شهید محمد علی جهان آرا

 
 

 

شهید محمد جهان‌آرا به روایت حضرت آیت‌الله خامنه‌ای

* مقاومت به روایت شهید محمد جهان‌آرا*

امیدی به زنده ماندن نداشتیم. مرگ را می‌دیدیم. بچه‌ها توسط بی‌سیم شهادت‌نامه خود را می‌گفتند و یک نفر پش بی‌سیم یادداشت می‌کرد. صحنه خیلی دردناکی بود. بچه‌ها می‌خواستند شلیک کنند، گفتم: ما که رفتنی هستیم، حداقل بگذارید چند تا از آن‌ها را بزنیم، بعد بمیریم. تانک‌ها همه طرف را می‌زدند و پیش می‌آمدند. با رسیدن آن‌ها به فاصله صد و پنجاه متری دستور آتش دادم. چهار آرپی‌جی داشتیم. با بلند شدن از گودال، اولین تانک را بچه‌ها زدند. دومی در حال عقب‌نشینی بود که به دیوار یکی از منازل بندر برخورد کرد. جیپ فرماندهیِ پشت سر، به طرف بلوار دنده عقب گرفت. با مشاهده عقب‌نشینی تانک، بلند شدم و داد زدم: الله اکبر، الله اکبر... حمله کنید؛ که دشمن پا به فرار گذاشته بود...

* شهید محمد جهان‌آرا به روایت حضرت آیت‌الله خامنه‌ای

من مایلم این‌جا یادی از «محمد جهان‌آرا» شهید عزیز خرمشهر و شهدایی که در خرمشهر مظلوم آن‌طور مقاومت کردند بکنم. آن‌روزها بنده در اهواز از نزدیک شاهد قضایا بودم. خرمشهر در واقع هیچ نیروی مسلحی نداشت؛ نه که صدوبیست هزار نداشت بلکه ده هزار، پنج هزار هم نداشت. چند تانک تعمیری از کار افتاده را مرحوم شهید «اقارب ‌پرست» - که افسر ارتشی بسیار متعهدی بود - از خسروآباد به خرمشهر آورده بود، تعمیر کرد. (البته این مال بعد است. در قسمت اصلی خرمشهر که نیرویی نبود).

محمد جهان‌آرا و دیگر جوانان ما در مقابل نیروهای مهاجم عراقی - یک لشکر مجهز زرهی عراقی با یک تیپ نیروی مخصوص و با نود قبضه توپ که شب و روز روی خرمشهر می‌بارید - سی و پنج روز مقاومت کردند. همان‌طور که روی بغداد موشک می‌زدند، خمپاره‌ها و توپ های سنگین در خرمشهر روی خانه‌های مردم مرتب می‌باریدند. با این‌حال جوانان ما سی و پنج روز مقاومت کردند؛ اما بغداد سه روزه تسلیم شد! ملت ایران! به این جوانان و رزمندگانتان افتخار کنید. بعد هم که می‌خواستند خرمشهر را تحویل بگیرند، دوباره سپاه و ارتش و بسیج با نیرویی به‌مراتب کمتر از نیروی عراقی رفتند خرمشهر را محاصره کردند و حدود پانزده هزار اسیر در یکی دو روز از عراقیها گرفتند. جنگ تحمیلی هشت ساله‌ی ما، داستان عبرت‌آموز عجیبی است. من نمی‌دانم چرا بعضی ها در ارائه‌ی مسائل افتخارآمیز دوران جنگ تحمیلی کوتاهی می‌کنند.

بیانات در خطبه‌های نماز جمعه‌ی تهران 1382/1/22

 

انفجار هواپیمای شهید جهان‌آرا به روایت کمک خلبان / وقتی شهادت «محمد» تا چهلمین روز سقوط هواپیما مسکوت ماند!

    صادقان/ پس از پایان موفقیت ‏آمیز عملیات ثامن‏الائمه، در هفتم مهر سال 1360 پنج تن از فرماندهان رده بالای ارتش و سپاه، جهت تقدیم گزارش به امام خمینی (ره) عازم تهران می‏شوند. به این منظور، یک فروند هواپیمای سی 130 با چهل نفر سرنشین و 27 مجروح و 32 تن از شهدای عملیات ثامن‏الائمه از فرودگاه اهواز به مقصد تهران به پرواز در آمد. اما این هواپیما در 30 کیلومتری فرودگاه مهرآباد در جنوب غربی کهریزک دچار سانحه شد و آتش گرفت.در نتیجه این سانحه 49 نفر از سرنشینان هواپیما از جمله این پنج فرمانده به شهادت رسیدند که عبارتند از: سرلشکر ولی‏ الله فلاحی، جانشین ستاد مشترک ارتش، سرتیپ موسی نامجو، وزیر دفاع و نماینده امام در شورای عالی دفاع و فرمانده دانشکده افسری، سرتیپ جواد فکوری، فرمانده نیروی هوایی و وزیر دفاع و مشاور در ستاد مشترک ارتش، یوسف کلاهدوز، قائم مقام سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و محمدعلی جهان ‏آرا، فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامی خرمشهر.

سکوت خبری شهادت جهان‌آرا تا چهلمین روز

روزنامه اطلاعات دو روز بعد فهرستی از شهدای احتمالی حادثه سقوط سی- 130 منتشر کرد که تعداد زیادی از اسامی آن با فهرست روزنامه جمهوری اسلامی مشترک بود اما نکته قابل توجه در هر دوی این فهرست‌ها این بود که نامی از شهید محمد جهان‌آرا در میان نبود. رادیو و تلویزیون نیز همچون مطبوعات که آن زمان بیشتر اخبارشان متاثر از برگزاری انتخابات ریاست جمهوری بود، اشاره‌ای به نام فرمانده شهید سپاه خرمشهر نکرد. این سکوت خبری ادامه داشت تا حوالی چهلم شهدای سقوط که سپاه پاسداران در بیانیه دعوت به مراسم چهلمین روز شهادت سرنشینان سی 130 در مدرسه فیضیه قم در کنار نام 4 فرمانده شهید ارتش و سپاه به نام شهید محمد جهان‌آرا نیز اشاره کرد. در بیانیه سپاه پاسداران که در روز 18 آبان ماه منتشر شد، آمده بود: «به مناسبت چهلمین روز شهادت سرداران شهید برادران ارتشی فلاحی، نامجو، فکوری و برادران پاسدار کلاهدوز، جهان‌آرا و دیگر شهدای سانحه هوایی مجلس بزرگداشتی در شهر خون و قیام در مدرسه فیضیه قم از ساعت 14:30 تا 16:30 امروز (دوشنبه) برپاست به پاس احترام به خون این شهیدان عزیز و تاکید بر ادامه راه‌شان تا پیروزی نهایی اسلام بر کفر و همگام با روحانیت متعهد و بیدارمان در این مجلس شرکت می‌کنیم».

علت سقوط چه بود؟

هرچند ابهام‌ها درباره دلایل سقوط هواپیمای سی-130 ارتش در هفتم مهر 1360 همچنان پابرجاست و روایت‌های گوناگونی از واقعه بیان شده است اما روایت کمک ‌خلبان این پرواز از دیگر احتمالات بیشتر مورد توجه واقع شده است. محمود خرم‌دل که از حادثه جان سالم به در برده است، چند سال قبل در این‌باره به ماهنامه صنایع هوایی گفت: «پس از ترک اهواز همه چیز مرتب بود تا حدود ساعت 8 شب به نزدیک کوه‌های حسن آباد قم رسیدیم. در این زمان سیستم برق هواپیما به طور کامل از کار افتاد و تاریکی همه جا را فراگرفت و تنها چراغ‌های حرم عبدالعظیم دیده می‌شدند. بر اثر قطع برق موتورهای هواپیما نیز خاموش شدند و سیستم هیدرولیک هدایت از کار افتاد...».ماهنامه صنایع هوایی در شماره 176 خود طی گزارشی که درباره سقوط سی- 130 به همراه این گفت‌وگو منتشر کرد، نوشت: «فکوری ابتدا به کابین خلبان آمد و با چراغ قوه سعی کرد که مشکل را برطرف کند و بعد برای باز کردن دستی چرخ‌ها رفت. چنین احساس می‌شد که فکوری فهمیده است مشکل فرا‌تر از قطع برق است. از آنجا که فرمان هواپیما تریم شده بود هواپیما با سرعتی آهسته و به طور افقی به سمت زمین در حرکت بود. به همین دلیل هواپیما در بیابان فرود آمد. از آنجا که یکی از چرخ‌ها قفل نشده بود، هواپیما به یک سمت خم شده و روی زمین کشیده شد. کمک خلبان با بازکردن پنجره از هواپیما خارج شد و لحظاتی بعد هواپیما با 8000 پوند سوخت منفجر گردید. 45 دقیقه بعد یک بالگرد برای کمک به بازماندگان حادثه به محل آمد». آن‌چنان که از سخنان خرم‌دل و گزارش ماهنامه مذکور برمی‌آید کادر پرواز در زمان سقوط می‌دانسته‌اند که موتور‌ها را از دست داده‌اند با این حال توانسته‌اند هواپیما را بر زمین بنشانند. این در حالی است که این فرود، ده‌ها کشته برجای گذاشته است که درباره آمار بالای آن دلیل دیگری مطرح است. به گفته برخی مسئولان اینکه تابوت‌های حامل کشته‌شدگان عملیات ثامن‌الائمه که در انتهای هواپیما قرار داشت با سرعت بسیار بالا به سمت جلو پرتاب شده بود آمار شهدا را بالا برده بود. این روایت بعد‌ها منجر به این شد که حمل تابوت به این شکل در هواپیماهای ترابری ممنوع شود. هواپیماهای ترابری سی- 130 در آن زمان دو گردان بودند که نقش اصلی را در ترابری نیرو‌ها، مجروحان و شهدا بین اهواز و تهران برعهده داشتند.

پیام امام (ره) به مناسبت شهادت جهان‌آرا

امام خمینی (ره) به مناسبت وقوع سانحه هوایی و به شهادت رسیدن جهان‌آرا و یاران هم سنگرش، در پیامی چنین فرمودند: «اینان، خدمت‌گزار رشید و متعهدی بودند که در انقلاب و پس از پیروزی انقلاب، با سرافرازی و شجاعتْ در راه هدف، و در حال خدمت به میهن اسلامی به جوار رحمت حق تعالی شتافتند. شک نیست که همه باید این راه را برویم و به سوی حق و سرنوشت خویش بشتابیم، پس چه سعادتی بالاتر از آن که در حال جهاد با دشمنان اسلام و خدمت به حق و خلق و مجاهدت در راه هدف و شرف این راه طی شود و چه سعادت مند بودند این شهیدان که دین خود را به اسلام و ملت شریف ایران ادا نموده و به جایگاه مجاهدین و شهدای اسلام شتافتند...».

