده برترهمایشملی اقتدار
جنگ ما را نویسنده كرد
رضا قلیزاده علیار،پیشكسوت سپاه عاشورا نویسنده چندین اثر درباره دفاع مقدس می باشد كه در 16 خرداد 95 در همایش ملی اقتدار در بخش تالیف كتاب به عنوان نفر اول برگزیده شد.

رضا قلیزاده علیار، بازنشسته و پیشكسوت سپاه عاشورا نویسنده چندین اثر درباره دفاع مقدس می باشد كه در تاریخ 16 خرداد 95 در همایش ملی اقتدار در بخش تالیف كتاب به عنوان نفر اول برگزیده شد. كتاب‌های «با تو می‌مانم»، «چشمان عاشورایی»، «فشنگ‌های مشقی» و ... از دیگر آثار این نویسنده تبریزی می باشد. نخستین كنگره جهانی اقتدار ویژه گرامیداشت شهید سرلشكر پاسدار دكتر حسن طهرانی مقدم و شهدای اقتدار جمهوری اسلامی ایران با حضور مسئولین كشوری، لشكری و نخبگان حوزه‌های علمی، دفاعی، هنری و ادبی كشور شانزدهم خردادماه سال جاری در مجتمع شهید طهرانی مقدم سازمان پدافند غیرعامل تهران برگزار شد و برگزیدگان بخش‌های ادبی، هنری و علمی این كنگره معرفی شدند.
كانون بازنشستگان و بسیج پیشكسوتان ضمن تبریك این موفقیت به ایشان و جامعه بازنشستگان، مصاحبه ای در مورد یكی از آثار چاپ شده  وی انجام داده كه در اینجا تقدیم می شود.
*به بهانه‌ی كسب رتبه اول كتاب "با تو می‌مانم" در دهمین دوره‌ی كتاب سال سپاه، بخش ادبیات و دفاع مقدس از خودتان بگویید و روند تولید كتاب «با تو می‌مانم» كه آخرین اثرتان می‌باشد؟
رضا قلیزاده علیار، متولد 1346 هستم. سال 1375 قرار بود ویژه‌نامه‌ای با موضوع دفاع مقدس (گلبرگ حماسه) از سوی ستاد برگزاری هفته دفاع مقدس استان منتشر گردد. آقای غلام­رضا دوست­زاده از من هم خواستند تا خاطره‌ای تقدیم‌شان كنم. اولین خاطره‌ام را با عنوان «چشم‌انتظار عملیات»، نوشته، تحویل دادم و این شد نقطه شروع فعالیت‌هایم در این حوزه. چند ماهی بعد از این ماجرا نشریه میثاق در تبریز شروع به كار كرد. سردبیرش آقای جلال محمدی بود. رفاقت دیرینه‌ای با هم داشتیم . نشریه صفحات مختلفی داشت و یك صفحه‌اش ویژه ادبیات مقاومت كه آن صفحه، به من سپرده شد. دست‌مان را گرفتند تا وارد این وادی شدیم.
در سال 1384 بخشی از خاطرات خود را كه شامل دوره‌ی آموزش نظامی‌ می‌شد با عنوان «فشنگ‌های مشقی» آماده كرده و تقدیم بنیاد حفظ آثار استان نمودم كه بعد از تایید به چاپ رسید و این شد، اولین اثر مستقل بنده. قبل از چاپ این اثر، اواسط سال 1383 بود كه آقای حسین نجفی (معاونت ادبیات وقت بنیاد) تماسی گرفته و اظهار كردند كه می‌خواهند خاطرات تعدادی از فرماندهان لشكر عاشورا رأساً در بنیاد استان آماده و به چاپ برسانند.
لیست تعدادی از فرماندهان لشكر عاشورا را در اختیارم گذاشت. با كمال افتخار سردار جمشید نظمی را انتخاب نمودم. زیاد با ایشان ارتباط نداشتم. نه در دوران جنگ و نه بعد از آن. فقط قسمتی از خاطرات‌شان را كه مربوط به عملیات خیبر می‌شد، نوشته بودم ولی می‌دانستم از فرماندهان به‌نام و خوش‌سابقه دوران جنگ هستند و گردان‌های تحت امرش همواره خط‌شكن بودند. دوستان و رزمندگانی كه با ایشان بودند، همواره از رشادت‌ها، تدبیر و كاردانی وی تعریف می‌كردند. همه این دلایل سبب شد تا سراغ آقای نظمی بروم. ایشان هم استقبال كردند. قول و قرارها گذاشته شد و دی‌ماه سال 1383 اولین جلسه مصاحبه برگزار گردید.
قول و قرارمان برای روزهای یكشنبه بود. صبحانه را می‌خوردیم و می‌رفتیم برای ضبط. روزهای خوبی بود. دلچسب و شیرین. همینطور پیش می رفتیم كه سردار نظمی برای بار دوم به عنوان مدیركل بنیاد شهید استان معرفی شدند. در این برهه تلفیق بنیاد جانبازان، بنیاد شهید و ستاد امور آزادگان در حال انجام بود و این مسئله  سبب شد تا وقت آقای نظمی به علت جلسات و سفرهای مختلف كاملاً‌ گرفته شود.
بعد از مدتی موفق شدیم برنامه ضبط یك‌شنبه‌ها را مجددا احیاء كرده و كار را ادامه بدهیم. روند كار به دلیل مشكلات كاری راوی و بنده طولانی شد ولی خب نظر بر این بود كه اثر در شأن راوی باشد. آقای نظمی نیز تلاش می‌كردند خاطرات به شكل اصولی و صحیح بیان شود. تمام ابعاد كار، انصاف و اعتدال رعایت گردد. حین مصاحبه بارها پیش آمده بود، اگر نام مكان، شخص و ... را فراموش می‌كردند،‌ به دوستان‌شان زنگ زده، از آن‌ها اطلاعاتی می‌گرفتند. هم و غم‌شان بر این بود تا كار بی‌عیب و نقص باشد. خلاصه بعد از انجام مصاحبه و پیاده‌سازی، اثر نوشته و آماده انتشار شد.
سال 1391 بود كه اثر را فرستادیم تهران. مورد تایید قرار گرفت. آن‌ها برای چاپ اظهار تمایل نمودند ولی خودم احساس می‌كردم این اثر هنوز نواقصی دارد كه باید روی آن كار كرد. آقای نظمی دوباره‌خوانی كردند. تغییراتی در آن دادیم. شاید همین حساسیت‌های دو طرفه (آقای نظمی و هم من) سبب شد تا اثر با كم‌ترین ایراد و اشكال منتشر گردد. البته نمی‌توان گفت بی‌عیب و نقص، ولی سعی شده موارد و ایرادات قابل حل در كار نباشد و یا به حداقل برسد. بعد از تشكیل سازمان هنری و ادبیات دفاع مقدس و روی كار آمدن سردار گلعلی بابایی اثر را فرستادیم خدمت ایشان. بعد از انجام كارشناسی‌های مختلف و تایید از طرف آن سازمان در كم‌ترین زمان به چاپ رسید.
*به نظر شما طولانی شدن پروسه‌ی آماده‌سازی «با تو می‌مانم» اعم از مصاحبه، پیاده‌سازی، نوشتن و چاپ آن به نفع اثر تمام شده است یا نه؟

هر چیزی وقتی از حالت اعتدال خارج گردد، مطمئناً حسنی نخواهد داشت و به عیب بدل خواهد شد. فرض كنید فردی بخواهد چهار سالِ دانشگاه را در هشت سال بخواند كه مثلاً می‌خواهم سوادم زیاد شود، این صحیح نیست. اما در بعضی موارد این دقت نظر بسیار مهم است. در داستان و رمان دست نویسنده باز است و پرنده‌ی تخیل‌اش آزاد. محدودیت چندانی در آن دیده نمی‌شود. هر چند در قالب چهارچوب‌های مشخص و مدون. جنس و ماهیت خاطره كمی با گونه‌های دیگر هنری متفاوت است. محتوا را از خاطرات فرد دیگری می‌گیری و باید به گونه‌ای بنویسی كه رضایت راوی جلب گردد. به تعبیری به گفته‌های راوی وفادار باشیم و این پروسه‌ی كار را كمی سخت می‌كند و بعضاً كند. افرادی هم كه خاطرات را روایت می‌كنند بر اساس داده‌های ذهنی خود بیان می‌نمایند. این داده‌های ذهنی به مرور زمان دچار تغییراتی شده، گرد فراموشی روی‌شان نشسته است. تعداد انگشت‌شماری هستند، اتفاقاتی را كه برای‌شان رخ داده، نوشته‌اند. هر چند، آقای نظمی هم یادداشت‌هایی داشتند، ولی تیتروار بود. مثلاً  فلان تاریخ رفتیم تبریز. همراهانم فلان افراد بودند. فقط در این حد.
برگردیم به پاسخ سوال شما، در این كتاب طولانی شدن پروسه‌ی تولید به نفع اثر تمام شد چرا كه سبب گردید بسیاری از نواقص كار كه در بحث خاطره‌نویسی مطرح است، با تلاش‌های راوی و نویسنده مرتفع گردد. برای رسیدن به صحت و سقم ماجراها سراغ افراد و منابع متفاوت و موثقی می‌رفتیم تا یقین قلبی، ذهنی و علمی پیدا كنیم. البته گاهی هم اتفاق می افتد كه طولانی‌شدن پروسه‌ی تولید به نفع اثر رقم نمی خورد. در همین استان خودمان شاهد بودیم چاپ كتابی به قدری به درازا كشید كه راوی خاطرات از دنیا رفت. نمونه‌اش كتاب خاطرات شهید حاج‌احد علافی(اخراجی‌ها).
*ابعاد مختلف شخصیتی راوی اثر (ورزشكار، عكاس و رزمنده بودن) و در طرف مقابل مشخصه‌های خود نویسنده به عنوان فردی رزمنده كه سابقه نوشتاری دارد، تا چه میزانی در موفقیت كتاب دخیل بوده است؟