شرح واقعه از زبان کمک خلبان

محمود خرم‌دل، کمک خلبان هواپیمای C-130 واقعه را چنین روایت می‌کند: هفتم مهرماه سال 1360 بود ما در منطقه (پایگاه مهرآباد) آماده بودیم. ساعت 9 صبح، خبر دادند که یک پرواز تهران - بوشهر- اهواز، و برگشت به تهران داریم. برای انجام بازرسی‌های اولیه هواپیما رفتیم. همه چیز عالی بود و هرکولس C-130 سیار، قبراق و سرپا به نظر می‌رسید. پس از بازرسی و تماس با برج، از پست فرماندهی خبر دادند که استارت نزنید چون قرار است چند نفر از اشخاص مهم (VIP) را با این هواپیما به اهواز منتقل کنید.به همین دلیل آغاز پرواز تا بعد از ظهر به تعویق افتاد. گروه پنج نفره(VIP) شامل رئیس مالی سپاه خراسان و همراهانشان و یک پیک سیاسی بود. البته این پیک سیاسی در بوشهر پیاده می‌شد. مسیر اصفهان، شیراز، بوشهر را پیمودیم و همه چیز خوب پیش می‌رفت. در فرودگاه بوشهر پیک را پیاده کردیم و به سمت اهواز ادامه پرواز دادیم. همین که از باند پرواز بلند شدیم از تهران تماس گرفتند که چون وضعیت اهواز قرمز است به اهواز نروید و برگردید شیراز. ما نیز مسیرمان را به سمت شیراز عوض کردیم.پس از طی مسیر رفته رفته داشتیم آماده فرود در باند شیراز می‌شدیم که دوباره از تهران تماس گرفتند و گفتند باید بروید اهواز پروازتان عملیاتی است. مانیز اطاعت امر کردیم و حدود ساعت 19 به اهواز رسیدیم. به برج اعلام کردم تا برای چند لحظه چراغ‌های باند را برایمان روشن کند. نشستیم دور زدیم و هواپیما را رو به قسمت سوخت رسان نگه داشتیم. 54 نفر مجروح ،22 شهید ،33 نفر مسافر و 9 خدمه پروازی در هواپیما بودند. 4 نفر را هم که نمی‌توانستند راه بروند به وسیله برانکاردهای متصل به بدنه هواپیما حمل می‌کردیم. 

چرا تیمسار فلاحی دعوت به نشستن در کابین خلبان را رد کرد؟
در محوطه فرودگاه امیران، فلاحی و فکوری قدم زدند و روبه‌روی در سالن نیز گروه VIP شامل سردارانی همچون نامجو، کلاهدوز، جهان‌آرا و محافظانشان بودند. از تیمسار فلاحی خواستیم که داخل کابین خلبان بنشیند. وی تبسم کرد و گفت: نه! در آن صورت محافظان ناراحت می‌شوند.حدود ساعت 20 در کوه‌های حسن‌آباد قم بودیم و برای نخستین بار بدهکار شده بودم. پسرم نیز تازه به دنیا آمده بود. از پنجره به بیرون نگاه کردم گفتم: خدایا! من برای نخستین بار بدهکار شدم، نکند نتوانم بدهی مردم را پرداخت کنم. توی همین فکرها بودم که یک لحظه تمام برق‌های هواپیما قطع شد! ظلمات کامل. یک لحظه احساس کردم هواپیما ایستاده، موتورها به طور کامل خاموش شدند. به کمک چراغ قوه بیرون را نگاه کردم دیدم ملخ‌ها فقط با نیروی باد می‌چرخند.

قطعی سیستم برق هواپیما

شرایط بسیار سخت و هولناکی بود! نخستین کاری که کردم از ساک پرواز چراغ قوه را در آوردم دیدم دور موتور به 10 تا 15 رسیده است. یک ناوبر به اسم محمدی و سه مهندس پرواز (2 معلم مهندس پرواز که برای چک پروازی و سروان تهرانی که حدود 23 - 24 سال داشت) نیز در کابین حضور داشتند. تهرانی، کارت عروسی‌اش را روز قبل پخش کرده بود و می‌خواست دو روز بعد ازدواج کند. پس از چند لحظه امیر فکوری به کابین آمد و به خدمه گفت: «خونسرد باشید! قطعی کامل در سیستم الکترونیکی به وجود آمده است. تا تهران 20 دقیقه بیشتر راه نداریم». ظلمات و سکوت کامل بود. فقط سمت حرم شاه عبدالعظیم چند تا چراغ دیدم. وی چراغ قوه را از دست من گرفت، اول به دورسنج موتور و بعد به خود موتورها نگاه کرد احساس کردم متوجه شده که مشکل فقط الکترونیکی نیست. وی با سرعت از کابین خارج شد و با یکی از مهندسین پرواز رفتند تا چرخ‌ها را به صورت دستی باز کنند. من به تهران خبر دادم و اعلام وضعیت اضطراری کردم. اما از عملیات به ما گفتند: «موتور بده!» من گفتم موتورم رفته. آنها فکر می‌کردند که بحث هواپیماربایی است و برای همین هم برای کمک به جای بالگرد، دو تا F-4 را فرستادند.

خدایا! اینطوری کمک می‌کنی؟!

برایم مسجل شد که می‌خوریم زمین، ولی شانس بیاوریم هواپیما بیشتر با وزنش می‌آمد و پرواز سرشی انجام نمی‌داد ولی چون تریم کرده بودم روی بال نرفت و کله نکرد! وقتی که فهمیدم داریم می‌خوریم زمین با لحنی عاشقانه به خدا گفتم: خدایا! الان گفتم کمکم کن! اینطوری کمک می‌کنی؟! هواپیما داشت با وزنش پایین می‌آمد! آنجا یک رودخانه بود و در 15 متری آن یک تپه قرار داشت که در فاصله تپه تا رودخانه چند حلقه چاه قنات بودند.هواپیما پس از اصابت به زمین 11 متر کشیده شد و چرخ سمت چپ چون قفل نشده بود جمع شد و دوباره بالا رفت و به همین دلیل بال سمت چپ پایین آمد و موتور شماره 1 به همین دهنه چاه قنات برخورد کرد و در اثر شکستن ملخ، بنزین روی دماغه هواپیما پاشیده شد و شیشه جلوی ما آتش گرفت. پای من بین صندلی و کنسول مرکزی هواپیما گیر کرده بود و آتش جلوی ما شعله می‌زد! کمربندم را باز نمودم. ضامن پنجره اضطراری را کشیدم و آن را باز کردم. پایم به آهن کنسول مرکزی پایین گیر کرده بود و آهن آن، پوست و استخوانم را تراشیده بود. با سختی خودم را از پنجره کشیدم بالا و از ارتفاع 3 متری به پایین پرت شدم.مجروحی که نمی‌توانست راه برود اما نجات پیدا کرد

وقتی روی زمین افتادم ،دیدم زیر بال یک نفر افتاده و صورتش پر از خاک و خون بود و یک پایش قطع شده بود. او را از هواپیما دور کردم، کمی بعد یک نفر را در حال قدم زدن در محوطه سقوط دیدم. اول ترسیدم! بعد رفتم دیدم لباس بیمارستان پوشیده، جالب اینکه وی از جمله مجروحانی بود که در حالت عادی نمی‌توانست راه برود. پیش از سانحه خود را از سوراخی که به واسطه شکستن استرات چرخ سمت راست در بدنه ایجاد شده بیرون کشیده بود. جالب اینجاست که وی به قدری مجروح بود که مادرش در فرودگاه از من خواسته بود که چون امید زیادی به زنده ماندنش نیست، او را به یک بیمارستان خوب بفرستیم.ئ 18مسافر و چهار نفر از خدمه توانستند از این سانحه جان سالم به در ببرند. کمی بعد مخزن مرکزی منفجر شد و منطقه بزرگی را آتش فرا گرفت. هواپیما در لحظه انفجار حدود 8000 پاوند سوخت داشت. هواپیماهای F-4 که آمده بودند، وضعیت ما را گزارش کردند و حدود 45 دقیقه بعد یک بالگرد بل -214 برای نجات ما آمد.

منبع:خبرگزاری دانشجو

 

خاطرات دلنشین پدر شهید جهان آرا

يك روز نشسته بوديم، ديديم خانه روي سرمان خراب شد. پشت خانه را گودبرداري كرده بودند و سقف ريخت روي سر بچه‌هايم. رفتيم بيمارستان، وقتي برگشتيم ديديم دزد تمام وسايلي كه تهيه كرده بوديم را برده. توپ هاي چادر مشكي مرغوب ميان خانه هدايت‌الله قل مي‌خورد و تا نزديك پايم روي مبل هاي نيم دار اطاق نشيمن مرد ولو مي‌شود. هدايت الله با صورتي پر ازخطوط مهرباني نزديك مي‌آيد و گوشه پارچه چادرمشكي اعلا را به دستم مي‌دهد: «خودتان نگاه كنيد جنس مرغوب است» چادر نمازهاي خوش قيمت هم كنار دستش است و برايشان تبليغ مي‌كند. «توي زيرزمين خانه پارچه‌فروشي داريم. اينها هم چادر مشكي اعلا است، دست بزنيد جنسش خيلي عالي است.» با همان خونگرم مردمان جنوب، بي‌خيال اينكه قرار است در مورد خانه‌اي كه محمد و خودش در تهران داشته اند، حرف بزنيم.

سيدهدايت‌الله حالا چادرهاي نماز دوخته شده را از نايلوني بزرگ بيرون مي‌آورد و تند و تند با لهجه گرم جنوبي‌اش در هيات يك فروشنده پرتجربه، چادرها را تبليغ مي‌كند؛ «ما با دو تا زخمي آمديم تهران. سال 60 خيابان ري منزلي اجاره كرديم. از خرمشهر هيچ وسيله‌اي نياورده بوديم، هيچ‌كس نمي‌توانست چيزي بياورد. من البته مي‌توانستم با كمك محمد كه فرمانده سپاه خرمشهر بود، بياورم اما نياوردم تا من هم مثل بقيه جنگ‌زده‌ها باشم. مدتي بعد بنياد شهيد توي خيابان اسلامبولي خيابان دهم به ما خانه‌اي داد. يك روز نشسته بوديم، ديديم خانه روي سرمان خراب شد. پشت خانه را گودبرداري كرده بودند و سقف ريخت روي سر بچه‌هايم. رفتيم بيمارستان، وقتي برگشتيم ديديم دزد تمام وسايلي كه تهيه كرده بوديم را برده. بعد توي بلوار كشاورز در مجتمع سامان به ما آپارتماني دادند كه آنجا هم دوام نياورديم. ساكنان مجتمع خيلي مبادي اخلاق اسلامي‌نبودند. عطايش را به لقايش بخشيديم. بعد زمين همين خانه را دادند و من خودم آن را ساختم. زمين 84 هزار تومان بود كه گفتند لازم نيست پولش را بدهيد. قبول نكردم، البته يك مدتي هم گفتند كه بروم در يكي از خانه‌هاي مصادره‌اي زندگي كنم. آن را هم قبول نكردم، گفتم من در خانه مردم نمي‌نشينم.»

مي‌پرسم از خاطرات دوران کودکی سیدمحمد هم چیزی به خاطر دارید؟ «خب، بچه بودند و شیطان، یادم می آید سیدعلی و سیدمحمد در یک گروه و سید محسن در گروه دیگری در خرمشهر عضو بودند، یک شب من حالم خیلی بد بود و آنها مدام با هم بحث می‏کردند، چند بار به آنها تذکر دادم که صبح بحث کنید، گوش نکردند، من هم سیدعلی و سیدمحمد را از خانه بیرون کردم و تا صبح هر چه در زدند به خانه راهشان ندادم تا ادب شوند.»

سيد هدايت‌الله مهربان چيزي توي ذهنش افتاده، انگار مي‌خواهد چيزي را كه گم كرده پيدا كند: «محمد برايم تعريف كرد كه رفته بودند با بني‌صدر پيش امام(ره)، محمد به امام گفته بود كه اين آقا امكانات لازم را به ما نمي‌دهد و دست دست مي‌كند، امام(ره) توپيده بود به بني‌صدر. بعد از جلسه بني‌صدر، محمد را دعوا كرده بود كه چرا جلوي آقا اين حرف‌ها را زده البته باز هم اين دو نفر درگيري پيدا كردند. بني‌صدر رفته بود خرمشهر، محمد يقه‌اش را گرفته بود و همديگر را زده بودند. محمد مي‌گفت بني‌صدر جلوي نيروها را گرفته بود. پسرم از هيچ‌كس نمي‌ترسيد.»

سيد هدايت‌الله پدر 13 فرزند، شش دختر و هشت پسر، مي‌گويد: «محمد دو سال زندگي مخفي داشت توي كوره‌ پزخانه‌ها مي‌رفت و با دهن روزه آجر خالي مي‌كرد به خاطر همين بدن قوي و محكمي‌داشت. خسته نمي‌شد. راستي يك خاطره دارم كه تا حالا هيچ‌جا تعريف نكرده‌ام: «شب‌هفت محمد كه تمام شد، خانمي‌آمد جلو و گفت من رفته بودم خرمشهر كاري داشتم چون حجاب مناسبي نداشتم نمي‌گذاشتن با جهان‌آرا صحبت كنم. وقتي ايشان متوجه شد آمد و سلام و عليك كرد و كارم را راه انداخت. آمده‌ام بگويم كه اين كار پسر تو باعث شد كه من براي هميشه حجابم را به خوبي رعايت كنم.»

پيرمرد صاحب قرض‌الحسنه‌اي است كه با كمك آن براي دخترهاي بي‌بضاعت خرمشهري جهاز تهيه مي‌كند: «با 600 هزار تومان جهاز مي‌خرم برايشان، مي‌روم سراغ مديران كارخانه‌ها و همه‌چيز را ارزان و مناسب به حرمت جهان‌آرا به من مي‌فروشند.» حياط خانه جهان‌آرا پر از پيچك‌هايي است كه سيدهدايت‌الله آنها را با نخي بلند به پشت‌بام وصل كرده و مي‌گويد: «اينها گل كه بدهند خانه‌ام غرق گل مي‌شود.»

«ممد نيست» اما سيد هدايت‌الله جهان‌آرا كت و شلوارش را مرتب مي‌كند و در خانه خيابان گرگان كه با دست‌هاي خودش ساخته چاي و نبات خوزستاني هم مي‌زند آن هم زير نگاه‌هاي سنگين «ممد» كه بارها و بارها روي ديوار خانه كلنگي تكرار مي‌شوند.

 

ده خاطره از شهید محمد جهان آرا

     1)اولين بار بود سپاه مى آمدم. ديدم خيلى از بچه هايى كه مى شناسم، آنجا هستند. بيشترشان رفيق هاى سيد على، داداشم بودند. غلام من را ديد. پرسيد «تو اومده اى اينجا چى كار؟»از اين كه توى جمع به اين شلوغى، يكى من را تحويل گرفت، خيلى ذوق كردم. گفتم «اومدم ببينم چه خبره؟ چه كارى از دست ما بر مى آد؟» صحبت مى كرديم كه يكى از ساختمان آمد بيرون. غلام دست او را گرفت. كشيد طرف من كه معرفيش بكند. گفت «اين مثل برادرت، سيد عليه.» بلند قد بود. قيافه اش براى من خيلى جذاب بود. نگاهى بهم كرد و گفت «بارك اللّه».«بارك اللّه» اش را تا آخر عمر از يادم نمى رود. خيلى خوشم آمد. رفت طرف چند نفر و مشغول صحبت شدند. بس كه حواسم بهش بود، غلام را گم كردم. خيلى دلم مى خواست بشناسمش. چند روز توى مسجد جامع ديدمش. صداش ميكردند محمد. جهان آرا بود

---------------------------------------------------

2) سید محمد از پانزده سالگی مبارزه با رژیم سابق را شروع کرد، او، سیدعلی و تعدادی از بچه‏های خرمشهر گروه حزب‏الله را تشکیل دادند و طوماری از خواست‏هایشان را که نام تمامی آنها در آن ذکر شده بود با خونشان امضا کردند. در همان سال‏ها سید محمد دستگیر شد و شش ماه در زندان بود که پس از آزادی‏اش زندگی مخفی خود را همراه با سیدعلی در گروه منصوریون شروع کردند، سیدعلی پس از اندکی دستگیر شد و به شهادت رسید. پس از پیروزی انقلاب سید محمد به عضویت سپاه درآمد که در زمان فتح خرمشهر و چندی پیش از آن فرمانده سپاه خرمشهر بود. ( به روایت پدر شهید )

---------------------------------------------------

3) پیوند جهان‌آرا و خرمشهر به‌نظر من به علت علاقه زیادی بود که محمد به خرمشهر داشت. جهان‌آرا می‌گفت: مردم خرمشهر مظلوم واقع شده‌اند. به آنها کمکی نشد. تجهیزاتی نیامد. آنان از دل و جان نیرو گذاشتند. جهان‌آرا می‌گفت: من بعضی از شب‌ها جسد بچه‌های خرمشهر را می‌بینم که توسط سگ‌ها تکه‌پاره می‌شود، ولی ما نمی‌توانیم از سنگرها و پناهگاه‌ها خارج شویم و این جنازه‌ها را نجات دهیم. شب و روز جهان‌آرا خرمشهر بود. از روزی که عراق به خرمشهر هجوم آورد، محمد همّ خود را وقف جنگ کرد. (به نقل از همسر شهید)

---------------------------------------------------

4)اميدي به زنده ماندن نداشتيم. مرگ را مي‌ديديم. بچه‌ها توسط بي‌سيم شهادت‌نامه خود را مي‌گفتند و يك نفر پش بي‌سيم يادداشت مي‌كرد. صحنه خيلي دردناكي بود. بچه‌ها مي‌خواستند شليك كنند، گفتم: ما كه رفتني هستيم، حداقل بگذاريد چند تا از آن‌ها را بزنيم، بعد بميريم. تانك‌ها همه طرف را مي‌زدند و پيش مي‌آمدند. با رسيدن آن‌ها به فاصله صد و پنجاه متري دستور آتش دادم. چهار آرپي‌جي داشتيم. با بلند شدن از گودال، اولين تانك را بچه‌ها زدند. دومي در حال عقب‌نشيني بود كه به ديوار يكي از منازل بندر برخورد كرد. جيپ فرماندهي پشت سر، به طرف بلوار دنده عقب گرفت. با مشاهده عقب‌نشيني تانك، بلند شدم و داد زدم: الله اكبر، الله اكبر... حمله كنيد؛ كه دشمن پا به فرار گذاشته بود...(به روایت خود شهید)

---------------------------------------------------

5)شهید جهان‌آرا در جریان کودتای نوژه به منظور جلوگیری از هرگونه حرکت و اقدام ضدانقلاب در پایگاه سوم دریایی خرمشهر، از سوی شورای تامین استان خوزستان به سمت فرماندهی این پایگاه منصوب گردید و به کمک نیروهای مومن و معتقد، تا تثبیت اوضاع و کشف بخشی از شبکه کودتا در میان عناصر نیروی دریایی، این مسئولیت را عهده‌دار بود. ایشان ضمن اینکه با زیرکی و درایت در خنثی کردن این توطئه عمل می‌کرد، در بین پرسنل نیروی دریایی نیز از مقبولیت خاصی برخوردار بود و همه مجذوب اخلاق، رفتار و برخوردهای اصولی وانقلابی او شده بودند.