از همان ابتدا (سال 1383) روی این موضوع فكر و مطالعه كرده بودم. یعنی با كسی مصاحبه و كار كنم كه بعدها پشیمان نشوم. هر چند بسیاری از ویژگی‌های آقای نظمی را حین مصاحبه دریافتم. فردی‌كه در كارهای هنری فعالیت دارد. وارد سپاه كه می‌شود به او پیشنهاد می‌كنند تا در روابط‌عمومی به عنوان عكاس فعالیت نماید. اما این فرد، در عرض كم‌تر از ده سال تبدیل می‌شود به یكی از فرماندهان نظامی رده بالای سپاه. مطمئناً اگر سراغ چنین شخصیتی بروی، جواب خواهی گرفت و پشیمان نخواهی شد.
هر چند، همه فرماندهان و رزمندگان زحمات زیادی برای كشور و جنگ كشیده‌اند و حماسه‌ها و خاطرات ماندگاری دارند ولی به‌حتم نوع و جنس خاطرات فرق دارد. از منظری دیگر؛ هر چقدر حریف آدم قوی باشد، مجبور می‌شود خودش را بالا بكشد تا بتواند پابه‌پای او حركت كند. در آقای نظمی نیز به وفور از این خصلت‌های مثبت وجود داشت. در خانواده‌ای هنری رشد كرده و با فضای آن آشنا بود. ورزش هم می‌كرد ولی، موردی كه بیشتر به من انگیزه می‌داد تا با عشق و علاقه كار را ادامه دهم، همان فعالیت‌ها و شخصیت نظامی‌ و كارهایش در این راستا بود. حضور مداومش در جنگ و جبهه و ارتباطش با شهید باكری و دیگر بزرگواران، حماسه‌ها و اتفاقاتی كه این عزیز همراه دیگر رزمندگان تجربه كرده بود در كار نوشتن، شور و شوق غیرقابل وصفی را به من منتقل می‌كرد و محركی غیرقابل وصف برای نگارش اثر می شد. همیشه در دل خطر  و میان آتش بود.
زندگی آقای نظمی فرازهایی ماندگار و پر از مایه‌های روایی و نوشتاری دارد. نمود آن اتفاقاتی است كه در عملیات‌های مسلم‌بن‌عقیل، خیبر، بدر، والفجر 8، كربلای 5، و ... برایش رخ می‌دهد. بعضاً خودش اتفاق بوجود آورده، مثلاً در عملیات بدر دشمن را سركار می‌گذارد. اوج حماسه‌های وی ماجرای حضورش كنار آقامهدی باكری و آخرین صحبت‌هایی است كه بین‌شان رد و بدل شده و .... مجموع این ویژگی‌ها سبب می‌شد تا قوت قلبی باشد برایم تا حتماً كار را به نحوی شایسته ادامه دهم و به سرانجام خوب آن امیدوار باشم.
*برگردیم به قسمت دوم سوال قبل، فكر می‌كنید رزمنده بودن‌تان و درك فضای جنگ و جبهه تا چه حد در موفقیت كتاب موثر بوده است. سوالم را به گونه‌ای دیگر هم مطرح می‌كنم، اصلاً می‌توان امیدوار بود آثار فاخری از طرف هنرمندانی تولید گردد كه فضای جنگ و جبهه را درك نكرده‌اند؟