---------------------------------------------------

6)دامادم می‏گوید شب‏هایی که در خرمشهر مستقر بودیم، یک شب نوبت سیدمحمد بود که دو ساعتی پاس دهد، علیرغم وضع جسمی نامناسب عازم محل نگهبانی شد، در همان حال فردی از بچه‏ های بسیجی با او همکلام می‏شود از او می‏پرسد جهان‏ آرا کیست؟ تو او را می‏شناسی و سیدمحمد جواب می‏دهد پاسداری است مثل تو، او می‏گوید نه جهان‏ آرا 45 روز است که با تعداد کمی نیرو جلوی دشمن را گرفته است و سیدمحمد جواب می‏دهد گفتم که او هم یک پاسدار معمولی است، فردای آن روز آن فرد برای گرفتن امضا برگه مرخصی‏ اش راهی اتاق فرماندهی می‏شود می‏بیند که او همان پاسدار در حال پاس شب گذشته است.( به روایت پدر شهید )

---------------------------------------------------

7) همکارانش معتقدند او فرمانده سپاه خرمشهر بود، اما مثل یک سپاهی عادی رفتار می‏کرد، آنها می‏گویند وقتی اسلحه به خرمشهر می‏بردیم و آنجا خالی می‏کردیم جهان‏ آرا اصلاً خسته نمی‏شد. به او می‏گفتند تو چرا خسته نمی‏شوی و او پاسخ می‏داد، وقتی که در رژیم سابق زندگی مخفی داشتم برای کسب درآمد در کوره‏های تهران آجر بار می‏کردم در حالیکه روزه هم بودم، اگر بدنم مقاومت دارد از بابت آن روزها است.( به روایت پدر شهید )

---------------------------------------------------

8) جانباز عزیز جنگ، برادر محمد نورانی در این باره می گوید: «وارد حیات مدرسه شدم. بوی باروت شدید می آمد. در داخل ساختمان دیدم قتلگاه روز عاشورا است. همین طور بچه ها در خون خودشان می غلطند. اسلحه ام را برداشتم آمدم بیرون، شهید جهان آرا تازه رسیده بود. گفتم: دیدی همه بچه ها را از دست دادیم! در حالی که شدیداً متأثر شده بود، مثل کوه، استوار و مصمم گفت: اگر بچه ها را دادیم اما امام را داریم، ان شاء الله امام خمینی(ره) زنده باشد.»

---------------------------------------------------

9) ما در مجموع دو سال و دو ماه با هم زندگی کردیم. در این مدت هر لحظه‌اش برایم خاطره‌ای است و یادی که در ذهنم جای عمیقی دارد. یکى از یادهای ماندگار که به خصوصیات ایشان مربوط می‌شود، هدیه دادن محمد به من بود. شاید خیلی از آقایان یادشان برود که روزهای ازدواج، عقد، تولد و عید چه روزهایی است، اما محمد تمام این روزها را به ‌خاطر داشت و امکان نداشت آنها را فراموش کند، حتی اگر من در تهران بودم. این یادکردها همیشه با هدیه مادی هم همراه نبود. هر بار نامه‌ای می‌نوشت و از این روزها یاد می‌کرد.

در این نامه‌ها مسئولیت من و خودش را می‌نوشت. نامه‌ای نبود که بنویسد و از امام(ره) یادی نکند. او با همین شیوه روزهای خاص زندگی‌مان را یادآور می‌شد و همه این نامه‌ها را دارم و هنوز برایم عزیز هستند. هر بار که آنها را می‌خوانم می‌بینم چطور این جوان بیست و پنج ساله دارای روحیه لطیف و عمیقی بوده است. روحیه‌ای که در محیط خشن جنگ همچنان پایدار ماند. (به نقل از همسر شهید)

---------------------------------------------------

10)من مايلم اين‌جا يادى از "محمد جهان‌آرا " شهيد عزيز خرمشهر و شهدايى كه در خرمشهر مظلوم آن‌طور مقاومت كردند بكنم. آن‌روزها بنده در اهواز از نزديك شاهد قضايا بودم. خرمشهر در واقع هيچ نيروى مسلحى نداشت؛ نه كه صدوبيست هزار نداشت بلكه ده هزار، پنج هزار هم نداشت. چند تانك تعميرى از كار افتاده را مرحوم شهيد "اقارب‌پرست " - كه افسر ارتشى بسيار متعهدى بود - از خسروآباد به خرمشهر آورده بود، تعمير كرد. (البته اين مال بعد است. در قسمت اصلى خرمشهر كه نيرويى نبود).

محمد جهان‌آرا و ديگر جوانان ما در مقابل نيروهاى مهاجم عراقى - يك لشكر مجهز زرهى عراقى با يك تيپ نيروى مخصوص و با نود قبضه توپ كه شب و روز روى خرمشهر مى‌باريد - سى و پنج روز مقاومت كردند. همان‌طور كه روى بغداد موشك مى‌زدند، خمپاره‌ها و توپهاى سنگين در خرمشهر روى خانه‌هاى مردم مرتب مى‌باريدند. با اين‌حال جوانان ما سى و پنج روز مقاومت كردند؛ اما بغداد سه روزه تسليم شد! ملت ايران! به اين جوانان و رزمندگانتان افتخار كنيد. بعد هم كه مى‌خواستند خرمشهر را تحويل بگيرند، دوباره سپاه و ارتش و بسيج با نيرويى به‌مراتب كمتر از نيروى عراقى رفتند خرمشهر را محاصره كردند و حدود پانزده هزار اسير در يكى دو روز از عراقيها گرفتند. جنگ تحميلى هشت ساله‌ى ما، داستان عبرت‌آموز عجيبى است. من نمى‌دانم چرا بعضيها در ارائه‌ى مسائل افتخارآميز دوران جنگ تحميلى كوتاهى مى‌كنند.

بيانات حضرت آيت‌ الله خامنه‌اي در خطبه‌هاى نماز جمعه‌ تهران 1382.1.22

 

گفتگو با مادر شهید محمد جهان آرا

او مادر است ؛ مادری از تبار سرود آتش ؛ او خواند آخرین ترانه عشق را و دید آخرین تکاپوی ماهی ها را بر خاک. مادر دیدمت امروز وقتی دست هایت را و دهانت را کنار یادهای نافراموش، آویختی. در چشم هایت درد بود؛ درد آویختن از گریبان خشکیده ؛نه هنوز مادر؛ باور نداری نمی گذاریم نامت مچاله شود .

مادر محمد؛ امروز در خونین شهر نیستی تو تنهاییت را به نوای باقیمانده ات را بر شاخه های کهنه، آتش زده ایی. مادر باور می کنی آنجا دیگر خرمشهر تو نیست ؛ آنجا را بعثی ها؛ خانه ات را در مشت ها فشرده اند و خیابان هایت را. مادر لهجه بندری ات، در باد دیگر نمی رقصد.

مادر اینجا تهران است میدان گرگان؛ تو با عکس فرزندانت نفس می کشی. تو ایستاده ای همچون آفتاب. هر چند گلویت و حافظه ات را در زیر باران موشک ها و خمپاره ها جای گذاشتی اما مشامت را نه.

مادر تو به یاد داری که زنان این شهر را آواره بیابان ها کردند و مردانش را خاکستر. گهواره علی محمد و محسنت را سوزاندند و تو را ؛ با نوای مادرانه ات تنها گذاشتند.

دیدم امروز عکس نخلی را بر دیوار . همان نخل های قطعه قطعه ؛ راستی مادر آن پوتین کدام جگر گوشه ات بود که بر دیوار آویخته بودی و نگاه خیره ات را مهمان آن کردی! پوتین محمد جهان آرا؛ محسن جهان آرا یا علی جهان آرا؟

راستی ببخشید مادر ؛ فاطمه ات گفت که علی زیر شکنجه ساواک تنها در 22 سالگی جانش را فدا کرد و کمر تو را خم. از او حتی سنگ قبر هم نداری. سنگ قبر تو تنها نشان آن پیرمرد گورکنی است که شاید برای آرامش دلت گفت ، پسرت اینجاست.

او مادر است ؛ مادری از تبار سرود آتش ؛ او خواند آخرین ترانه عشق را و دید آخرین تکاپوی ماهی ها را بر خاک. مادر دیدمت امروز وقتی دست هایت را و دهانت را کنار یادهای نافراموش، آویختی. در چشم هایت درد بود؛ درد آویختن از گریبان خشکیده ؛نه هنوز مادر؛ باور نداری نمی گذاریم نامت مچاله شود .

مادر شهیدان جهان آرا، اینها تنها توصیفاتی از او بود؛ وقتی به درب گشوده خانه اش رسیدیم با صدای آرامش و با لهجه خرمشهری اش دعوتمان کرد؛ او 10 سال است به بیماری آلزایمر مبتلا است و تنها به عکس های فرزندان شهیدش نگاه می کند و نام محمدش را زمزمه.

فاطمه فرزندش از او برایمان گفت: مادرم 16 ساله بود که ازدواج کرد و ساکن خرمشهر شد. پدرم خیاط بود و او اولین فرزندش احمد را در 17 سالگی به دنیا آورد و در نهایت خداوند هشت پسر و پنج دختر به او هدیه کرد.

مادر نکند از آن روز می دانستی سه هدیه به خدا داری. فاطمه می گوید: عاشق مسجد بودی و نخل. عاشق نماز اول وقت. همیشه می گفت قرآن آیه جهاد دارد.

آخ مادر. مادر!تو وقتی خاک سرخ را زیر چکمه های تجاوز دیدی سکوت شهر را با نام محمد و محسن درهم شکستی. "نماز ظهر را در صحن مقدس آسمان بخوانید؛ ما خرمشهر را خرم می خواهیم؛ نه خونین و زخمی" این ها جمله هایت به محمد بود .

درست است؛ فاطمه گفت : برادرهایم به پشتوانه دعای مادر گروه حزب الله خرمشهر را تشکیل دادند و یک پیمان نامه نوشتند که در حضور مادر با خونشان امضا شد؛ اولین سختی مادرم دستگیری محمد بود و یک سال زندانی. بعد از آزاد شدن دیپلم گرفت و در دانشگاه تبریز رشته مدیریت دانشجو شد اما آنجا طاقت نیاورد و گروه مبارزه منصورون را با محسن رضایی و حاج آقا رشید تشکیل دادند اما علی را در سال 55 دستگیر کردند و مادر کفش های آهنین پوشید و درزندان ها به دنبال علی. بعد از او احمد و خواهرم هم دستگیر شدند.

به مادر نگاه می کنم . در نگاهش هنوز هم شراره آزادگی موج می زند؛ او دعوت بلورین استقامت و ایثار است. دستانش بوی بهشت می دهند . مادر نمی دانی با تعریف های فاطمه است چه قدر از ایمان تو به وجد آمده ام، چه قدر متحیرم از این همه صبر و ایستادگی و استقامت.

بر می گردیم در خرمشهر و بوی تن داغ نخل ها. علی سال ها در زندان و تحمل شکنجه شهید شد و مادرم تنها با عکسش در بهشت زهرا دعایش کرد. تنها گورکن با دیدن عکسش به مادر گفته بود او اینجاست در همین قدر و ما سال ها در بالای سر همان خانه اشک ریختیم. بعدها که شکنجه گر او اعتراف کرد که علی را شکنجه داده واز او هیچ صدایی بلند نشده است "مادرم لبخند زد."