بی‌تاثیر نبود. ما افرادی داریم كه اصلاً جنگ را درك نكرده‌اند ولی از نویسندگان موفق این حوزه به شمار می‌روند. مثلاً آقای ساسان ناطق. نوشته‌هایش در حوزه‌ی داستان و خاطره آثار خیلی خوبی است و این از ذهن خلاق وی نشات می‌گیرد. نمی‌توانیم حكم بدهیم هركس این دوران را ندیده، نمی‌تواند در این حوزه فعالیت نماید، خیر. ولی خب بی‌تاثیر نیست. مثلاً وقتی آقای نظمی از «كاسه‌گران» بحث می‌كند، چون خودم آن‌جا را دیده بودم، می‌توانستم به راحتی موقعیت منطقه را توی ذهنم تجسم كنم و در موردش بنویسم. اگر شناخت كافی از آن محل و مكان نداشتم، تصاویری كه خلق می‌شد، ابتر باقی می‌ماند. باز هم می‌گویم حكم قاطعی در این مورد نمی‌توان ارائه داد كه، هر كسی فضای جنگ و جبهه را ندیده، نباید در این وادی فعالیت كند. از راه‌های دیگری نیز می‌توان به این شناخت رسید و آثار خوب و ماندگاری به وجود آورد. ولی خب، " زلیخا گفتن و یوسف شنیدن/ شنیدن كی بود مانند دیدن". آثار خلق شده توسط افرادی كه موقعیت جنگ را درك كرده‌اند، رنگ و بوی قریب به واقعیت بیشتری دارند. نمونه‌اش كارهای آقای ابراهیم حاتمی‌كیا در حوزه‌ی فیلم‌سازی می‌باشد كه آثارش از تاثیرگذاری بالایی نسبت به كارهای افرادی كه در آن فضا نبوده‌اند، برخوردار است.

*ولی خب، بعضاً اعتماد مناسب و اصولی به نویسندگانی كه جنگ را درك نكرده‌اند، نمی‌شود. نظرتان در این مورد چیست؟

شاید اوایل چنین بود ولی در حال حاضر ما شاهد ورود نویسندگان و هنرمندان جوان به این وادی هستیم. اكثر نویسندگان دفاع‌مقدس ما، بعد از این ‌كه دوران جنگ تحمیلی را سپری كردند، به قول دوستی، اسلحه‌ها را تحویل داده، قلم به دست گرفتند و شروع كردند به ثبت خاطرات و اتفاقات جنگ و بیشترشان در حال حاضر از نویسندگان بنام این حوزه می‌باشند. چون جنگ را دیده و درك كرده بودند، می‌توانستند به نحو شایسته‌ای از عهده كار برآیند. اوایل شاید صاحب تكنیك نوشتاری خوبی هم نبودند ولی در حال حاضر حرفی برای گفتن دارند. من مطمئنم جنگ بسیاری از افراد و ما را نویسنده كرد.
همان صحبت آقای محسن مطلق كه گفته بودند؛ «جنگ كه تمام شد اسلحه‌ها را تحویل تداركات دادم و به جایش قلم و دفتری گرفته، شروع به ثبت خاطراتم كردم». در كنار این افراد مطمئناً باید به نسل جوان نیز میدان داده شود تا به كمك ذهن خلاق خود، بتوانند گوشه‌ای از كار را بگیرند. به نظر بنده بحمدالله این فضا در حال حاضر مهیا شده و ما شاهد ظهور و بروز آثار ماندگار زیادی توسط همین نسل هستیم. شاید برخی تنگ‌نظری‌هایی هم می‌شود ولی همّت همین نسل، این موانع را نیز از پیش رو برداشته و خواهد داشت.
*دوباره برگردیم به كتاب «با تو می‌مانم». پیرو فرمایش مقام معظم رهبری كه فرموده‌اند كتبی از این دست باید منبع و دستمایه‌ای باشند برای تولید گونه‌های دیگر هنری؛ به نظر شما این اثر تا چه میزان در این راستا حركت كرده و قابلیت آن‌را دارد كه سوژه و دستمایه‌های مناسبی را پیش روی مخاطبان خود قرار دهد؟

جنگ اتفاق بزرگی است. هنگامی هم كه رخ می‌دهد تمام لایه‌های جامعه را تحت تاثیر خود قرار می‌دهد. اقتصاد، صنعت، سیاست، فرهنگ و ... هر كسی هم از منظر خود به این ماجرا نگاه می‌كند. سیاسیون از بعد سیاسی، اقتصاددان از زاویه خودش و اهالی فرهنگ از چشم یك هنرمند. هنرمند وقتی به جنگ و كتبی از این دست نگاه می‌كند دنبال آن است كه دستمایه‌ای پیدا كند برای تولید آثار هنری. نگاه یك هنرمند ماندگارتر است و تاثیرگذار. هر چیزی كه با هنر درآمیزد، ماندگار می‌گردد. در تمام شاخه‌هایش. گاهی می بینیم كتابی سیصد سال پیش نوشته شده و چند بار آن‌را خوانده‌ایم ولی وقتی دوباره و چندباره می‌خوانیم باز از آن لذت می‌بریم.
در خاطرات آقای نظمی چنین دستمایه‌هایی زیاد بودند. خود ایشان آدم پرمایه‌ای بوده و هستند. قابلیت‌های متعدد و متفاوتی دارند. از هنر و ورزش گرفته تا امور نظامی. وقتی در شرایط مختلف قرار می‌گیرند، می‌توانند به خوبی از این قابلیت‌ها استفاده كنند. مرد عمل بوده و از میدان فرار نمی‌كرد. همواره تبدیل به شخصیت اصلی اتفاقات می‌شده است. چنین مواردی در اثر بسیار است. هم از طرف خود راوی و هم از سوی افرادی كه دور و برش بودند.
از نگاه یك شاعر می‌توانیم دستمایه‌های خوبی برای خلق اثری ماندگار پیدا كنیم. مخصوصاً آن قسمت‌هایی كه برادر راوی فوت می‌كند و حتی خود آقای نظمی نیز، تحت تالّمات روحی چند بیت شعر از آثار پدربزرگوار و شاعرشان در این قسمت گفته است.
جانمایه‌های خوبی برای تولید فیلم وجود دارد چرا كه شاهد اتفاقات ناب و بكری در طول اثر هستیم. رد پای ادبیات و هنر طنز را در كل كتاب می‌بینیم. اتفاقات مختلف به گونه‌های متفاوت با طنز درهم آمیخته است. نمونه‌اش ماجرایی كه در قضیه‌ی استحمام رزمندگان بعد از بازگشت از سد "دز" به وجود می‌آید. نحوه‌ی ورود و دوش گرفتن و در نهایت ترك آن محل .... قضیه‌ی موش‌های جزیره و ...
ولی خب هنرمندان ما همواره به آثاری از این دست، بی‌توجه بوده‌اند. مطمئنم یك فیلم‌ساز می‌تواند با الهام از خاطرات آقای نظمی چند فیلم خوب و پرمایه تولید كند. كارگردان تئاتر سوژه‌های خوبی می‌تواند از آن استخراج كند. البته اینها فقط حرف من نیست، حرف كارشناسانی است كه اثر را پیش از چاپ خوانده‌اند.  ان‌شاالله روزی شاهد این اتفاقات مبارك باشیم و بتوانیم با چشمی باز و نگاهی هنرمندانه به اتفاقات و داده‌های اطراف خود بنگریم و آثاری ماندگار خلق نماییم براساس واقعیات پیرامون خود. واقعیاتی كه عمری است با آن‌ها زندگی می‌كنیم و بعضاً نمی‌خواهیم، ببینیم‌.

*به نظر جنابعالی در مبحث ادبیات دفاع‌مقدس و خاطره‌نویسی دوران جنگ و جبهه چه عواملی می‌تواند، به عنوان آسیب‌های جدی و اصلی این حوزه مطرح باشد؟