آخ مادر! برایت پیروزی بود و شیرت را حلالش کردی. می دانم وقتی این را شنیدی غبار محنت از چهره ات پاک شد! دستان خسته و زخمی ات را سایبان قلبت کردی و برایش دعا.

عروسی محمد و خطبه عقدش را بالای سر علی خوانده ای ، فاطمه گفت. می دانم آنها را آنجا بردی تا نفس بکشند و بوی خوش قدم های صمیمی اشان را در ریه هایت جاری کنی. مادر آن روز می دانستی راه درازی در پیش داری ؛ نه؟!

فاطمه با بغض می گوید: مادر مشهد بود از آنجا تماس گرفت و پرسید که محمد از جنوب آمده یا نه؟ تعجب کردیم به او گفتیم محمد قرار است بیاید؟ صدا قطع شد ساعتی بعد شنیدیم هواپیمای فرماندهان سقوط کرده است. همسرشان پسر دومشان را باردار بودند تلفن زنگ زد و گفتند: محمد هم در هواپیما بوده .

به مشهد زنگ زدیم و به مادر گفتیم که محمد زخمی شده؛ مادرم گفت: من می دانم ایشان شهید شده است. مادر گفت: من خواب علی را دیده ام. او با لباس احرام آمده و می گوید من آمده ام محمد را به مکه ببرم. به او گفتم مرا با خودت ببر، گفت نه برای شما زود است فقط آمده ام دنبال "محمد".

عجب مادر غمدیده و داغداری! مادری نجیب و صبور!

مادرم بعد از آزادسازی خرمشهر به ما می گفت: قد راست کنید! شانه هایتان را محکم نگه دارید.

آخ مادر. مادر!تو وقتی خاک سرخ را زیر چکمه های تجاوز دیدی سکوت شهر را با نام محمد و محسن درهم شکستی. "نماز ظهر را در صحن مقدس آسمان بخوانید؛ ما خرمشهر را خرم می خواهیم؛ نه خونین و زخمی" این ها جمله هایت به محمد بود .

مادر سخت است بگویم تو کشورت را به خون تپیده می خواستی، کوچه هایت را بدون بن بست، کبوترهایت را بی حصار، آسمانت را آبی، نخل هایت را سر بلند، خانه هایت را آباد. می بالم به تو مادر به سرافرازی ات. به غرورت. به مردانگی و غیرت فرزندانت.

محسن هم اسیر شد و مادرم تمام وجب به وجب خرمشهر را برای یافتن او گشت . مادر می بینمت در خرمشهر که برای رهایی فرزندت جار زدی! رو به آسمان فریاد زدی آنقدر که که ابر از مویه های تو گریست . نمی فهمم مادر دردت را . اما می دانم تنها سه سال است به تو که فراموش کرده ای می گویند محسنت شهید است و هنوز نه از او پلاکی است و نه تکه استخوانی !

"چرا سیاه پوشیدی" شنیدم این را به فاطمه بعد از شهادت همسر جانبازش هم گفتی. خودت هم سیاه نپوشیدی. فاطمه گفت.

مادربه دلیل فراموشی هر چند ماه یکبار خاطراتی را یادش می آید که بسیار آزارش می دهد . می گوید: صدای موشک ها را می شنوی . خانه امان بدون سقف شد و صدای فریاد دردش از ترکش بلند می شود. او دوست دارد به خرمشهر برود اما تن بیمارش این توان را از ما گرفته است.

وقتی تلویزیون آهنگ ممد نبودی ببینی را پخش می کند ؛ او آرام آرام می گرید.

به مادر نگاه می کنم و تنها می گوید: بفرمایید! مادر می خواهی بگویی فراموش کرده ای خرمشهر را! مادر یادت می آید که کدامین شب، شب بوها را به رایحه رایج مهربانی ات دعوت کرده ای.

مادر قلم توانای وصف تو را ندارد پس سلام به تو ای مادر خرمشهر! هنوز که هنوز است، چهره آفتاب خورده و گرده زخم خورده تو، یادآور لهجه غلیظ غیرت و غربت تو و بلندی همت هفت آسمانی توست.

سلام بر تو ای مادر! ای حضور جاودانه فریاد! ای تجلی تماشایی عشق و شعور! مادر فراموش کرده ای. آن روزهایی که امواج با شکوه شانه هایت به شدت تکان می خورد و هر آشوبی را همچون خسی به میقات دوردست ترین حادثه ها می برد.

مادر! نامت، هنوزکه هنوز است پر از ترکش است و یادت هنوز که هنوز است پر از حماسه است. آن شب چه شبی بود که در آن آتشبارهای سنگین و منورهای رنگین از هر آتشی گدازنده تر و از هر منوری، روشن دل تر بودی و دل آشوب تر، که قرن هاست همسایه حماسه حسینی و همنشین عشقی.

مادر! می گویند هر شهیدی که به خاک بیفتد، کبوتری از آن نقطه به هوا بر خواهد خاست که مقصدش کربلاست و آن کبوتر خونین بال قاصدی از جانب سیدالشهداء علیه السلام است تا با پرواز روح مطهر شهید به سوی آسمان ها همراه شود.اما من می دانم در آن وقت مبارک که پیشانی محمد ؛ محسن و علی بر خاک افتاد و خطوط شهادت بر آنها نقش بست، هزاران کبوتر از مقتلشان به آسمان پر کشیدند که هر یک حامل دعایی از تو بودند.

مادر! می گویند هر شهیدی که به خاک بیفتد، کبوتری از آن نقطه به هوا بر خواهد خاست که مقصدش کربلاست و آن کبوتر خونین بال قاصدی از جانب سیدالشهداء علیه السلام است تا با پرواز روح مطهر شهید به سوی آسمان ها همراه شود.اما من می دانم در آن وقت مبارک که پیشانی محمد ؛ محسن و علی بر خاک افتاد و خطوط شهادت بر آنها نقش بست، هزاران کبوتر از مقتلشان به آسمان پر کشیدند که هر یک حامل دعایی از تو بودند.

می دانم مادر . آغوش مهربانت زخم خنجر دشمن است، اما تو آن رودی که اقیانوس ها را نیز تاب برآشفتنت نیست؟ مادر، چشم بگردان و گوش بخوابان بر دروازه های شهر بشنو آواز خوش پیروزی را، بشنو فریادهای مسجد جامع را و هم نوا شو با لحظه های آبی آزادی.امروز بشنو شهر خون و قیام آزاد شد.

راستی خدایا.. جایی بهتر از بهشت هم سراغ داری؟ برای زیر پای این مادر می خواهم .

 

 

شهید جهان‌آرا به روایت همسرش

   صادقان/ شهید رجایی که در آن جلسه حضور داشت با خانه ما تماس گرفت و به من گفت که به جهان آرا بگویم بنی صدر تجهیزات نخواهد داد، با این که امام تاکید کرده بود که بفرستید؛ تجهیزات نخواهد آمد و با توکل به خدا بجنگید. صبح یکی از روزهای اردیبهشت ماه 1377 آقایان هدایت‌الله بهبودی، احد گودرزیانی، حسین ظفرقندی و مرتضی سرهنگی میهمان مهربانی خانواده جهان‌آرا بودند. حاصل گفتگوی آنان در نشریه «کمان» به چاپ رسید:

*خانم اکبر نژاد !لطفا خودتان را معرفی کنید.

**خانم اکبر نژاد: اهل تهران هستم. سال 1335 به دنیا آمده ام و در همین شهر بزرگ شده، درس خوانده ام.

*زندگی متلاطم شما تا چه مقطعی اجازه داد به تحصیلات خود ادامه دهید.

**خانم اکبر نژاد: تا مقطع لیسانس. سال 1353 بود که در رشته زیست شناسی دانشگاه ترتبیت معلم قبول شدم. از همان روزها راه زندگی ام را انتخاب کردم. دوست داشتم با مسائل عمیق اسلام آشنا شوم و نه مسائل سنتی آن. مسایل سنتی را در خانواده ام جا داشت. و از ابتدای زندگی با آن خو گرفته بودم. یک سال بعد یعنی سال 1354، چهار، پنج ماه هم زندان شاه را تجربه کردم. در زندان با خاله محمد آشنا شدم. مدتی با هم بودیم. از همین جا بود که با افکار محمد و گروه «منصورون» آشنا شدم.

*از تجربه های زندان بگویید.

**خانم اکبر نژاد: به نظرم زندان مدرسه بزرگی بود. حتی آن موقع شنیده می‌شد که شاه گفته است: جوان هایی که هیچ چیز نمی‌دانند، وقتی به زندان می‌روند آگاه می‌شوند. بعضی ها هم به طنز می‌گفتند: تنها حرف درستی که شاه در سی و شش سال حکومتش زده همین جمله است!

*چطور دستگیر شدید؟

**خانم اکبر نژاد: یکی از روزهای آبان ماه سال 1354 بود. سال دوم دانشگاه بودم. در خیابان انقلاب (شاهرضای قدیم) نزدیک خیابان بهار با یکی از دوستانم که از بچه های نهضت آزادی بود قرار داشتم. یک دفعه چهار نفر آمدند و ما را از هم جدا کرده، بلافاصله همان جا بازجویی مقطعی کردند.

*آنان شما را میشناختند؟

**خانم اکبر نژاد: بله! از مشخصات اولیه من باخبر بودند. قبلا هم مرا شناسایی کرده بودند.

*موقع دستگیری سند یا مدرکی همراه شما بود؟

**خانم اکبر نژاد: بله! اعلامیه های امام همراهم بود. آنان وقتی مطمئن شدند من صغری اکبرنژاد هستم، مرا به طرف یک خودرو پژو سفید رنگ بردند و دستور دادند سرم را خم کنم تا چیزی نبینم و ندانم مرا به کجا میبرند.

*شما را به کدام زندان بردند؟

**خانم اکبر نژاد: به زندان کمیته مشترک ضدخرابکاری. حدود پنج ماه در سلول انفرادی بودم. البته بعد از دستگیریام، ماموران ساواک به خانه مان ریخته بودند و مدارک دیگری هم به دست آورده بودند.

*شرایط زندان چگونه بود؟

**خانم اکبر نژاد: در زندان بود که هدف اصلی ام را بهتر شناختم. آگاهیهای بسیاری از نظر روحی و تقوا پیدا کردم. فرصت برای تفکر و اندیشیدن به راهی که در زندگیام پیش گرفته ام مرا بیشتر از پیش مصمم کرد که به مبارزه علیه حکومت خودکامه پهلوی ادامه بدهم و در این مبارزه از زیر سایه اسلام خارج نشوم. این موهبت بزرگی برای من بود.

*بعد از زندان به دانشگاه برگشتید؟

**خانم اکبر نژاد: بله! برگشتم دانشگاه. با این که گارد دانشگاه مراقب دانشجویان زندان کشیده بود اما به فعالیت خودم ادامه دادم. به اعضای انجمن اسلامی دانشگاه پیوستم و در برنامه های مختلف، بخصوص تظاهرات در سطح دانشگاه علیه برداشتن حجاب شرکت داشتم. این مبارزه دانشجویان جدی بود. آن روزها میخواستند مانع ورود دانشجویان محجب به دانشگاه بشوند. ما این مساله را به گوش بعضی از علمای محترم رساندیم و گفتیم که برداشتن چادر به عنوان یک سمبل مطرح نیست، بلکه برای از بین بردن مذهب و دین و ایمان است.

*ارتباط شما بعد از آزادی از زندان به جهانآرا چگونه بود؟

**خانم اکبر نژاد: خاله محمد دو ماه قبل از من به زندان افتاده بود. ایشان در آن زمان دانشجوی رشته جامعه شناسی دانشگاه تهران بود. منتهی دانشگاه را رها کرده بود و همراه جهان آرا و دیگر بچه های گروه منصورون مخفی زندگی میکرد. ایشان در قراری که در میدان توپخانه داشت دستگیر شده بود.یکی، دو ماه آخر زندان را با هم در یک سلول سر کردیم. بعد از این که اعتمادمان به هم جلب شد، از صحبت های ایشان فهمیدم که محمد و آقای محسن رضایی شاخه نظامی گروه منصورون را تشکیل میدهند. ایشان میگفت که تقوا و مدیریت محمد در گروه منصورون شناخته شده است و رابطه من با گروه ریشه در تقوای محمد دارد. این گونه روحیه ها در گروه های سیاسی- نظامی واقعا مفید است، زیرا بعضی ها وارد گروه میشوند و گرایش های خاص پیدا میکنند که بیشتر ارضاء نفسشان است یا از قدرتطلبی درونشان خبر میدهد. ولی این خصوصیات نشان میداد که محمد با این که سن و سال زیادی نداشته، راه خودش را به خوبی پیدا کرده، ادامه داده و سختی های کار گروهی را با پرورش زهد و تقوای درونش تحمل کرده است. از زندان که بیرون آمدم، در کنار فعالیتهای سیاسی،با محمد جهان آرا هم تماس های تلفنی داشتم. او در خرمشهر بود و من در تهران. مسائل روز را با ایشان مطرح میکردم و از نظراتشان استفاده میکردم.

*اولین بار محمد جهان آرا را کجا دیدید؟

**خانم اکبر نژاد: اوایل انقلاب بود. زمستان سال 1357. ایشان آمده بود تهران. من درباره ائتلاف گروه هایی که منجر به پیدایش سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی شد از ایشان سوال هایی کردم که پاسخ دادند. در منزل یکی از دوستان با هم صحبت کردیم. همان طور که گفتم قبلا تماسهای تلفنی داشتم. آن روز ایشان درباره حوادث خرمشهر و اختلاف های داخلی این بندر حرفهایی زد که برای جمع تازگی داشت. البته ایشان پرسش هایی هم از وضعیت دانشجویان در سطح دانشگاه های تهران و انجمنهای اسلامی در جلسه داشت.

*مساله زندگی مشترک کی مطرح شد؟

**خانم اکبر نژاد: آن روزها بین ما، حرفی از زندگی مشترک مطرح نبود. حرفهای ما درباره انقلاب و جریانهای سیاسی روز بود. موضوع زندگی مشترک نه در ذهن من بود و نه در ذهن محمد جا نیفتاده بود. او بعدها،یعنی اواخر مرداد ماه سال 1358 مساله ازدواج را مطرح کرد که با توجه به ویژگی های محمد که بالاتر از همه آنها تقوای ایشان بود، قبول کردم. در این مدت این خصلت را به طور روشن و بارز در وجود محمد دیده بودم، ولی محمد تقوای دیگری داشت. به همین خاطر با وجود مخالفت خانواده، ازدواج با ایشان را پذیرفتم. فکر میکنم بهترین انتخاب من در آن زمان همین بود. در همان روزهایی که ارتباط داشتیم، از لحاظ آگاهی های سیاسی، اجتماعی و مذهبی از محمد درس زیادی گرفتم. برخوردهایش واقعا آموزش بود.

*از روز خواستگاری بگویید.

**خانم اکبر نژاد: محمد تقاضای خود را توسط یکی از دوستان به من گفت. مستقیم با خودم مطرح نکرد. و بعد خودش تنها آمد و با خانوادهام صحبت کرد. با مادرم و برادرانم. خانواده خیلی موافق نبود. چون محمد در تبریز دانشجو رشته مدیریت بود و درس را رها کرده، به کارهای سیاسی پرداخته بود. از نظر خانوادهام تحصیلات مهم بود. با این حال من راهم را انتخاب کرده بودم.

*مهریه شما چقدر تعیین شد؟

یک جلد کلام الله مجید و یک سکه طلا بود. محمد به شوخی میگفت: «با این طلاهایی که برای مراسم ما خواهند خرید چکار کنیم؟» به او گفتم: «طرح این مساله کوچک کردن من است.»

محمد آن یک جلد قران را پس از ازدواج خرید و در صفحه اول جمله هایی نوشت که هنوز آن را دارم. ایشان در جمله ای نوشت: امیدم در این است که این کتاب اساس حرکت مشترک ما باشد و نه چیز دیگر که همه چیز فناپذیر است جز این کتاب. حالا هر چند وقت یک بار، وقتی خستگی بر من غلبه میکند این نوشته ها را میخوانم و آرام میگیرم. البته آن یک سکه را هم بعد از عقد بخشیدم.

*مراسم عقد چطور برگزار شد؟

**خانم اکبر نژاد: ما عقدمان را سر مزار علی، برادر شهید محمد در بهشت زهرا جاری کردیم. خودمان دو نفر بودیم. یک روز بعد از ظهر بود. متعهد شدیم که کمک و همکار هم باشیم. عقد رسمی هم با سادگی در منزل ما و با حضور خانواده محمد و چند نفر از دوستان خوانده شد. این شروع زندگی ما بود. هفته بعد از مراسم هم راهی خرمشهر شدیم.

*علی برادر محمد چطور به شهادت رسیده بود؟

**خانم اکبر نژاد: علی برادر بزرگ محمد بود که قبل از انقلاب فکر میکنم حدود سال 1353 به دست ساواک دستگیر و زیر شکنجه شهید میشود. محمد علاقه زیادی به علی داشت.

*در خرمشهر زندگی را چطور شروع کردید؟

**خانم اکبر نژاد: محمد مشغله زیادی در سپاه و سطح شهر داشت. من هم کارم را که تدریس بود در دبیرستان ایراندخت شروع کردم. البته سه ماه بیشتر نتوانستم تدریس کنم، زیرا مسؤولیت کتابخانه ملی خرمشهر را به عهده گرفتم. مدتی در خانه پدری ایشان زندگی کردیم. یک اتاق در اختیار ما بود و با خانواده محمد یک جا زندگی میکردیم. بعد از سه ماه به خانه دیگری که متعلق به یکی از دوستان بود اسباب کشیدیم. آنجا منزل آقای قادری بود. در همان زمان آقای اکبری حاکم شرع خرمشهر، قطعه زمینی به محمد داد و گفت: «وام هم به شما تعلق میگیرد؛ شما این زمین و وام را بگیرید و خانه ای برای خودتان بسازید.» میدانست که محمد مشکل مسکن دارد. محمد با من صحبت کرد و گفت:«من به خاطر کارم نمیخواهم زمین بگیرم. این قطعه زمین را میخواهم به دو نفر از عرب های خرمشهر بدهم که واقعا مستضعف هستند و آنان را میشناسم.» محمد با طرح این موضوع میخواست موافقت مرا هم بگیرد. من حرفی نداشتم. زمین را تقسیم کرد و به آن دو نفر عرب خرمشهری داد.

*محمد با آن همه مسؤولیت چطور به زندگی میرسید؟

**خانم اکبر نژاد: قبل از جنگ، او فرصت زیادی برای حضور در منزل نداشت. قرار گذاشته بودیم یک روز در میان به خانه بیاید و میآمد. آن هم ده شب تا هفت صبح. در این مدت کارهایش را با تلفن انجام میداد. فرصت این که بتواند به مسائل جانبی منزل برسد، نداشت. بیشتر کارها به عهده من بود. این شیوه زندگی بنا به گفته بچه های خرمشهر، الگویی شده بود و معتقد بودند که زندگی مشترک ما مزاحمت کاری برای محمد ندارد و کمک هم میکند که با آرامش بیشتر به کارهایش برسد. همین مساله باعث شده بود که بچه های سپاه احساس کنند میتوانند زندگی مشترک خود را شروع کنند و چنین نیز کردند.

*محمد درباره شروع جنگ با شما حرفی زده بود.

**خانم اکبر نژاد: بله! با این که زمان کمی را در خانه میگذراند ولی حرفهای زیادی بین ما ردو بدل میشد.

محمد شش ماه قبل از شروع جنگ درباره آن با من حرف زده بود. میگفت: عراقیها در مرز شلمچه تحرک نظامی دارند و تجهیزات نظامی آورده اند و خود را برای حمله به ایران آماده میکنند. محمد این مسائل را به تهران گزارش میکرد ولی بنیصدرجواب داده بود که این حرفها ذهنیت شما است و از حمله عراق به ایران خبری نیست.

*برنامه محمد درباره این تحرکات چه بود؟

**خانم اکبر نژاد: او به همراه همکارانش شبانه روز به مرز میرفت و تحرکات عراق را زیر نظر داشت. بنی صدر هم خبرها را قبول نمیکرد. محمد با شهید رجایی هم در ارتباط بود. حتی یک بار خود من که به تهران آمدم با همسر شهید رجایی درباره موضوع خرمشهر صحبت کردم. اما تلاشهای آقای رجایی هم تأثیری در بنی صدر نداشت. آن روزها تجهیزات کمی در سپاه خرمشهر بود. محمد فقط میتوانست دوره های رزمی را برای نیروهای سپاه فشرده تر و بیشتر کند و آنان را برای مقابله آماده کند. حتی یک بار محمد راهپیمایی بزرگی در خرمشهر به راه انداخت که عربها هم در آن شرکت کردند. این تظاهرات به نوعی نمایش آمادگی بود. اما در برابر تجهیزاتی عراق که در مرز مستقر کرده بود چیزی نبود. آنچه محمد می کرد از دیانت و غیرت دینی اش بود.