جنس خاطرات و ماهیت آن با گونه‌های دیگر هنری متفاوت است. خاطره چیزی است كه به ذهن می‌آید یا در ذهن مانده است و راوی آن، خود در بطن آن اتفاق بوده یا از فرد دیگری نقل قول می‌كند. این امر به خودی خود شاید جذابیت چندانی نداشته باشد ولی اتفاق جنگ و حوادث مربوط به آن، امری كوچك و پیش پا افتاده نیست. آن‌هم جنگی كه هشت سال به طول انجامید و كشورهای مختلف (قریب به 40 كشور) پشت سر عراق و صدام ایستادند و مقابل ما صف‌آرایی نمودند. به تعبیر بعضی از دكترین نظامی، جنگ ما می‌توانست عنوان جنگ سوم جهانی به خود بگیرد. ولی خب، دنیای بی‌معرفت نگذاشت این واقعیت منعكس گردد و صدای نامردی‌ها به گوش جهانیان برسد كه، چه وحشی‌گری‌هایی كردند و چه ظلم‌هایی در حق مردم مسلمان ایران روا داشتند.
برگردیم به پاسخ سوال شما. با تمام این نامهربانی‌ها، خاطرات ایام جنگ تحمیلی «بای نحو كان» نوشته شده و می‌شود. ولی به نظر بنده اولین و مهم‌ترین آسیبی كه آثار این حوزه را تهدید می‌كند، عامل فراموشی است. مرور زمان سبب می‌شود تا بسیاری از خاطرات از ذهن‌ها پاك شود و یا روند واقعی آن عوض گردد. باید چاره‌ای برای آن بیابیم. راه چاره هم وجود دارد. هر چند قریب به بیست و شش سال از پایان جنگ می‌گذرد ولی خب می‌شود كارهایی انجام داد كه اگر نجنبیم این راهكار را هم از دست خواهیم داد. اولین كاری كه می‌توانیم انجام دهیم، این‌كه با افرادی كه دم دست‌مان هستند و در قیدحیاتند. مصاحبه و خاطرات‌شان را ثبت و تاریخ شفاهی‌مان را كامل نماییم. هر روز كه بگذرد از قوت خاطرات و سندیت آن كاسته خواهد شد. چرا كه، عرض كردم عامل مرور زمان، مشكلات زندگی روزمره و غیره... سبب خواهد شد تا فراموشی بر خاطرات سایه افكنده و بعد از مدتی فقط شبحی از خاطرات در ذهن باقی بماند كه این نیز مطمئنا زیاد به درد نخواهد خورد. توالی خاطرات، اسم مناطق عملیاتی، افرادی كه آن‌جا حضور داشتند و المان‌های دیگر خاطره از ذهن‌ها پاك می‌شود و چیزی كه باقی می‌ماند فقط تصویر محو و مبهمی خواهد بود. برای كاهش میزان این آسیب نیز می‌توان كارهایی انجام داد. اول این‌كه سریع، كار ضبط مصاحبه‌ها را به سرانجام برسانیم. افرادی را كه می‌خواهیم با آن‌ها به گفتگو بنشینم در موقعیت و فضای روایت خاطره قرار بدهیم. چند نفر را یك‌جا جمع كرده، از میان مباحث مطروحه به واقعیت‌های مشترك دست یابیم. راوی خاطرات را مجاب نماییم تا كتب و آثار دیگری را مطالعه نماید كه این امر می‌تواند در یادآوری اتفاقات كمك شایانی كند. مطمئنم خوانش كتاب آقای نظمی بسیاری از خاطرات را یاد دیگر رزمندگان آورده است كه اصلاً به فكرشان هم نمی‌رسید. مطالعه‌ی كتب، دیدن عكس، اسناد و هم‌روایی می‌تواند در كاهش تبعات این آسیب (فراموشی) تا حدی ما را یاری نماید.

*آسیبی كه مطرح كردید در حوزه‌ی روایت بود، در باب نوشتن به چه عواملی می‌توان اشاره نمود؟

جنگ ما یك سری تفاوت‌هایی با سایر جنگ‌های جهان داشت. جنگ ما جنگی بود بر پایه‌ی اعتقاد. در رأس نظام ‌ما عالم عالیقدر دینی حضور داشت كه همه او را باور داشتیم. می‌دانستیم هر حرفی كه می‌زند، سخن حق است. چیزی برای خودش نمی‌خواست. این موضوع حتی برای مخالفان نیز، امری اثبات شده بود. با فرمان همین مرد بزرگ، كار دفاع از مملكت آغاز شد. به پشتوانه‌ی چنین بزرگ‌مردی، معنویت حاكم بر جبهه‌ها غیرقابل وصف بود. رزمنده نوجوانی بود كه نماز شبش ترك نمی‌شد و رفتارهایش الگو برای دیگران بود. ولی خب، در بیان این واقعیات و حالات روحی-روانی دچار افراط و تفریط شده‌ایم. ما این افراد را دست‌نیافتنی كرده‌ایم. به قدری بالای‌شان برده‌ایم كه نسل امروز فكر می‌كند نمی‌توان به آن‌ها رسید. درست كه آن‌ها آسمانی‌اند ولی از همین زمین و از میان همین مردم اوج گرفته‌اند. در بیان و توجیه این مسیر درست عمل نكرده‌ایم. آن‌ها هم بشر بودند. مثل ما می‌خوردند، می‌خوابیدند، شوخی می‌كردند، اشتباه می‌كردند. این موارد را نیز باید در نوشته‌های‌مان لحاظ كنیم. البته فضای جبهه هم به گونه‌ای بود كه شرایط را برای این رشد و تعالی فراهم می‌نمود تا در كم‌ترین زمان به مقصد رسید. مقصدی كه شاید برای دیگران، ملموس نباشد. این افراط و تفریط اوایل كار زیاد بود.
رزمنده‌ای داشتیم كه سیگاری بود. دفاع می‌كرد. می‌جنگید و سیگارش را هم می‌كشید. البته هنر انقلاب و دفاع‌مقدس ما هم در این نكته‌ی بسیار ریز نهفته است كه، انسان‌های عادی را به جاهای متعالی رساند. همان جوان‌هایی كه قبل از انقلاب در صف سینما بودند، در صف ثبت‌نام برای جبهه قرار گرفتند و چه خوب از همه پیشی گرفتند. باز هم می‌گویم در بیان این واقعیات دچار افراط و تفریط شده‌ایم و نتوانسته‌ایم در نوشته‌های‌مان جانب انصاف را پیش بگیریم و این شاید بزرگ‌ترین آسیب را به آثارمان وارد كرده است.
عامل و آسیب دیگر كم‌تجربه‌گی‌مان بود. مگر چند نفر از نویسندگان قبل از انقلاب ما به حوزه‌ی ادبیات دفاع‌مقدس ورود پیدا كردند؟ تعداد بسیار اندكی. ما با آزمون و خطا جلو رفتیم و به این نقطه رسیدیم. رزمنده‌ای كه سلاحش را زمین گذاشته، قلم برداشته بود و چندان با فضای نوشتن آشنا نبود. می‌خواست بنویسد و این‌بار به گونه‌ای دیگر به وظیفه‌اش عمل نماید ولی خب ناآشنا به اصول اولیه‌ی نوشتن. به عنوان مثال بحث باورپذیری برای مخاطب جایی در ذهن‌اش نداشت. نمی‌دانست باید به گونه‌ای اثرش را خلق نماید تا برای مخاطب هم ملموس باشد.
بعضاً در نوشته‌ها دشمن را ضعیف و خودمان را بسیار قوی نشان داده‌ایم كه این‌گونه نبود. ما با دشمن قوی و تا دندان مسلح روبرو بودیم. شاید در یك صحنه، رزمنده‌ای با تكه‌چوبی چند عراقی را به اسارت بگیرد ولی فقط در یك صحنه و اتفاق. نباید آن‌را به كل جنگ و نوشته‌ها، تعمیم دهیم كه اگر این‌گونه باشد باورش برای مخاطب سخت و محال خواهد بود. نیروهای عراقی سخت‌ترین آموزش‌های نظامی را پشت سر گذاشته، افسران كاربلدی بودند و در مقابل، ما با آموزش‌های چند روزه وارد میادین كارزار جنگ شده بودیم. ما هم از لحاظ ایمان قوی بودیم و آن‌ها ضعیف. این‌ها را ما باید به درستی منعكس نماییم كه اگر این‌چنین نباشد كار  به درد  نخواهد خورد. در آثارمان به این نكته توجه نكرده‌ایم حالا یا راویان به آن بی‌توجه بودند یا نویسندگان‌.

*فعالیت‌های صورت‌گرفته استانی در حوزه ادبیات دفاع‌مقدس را چطور ارزیابی می‌كنید و آیا می‌توان به آینده آن امیدوار بود؟

نمی‌توانیم با ناامیدی به این مقوله نگاه كنیم. آثاری از استان كه در سطح كشوری مطرح شده‌اند، مانند خداحافظ سردار، ستاره بدر، اخراجی‌ها، همه دوستان من، نورالدین پسر ایران، ‌لشكر خوبان و آثاری از این دست نقطه قوتی برای استان و نویسندگان ما هستند. در مقطعی جریان كار خوب شروع شد. می‌بایستی كه به مباحث كیفی، بیشتر توجه كنیم. دیگر زمان كارهای سطحی سپری شده است. توان و استعدادهای نوشتاری ما در سطح استان نسبت به دیگر مناطق كشور در حد بالایی است ولی مدتی است، شاید به دلیل كمبود امكانات با افولی روبرو هستیم. نمی‌توان انتظار هم داشت كه تمام آثار تولیدی در حد شاهكار باشد  ولی نویسندگان جنگ در استان‌ها بخصوص نویسندگان جوان، به طور شایسته پشتیبانی نمی‌شوند. نسل جوان ما با شور و شوق وارد میدان می‌شوند ولی با حمایت كافی روبرو نشده، همین امر بعضاً سبب سرخوردگی‌شان می‌گردد.