*مساله خلق عرب در خرمشهر برای انقلاب مشکل آفرین بود. محمد چگونه با این مشکل بزرگ برخورد میکرد؟

**خانم اکبر نژاد: داستان خلق عرب از قبل وجود داشت. از سال 1358 به بعد بیشتر شیوخ عرب از خرمشهر رفتند، اما کنسولگری عراق وجود داشت و تحرکات زیرکانه ای میکرد. برنامه عراقیها این بود که به تشکیلات خلق عرب قدرت بدهند و آنان را علیه انقلاب تحریک کنند و حتی دعوت به قیام. جهان آرا هم با خبر بود. چون بومی بود و با فرهنگ و منش عربها آشنایی داشت، با آنان صبور بود و با شکیبایی برخورد می کرد. بسیاری از عرب های خرمشهر هم قبولش داشتند. تا آن حد که اطلاعات نظامی لازم را به او می رساندند. محمد هم سعی میکرد تعدادی از عرب های خرمشهری را وارد سپاه کند. این در حالی بود که کسی به آنان اعتماد نداشت. بچه های سپاه از کنسولگری عراق در خرمشهر مدارک موثقی به دست آورده بودند که نشان میداد به طور جدی در امور انقلاب ایران بخصوص جنوب و خرمشهر دخالت دارد. از آن روز به بعد کنسولگری را تعطیل کردند. در کنار این اسناد، ارتباط خوب محمد با عرب ها و خانواده هاشان او را در متن پارهای از جریانها قرار میداد و مجموعه این اخبار دخالت های عراق را آشکارتر و دست این همسایه نانجیب را بیشتر رو میکرد.

آنان حتی یک بار شایعه کردند جهان آرا ترور شده است. آن روز محمد کسالت داشت و زودتر از همیشه به خانه آمد. بیسیم به همراه نداشت. تشویش عجیبی در سطح سپاه خرمشهر پیدا شد. تصمیمشان این بود که دامنه شایعه را به جاهای دیگر هم بکشند، اما بچه های سپاه پس از آمدن به خانه ما و باخبر شدن از وضع محمد، خیالشان راحت شد. تفرقه اندازی یکی از کارهای اعراب منطقه بود. سعه صدر جهان آرا و رابطه عاطفی اش با عرب زبان ها باعث شده بود بسیاری از آنان جذب شوند. در همان تظاهراتی که گفتم جهان آرا در خرمشهر سازماندهی کرد بسیاری از شرکت کنندگان، اعراب بودند. و یکی از شعارهایی که میدادند، «لعن علی البعث» بود.

*خانم اکبرنژاد! چرا نام خرمشهر و جهان آرا به هم گره خورده است.

**خانم اکبر نژاد: پیوند جهان آرا و خرمشهر به نظر من به علت علاقه زیادی بود که محمد به خرمشهر داشت. جهان آرا میگفت: مردم خرمشهر مظلوم واقع شده اند. به آنها کمکی نشد. تجهیزاتی نیامد. آنان از دل و جان نیرو گذاشتند. جهان آرا میگفت: من بعضی از شبها جسد بچه های خرمشهر را میبینم که توسط سگ ها تکه پاره میشود، ولی ما نمی توانیم از سنگرها و پناهگاه ها خارج شویم و این جنازه ها را نجات دهیم. شب و روز جهان آرا خرمشهر بود. از روزی که عراق به خرمشهر هجوم آورد، محمد همّ خود را وقف جنگ کرد. یک بار که با «حمزه» پسرم به خرمشهر رفته بودیم و حمزه هم چهار ماهه بود، محمد برای این که بچه های خرمشهر را دلداری بدهد و به همه آنانی که از راه دور و نزدیک برای دفاع از خرمشهر آمده بودند بگوید من با شما هستم، حمزه را به خط اول برد. بعدا به من گفت: وجود حمزه چه امیدی در دل بچه های خط به وجود آورده بود!

*از رابطه عاطفی محمد و بچه های سپاه زیاد شنیده ایم. شما هم بگویید.

**خانم اکبر نژاد: یک بار محمد می گفت: شبی را برای خودم کشیک گذاشته بودم. یکی از بچه های سپاه هم که از شهر دیگری آمده بود، با من نگهبانی می داد. ما هر دو کنار هم بودیم. این سپاهی مرا نمیشناخت. سر حرف را باز کرد و گفت که فرمانده سپاه الان توی خانه اش خوابیده است و ما را در این موقعیت خطرناک به حال خودمان رها کرده. بعد از چند روز اتفاقا همدیگر را دیدیم. آن موقع بود که مرا شناخت و چقدر شرمنده شد که آن شب آن طور قضاوت کرده بود.

*خانم اکبر نژاد: باز هم از زندگی مشترکتان بگویید.

**خانم اکبر نژاد: ما در مجموع دو سال و دو ماه با هم زندگی کردیم. در این مدت هر لحظه اش برایم خاطره ای است و یادی که در ذهنم جای عمیقی دارد. یکی از یادهای ماندگار که به خصوصیات ایشان مربوط میشود، هدیه دادن محمد به من بود. شاید خیلی از آقایان یادشان برود که روزهای ازدواج، عقد، تولد و عید چه روزهایی است. اما محمد تمام این روزها را به خاطر داشت و امکان نداشت آنها را فراموش کند؛ حتی اگر من در تهران بودم. این یادکردها همیشه با هدیه مادی هم همراه نبود. هر بار نامه ای می نوشت و از این روزها یاد میکرد. در این نامه ها مسؤولیت من و خودش را مینوشت. نامه ای نبود که بنویسد و از امام یادی نکند. او با همین شیوه روزهای خاص زندگیمان را یادآور میشد. همه این نامه ها را دارم و هنوز برایم عزیز هستند. هر بار که آنها را میخوانم میبینم چطور این جوان بیست و پنج ساله دارای روحیه لطیف و عمیقی بوده است. روحیه ای که در محیطخشن جنگ همچنان پایدار ماند.

*از علاقه ایشان به امام چه یادی دارید؟

**خانم اکبر نژاد: این علاقه قابل توصیف نیست. یادم هست یک روز صبح محمد گفت: «دیشب خواب دیدم در یک محیط رزمی هستم و حضرت امام هم آنجا هستند و من دارم در برابر حملات دشمن از حضرت امام دفاع میکنم.» آن روز صبح با ذوق و شوق عجیبی میپرسید: «واقعا من در حال دفاع از امام هستم و دارم از ایشان دفاع میکنم؟»این خواب امید بزرگی در وجودش پدید آورده بود.

*از بچه های خرمشهر درباره تواضع و فروتنی جهان آرا زیاد شنیده ایم. شما هم نکته ای بگویید.

**خانم اکبر نژاد: درست است. محمد متواضع بود. خودش را نمی دید. آنچه می دید انقلاب و امام بود. یادم هست یک بار شهید بهشتی به خرمشهر تشریف آورده بودند. محمد معاون خودش را به عنوان راهنما همراه شهید بهشتی کرده بود؛ نه به خاطر اینکه خودش مایل نبود، اتفاقا عشق عجیبی هم به شهید بهشتی داشت. ایشان با این کار میخواست به بچه های دیگر سپاه که دلشان میخواست کنار شهید بهشتی باشند، ولی نمیتوانستند پاسخی بدهد. بالاخره شهید بهشتی گفته بودند: «ما این فرمانده شما را نباید ببینیم؟» وقتی محمد به دیدن ایشان می آید میگوید: «من احساس کردم هر کدام از بچه های سپاه خرمشهر، خودشان یک فرمانده هستند و نقش اساسی در تشکیل سپاه دارند.» محمد از قدرت طلبی به دور بود.

*خانم اکبرنژاد اولین فرزندتان کی به دنیا آمد؟

**خانم اکبر نژاد: پسرم «حمزه» دهم مهرماه سال پنجاه و نه به دنیا آمد. آن روزها جنگ شروع شده بود. در همین روزها بود که محمد به بیمارستان تلفن کرد تا از احوال من و فرزندمان خبر بگیرد. می دانست در چنین روزی فرزندمان به دنیا خواهد آمد. وقتی خبر تولد بچه را شنید خیلی خوشحال شد. از او پرسیدم: «اوضاع جنگ چطور است؟» محمد با خنده گفت: «عراقی ها تا راه آهن رسیده اند.» و بعد خداحافظی کرد. بعدها از بچه های سپاه خرمشهر شنیدم که وقتی محمد گوشی را میگذارد به آنان میگوید: « من پدر شدم!» و بچه های سپاه در آن شرایط سخت و تلخ به خاطر پدر شدن محمد شادی میکنند.

محمد در آن بحبوحه جنگ تا سی و پنج روز به دیدن ما نیامد. در کوران جنگ بود و شب و روز نداشت. خرمشهر بدجوری تهدید شده بود. بالاخره یک روز آمد. بعد از ظهر بود که رسید خانه. فکر کردم تازه از خرمشهر رسیده است. ولی از حرف هایش متوجه شدم که صبح رسیده اند و ابتدا رفته اند خدمت امام تا اوضاع جنگ و وضعیت بحرانی خرمشهر را به عرض ایشان برسانند. محمد نسبت به خانواده اش خیلی احساس مسؤولیت میکرد ولی همه اینها در برابر کارش کوچک بود.

*حمزه نام جاودانه ای در فرهنگ ما است. این نام چگونه انتخاب شد؟

**خانم اکبر نژاد: ما از قبل توافق کرده بودیم اگر فرزندمان پسر باشد نامش را «حمزه» بگذاریم. محمد فرزند دوممان را ندید. قبل از این که «محمدسلمان» به دنیا بیاید مطمئن بودم که محمد او را نخواهد دید. خواب دیده بودم که او شهید خواهد شد، اما به او نگفته بودم. حتی وقتی این موضوع را با مادر و خواهرم در میان گذاشتم، آنان هم باورشان نشد. خواهرم گفت: «چرا این حرف را میزنی؟»

*آیا میخواهید خوابتان را برای ما بگویید؟

**خانم اکبر نژاد: اجازه دهید در این مورد حرفی نزنم!

*محمدسلمان کی به دنیا آمد؟

**خانم اکبر نژاد: یک ماه پس از شهادت محمد، پسر دوم ما به دنیا آمد. هشت روزه بود که مراسم چهلم پدرش برگزار شد. درباره اسم پسر دوم هم به توافق رسیده بودیم نامش سلمان باشد.