در طول تاریخ جایگاه ادبیات و هنر استان ما همواره رفیع بوده و هست و این روند می‌بایستی ادامه یابد و دقیقاً به این خاطر است كه انتظارها از آن زیاد می‌باشد. برای این انتظار به‌جا نیز می‌بایستی هزینه كنیم. دوره‌های آموزشی برگزار نماییم و تجربیات ناب را به نسل جوان منتقل كنیم تا این روند منقطع نگردد.

*كدامیك از تصاویر خلق‌شده در كتاب همواره بر ذهن‌تان سنگینی می‌كند و به عنوان تصویری داستانی به آن نگاه می‌نمایید؟

چنین تصاویری زیاد هستند. یكی همان بوسه‌ی پدر آقای نظمی بر اسلحه فرزندش می‌باشد. شاید قیاس صحیحی نباشد ولی همواره بنده را یاد آن اتفاقی می‌اندازد كه در ظهر عاشورا رخ داد و مادر «وهب» سر فرزندش را سمت اردوگاه دشمن پرت كرد و گفت؛ آنچه را در راه خدا داده‌ام، پس نمی‌گیرم. این صحنه می‌تواند لشكری را زنده كند. بوسه بر اسلحه هم می‌تواند چنین تاثیری داشته باشد و لشكری را به حركت وادارد.
قسمتی از كتاب كه مربوط می‌شود به شهید نظری. این فرد در گردان‌های مختلفی حضور داشته است ولی چون كمی اخلاقش تند بوده، كسی قبولش نمی‌كرده است. می‌آید گردان آقای نظمی و در والفجر8 روی قایق شهید می‌شود. با همان قایق هم جنازه‌اش را برمی‌گردانند. بارها موقع خواندن این تكه گریه كرده‌ام؛ برای تنهایی شهید علی نظری. گفتگو و بحث‌های آقای نظمی با شهید باكری نیز از فرازهای خوب اثر می‌باشد و خوابی كه آقامهدی را بعد از شهادتش می‌بیند و دعوت از راوی اثر برای پیوستن دوباره به رزمندگان لشكر عاشورا.
در عملیات مسلم‌بن‌عقیل «اسماعیل حمامی‌دخت» دو سه بار زخمی می‌شود، می‌رود عقب و زودی برمی‌گردد. انگار عهد بسته بود تا شهید شود. یك نفر وقتی زخمی می‌شد، برمی‌گشت عقب. ولی در مورد اسماعیل به این شكل نبود. مصرّ بود به خواسته‌اش برسد و می‌رسد و چه اصرار شیرینی.
به نظر بنده، عملیات كربلای 5 اوج فرماندهی و اقتدار آقای نظمی در كسوت فرماندهی تیپ است و در صحنه‌ای به تنهایی با اسلحه خالی مقابل ده، پانزده عراقی می‌ایستد.

*سخن پایانی:

ان‌شاءالله خاطرات تمام رزمندگان لشكر عاشورا چاپ گردد. تشكر می‌كنم از آقای نظمی كه وقت و بی‌وقت مزاحم‌شان می‌شدیم. امیدوارم ما را حلال كنند. در این كتاب از بعضی افراد نام برده شده، به نیكی یا .... مطمئن باشند قصد اهانت یا بی‌احترامی نداشته‌ایم. فقط خواسته‌ایم روایت خاطره كرده باشیم. نه آقای نظمی چنین روحیه‌ای دارند و نه خود بنده. در نهایت امیدوارم حق این كتاب ادا شود. این اثر به گونه‌ای تاریخ لشكر عاشوراست از زبان یكی از فرماندهان بنام این لشكر كه، همواره در خط مقدم حضور داشته‌اند.
بالاخره باب شده است تا مقام معظم رهبری مطلبی در مورد كتابی ننویسند بخصوص در حوزه كتاب‌های جنگ، حق مطلب در موردش ادا نمی‌شود، آرزوی بنده نیز است كه ایشان «با تو می‌مانم» را ببینند و دست‌خطی برایش بنویسند. اگر شود منت‌داریم و نشد هم، شكرگزار.