بعد از شهادت، طبیعی بود که من و خانواده اش بخواهیم نام پسر دوم خود را محمد بگذاریم. همان روزها در خواب دیدم عده ای خانم آمده اند به اتاقی که من بستری هستم و میخواهند اتاق را پاک کنند. خانمی آمدند که میدانستم حضرت زینب سلام الله علیها هستند. به دنبال ایشان محمد هم آمد. محمد مؤدبانه ایستاده بود. من در آن لحظه سؤال هایی از حضرتشان کردم. یک سؤال درباره جنگ بود که ایشان خندیدند و با دست زدند پشت محمد و فرمودند: «ما پیروز هستیم و این شهدا هم در جبهه هستند.» بعد درباره حضرت امام سؤال کردم که آیا امام خمینی ما بر حق است؟ نمیدانم چرا این را پرسیدم. حضرت باز خندیدند و گفتند: «بله!»

بعد درباره اسم پسرم با محمد صحبت کردم و گفتم:«میخواهیم نامش را محمد بگذاریم.» خیلی ناراحت شد؛ آن قدر که سرش را پایین انداخت. وقتی پرسیدم:«سلمان؟» خندید و با سر تأیید کرد. حرفهای دیگر هم زده شد. از خواب که بیدار شدم خواب را برای کسی تعریف نکردم. اما از دلم گذشت که اگر این خواب درست است، اسم بچه به کس دیگری هم تلفیق شود. اتفاقا یکی از عمه های بچه ها خواب دید که صدایی به او میگوید: نام بچه «سلمان محمدی» است. پس از این خواب برایم محرز شد و اسم پسر دومم را «محمدسلمان» گذاشتم.

*شما در خرمشهر ماندید؟

**خانم اکبر نژاد: قبل از این که جنگ به طور رسمی از طرف عراق شروع شود، ما از خرمشهر اسباب کشیدیم و آمدیم اهواز. قرار بود محمد فرمانده سپاه اهواز شود. بعد از جنگ هم من تهران بودم ولی به طور مدام می رفتم خرمشهر و چند هفته ای می ماندم. با حمزه هم میرفتم. دیگر برایم عادی شده بود. محمد برنامه ریزی کرده بود در خرمشهر بمانیم ولی با شهادتش نشد!

*خانم اکبرنژاد حالا چه کار میکنید؟

**خانم اکبر نژاد: وقتی با محمد ازدواج کردم، فقط چند واحد از درسم مانده بود که آن را هم تمام کردم. در حال حاضر مشغول تدریس هستم. میخواستم تحصیلاتم را ادامه دهم ولی مشغله بچه ها اجازه نداد. خواندن علوم پایه پزشکی را در دانشگاه امام حسین برای مقطع کارشناسی ارشد شروع کردم اما فرصت ادامه نیافتم. بچه ها بزرگ شده اند. حمزه باید امسال کنکور بدهد. نیاز بود وقت بیشتری برای او و دیگر فرزندانم صرف کنم. من سال 1368 با یکی از دوستان نزدیک محمد ازدواج کردم. آقای محمد فروزنده! من ایشان را ندیده بودم، اما بچه ها نیاز داشتند با کسی برخورد کنند که الگویشان باشد و خوشبختانه در این مدت آقای فروزنده نقش یک پدر وارسته و ادامه دهنده راه جهان آرا را برای بچه ها داشته اند.

*ارتباط بچه ها با جهان آرا چطور است؟

**خانم اکبر نژاد: ما شاید جزو معدود خانواده هایی باشیم که اگر دوستانمان از ما بی خبر باشند، می دانند که موقع تحویل سال کجا هستیم: بر سر مزار شهید جهان آرا. به لطف خدا نه تنها مساله شهادت در خانواده ما کم رنگ نشده بلکه بیشتر از گذشته خودش را نشان میدهد. بعد از شهادت محمد همه وسایل او را در یک چمدان نگه داشته ام. عکس ها، لباس ها، حتی مسواک و… بعضی میگفتند: برای چی اینها را نگه میداری، حالا که بچه ها بزرگ شده اند، هر چند وقت یک بار این چمدان را باز میکنم؛ محمد برای بچه ها زنده میشود. هر کدام تکه ای از این یادگاریهای عزیز را برمیدارند؛ یکی بلوز، یکی شلوار. پسر سوم من چنان رابطه ای با جهان آرا دارد که سال گذشته در سالگرد شهادت محمد به معلمش گفته بود: «امروز، روز شهادت پدرم است!» معلم به من گفت: «من تعجب کردم. چون فرزند شهید در چنین سنی نداریم.» شاید باور این مساله سخت باشد که پسر کوچکم ، جهان آرا را به عنوان پدر، واقعی تر می بیند تاآقای فروزنده را. او اصالت وجود جهان آرا را که نیست، بیشتر قبول دارد تا وجود پدرش را که هست و می بیندش. این لطف خداست که یاد و نام جهان آرا در زندگی ما با غم و اندوه همراه نیست. حدود یک ماه پیش که پدر و مادر جهان آرا به خانه ما آمده بودند، صحبت همین مسائل بود. موقع رفتنشان از پسرم خواستم چمدان محمد را بیاورد. از محمد چیزی به یادبود نداشتند. چمدان را باز کردم. در نگاه مهربانشان خواندم که برایشان عجیب است که این وسایل وجود دارد و آنان ندیده اند. مادر جهان آرا یکی از بلوزهای محمد را به یادگار برداشت.

*یکی از ابعاد شخصیتی شهید جهان آرا فرماندهی نظامی او در جنگ بود. فرمانده نظامی از خطر به دور نیست.

**خانم اکبر نژاد: درست است! ولی مرگ و زندگی برای محمد یکسان بود. یکی از دوستانش تعریف میکرد؛ جلسه ای داشتیم و جهان آرا مشغول صحبت بود. همان موقع تیراندازی شروع شد و گلوله ای از کنار گوش محمد رد شد. او هیچ عکس العملی نشان نداد. فقط کمی خود را جا به جا کرد و صحبتش را ادامه داد. جهان آرا و همرزمانش با دست خالی جنگیدند. بنی صدر به تماس های آنان توجهی نمی کرد. بنی صدر پیغام داده بود بروید جلو؛ ما با یک حرکت گازانبری خرمشهر را آزاد خواهیم کرد! توهماتی بود که در سر داشت. میخواست بچه های خرمشهر را دست به سر کند. وقتی جهان آرا به تهران آمد و به دیدار حضرت امام رفت، مسائل را گفت. شهید رجایی که در آن جلسه حضور داشت با خانه ما تماس گرفت و به من گفت که به جهان آرا بگویم بنی صدر تجهیزات نخواهد داد، با این که امام تاکید کرده بود که بفرستید؛ تجهیزات نخواهد آمد و با توکل به خدا بجنگید. بنی صدر در حضور امام قول داده بود تدارک کند. حتی امام بنی صدر را به خاطر این موضوع بازخواست کرده بودند. اعتقاد جهان آرا به عنوان یک فرمانده نظامی و یارانش این بود که باید بایستند و مقاومت کنند هر چند کمکی به آنان نشود.

*می دانیم که یکی از برادران شهید جهان آرا مفقودالاثر است.

**خانم اکبر نژاد: بله! ایشان در همان روزها اول جنگ وقتی به خرمشهر می آمد به دست عراقی ها اسیر شد. ایشان فرهنگی بود. آمده بود تهران تا خانواده اش را مستقر کند که در بازگشت، عراقی ها سرنشینان اتوبوسی که ایشان مسافر آن بود به اسارت میبرند. البته عراقیها تعدادی از زنان را آزاد میکنند ولی مردها را می برند. همان روزها، خبرهایی از او آمد. چون با نام مستعار خودش را معرفی کرده بود. حتی صحبت هم کرد، اما دیگر خبری نیامد و تا به امروز مفقودالاثر است.

*شهید جهان آرا درباره شهادت هم با شما صحبت کرده بود؟

**خانم اکبر نژاد: بله! محمد یک روز از من پرسید:«اگر شهید شوم چطور برخورد میکنی؟» من هم یک جواب داشتم: «چون شهادت حق است، خدا هم صبر آن را میدهد.»همان چیزی که از خالق خودمان انتظار داریم به من عطا کرد. همان صبر را.

*از آخرین روزها هم بگویید.

**خانم اکبر نژاد: قرار بود محمد با ماشین بیاید تهران. پدرشان با من تماس گرفتند که محمد با هواپیما آمده. رفتم فرودگاه نیروی هوایی. همان جایی که قرار بود هواپیما بنشیند. مسؤولین آنجا به من نگفتند که این هواپیما کی خواهد نشست. در همین گیر و دار شنیدیم هواپیما سقوط کرده است. پدرشان به دنبال یافتن محمد بود. بالاخره محمد را در پزشک قانونی پیدا میکند. به من اطلاع دادند. رفتم پزشکی قانونی. خیلی شلوغ بود. فقط عکس ها را نشان می دادند. من عکس محمد را دیدم. با این که صورتش تغییر کرده بود، اما آرامش عجیب و خاصی در آن بود. همان آرامشی که سالیان سال در انتظارش بود. با دیدن آن آرامش بود که من هم آرام شدم. من به این آرامش اعتقاد دارم و آن را یکی از موهبت های خدا میدانم که به من هدیه کرده است.

*آخرین دیدارتان را به یاد دارید؟

**خانم اکبر نژاد: چطور به یاد نداشته باشم. یک ماه قبل از شهادتش در تهران بود. حال خاصی داشت. می دیدم موقع نماز قنوت هایش عوض شده. بیش از حد در قنوت میایستد. همین نشانه ها مرا به فکر برد که شهادت محمد نزدیک است. در همان روزهای آخر برخوردهای عاطفی اش بیشتر شده بود. این آخرین باری بود که محمد را دیدم. موقع خداحافظی با حال عجیبی حمزه را بغل کرد. آن موقع حمزه کمتر از یک سال داشت. چنان او را در آغوش گرفت که گمان کردم دارد او را میبوید، با تمام وجود. انگار سیر نمیشد. بعد کنده شد و رفت. یک ماه بعد هم در پزشکی قانونی چشمم به عکسش افتاد. بعد از آن در مراسم هم توانستم جنازه اش را ببینم. هنوز بعد از گذشت این همه سال آرامش چهره اش برایم تازه است و این آرامش هنوز مرا سر پا نگه داشته و خواهد داشت.