عباس‌هاي تو هستيم يا زينب(س)
 
 

     صادقان/ بزرگي مي گفت ارزش آدم ها به آن چيزهايي است که دوست دارند، به آرزوهاي شان، به افقي که در زندگي مادي و معنوي در نظر گرفته اند به آن برسند و همه زندگي شان را حول آن تنظيم مي کنند. خدا زيباست، زيبايي را هم دوست دارد، حضرت زينب(س) پيامبر عاشورا هم زيبايي را در کربلا ديد. امروز هم بسياري زيبايي را دوست دارند، دوست دارند مرگ زيبايي داشته باشند، هدف زيبايي داشته باشند، زندگي زيبايي داشته باشند و مردانه زندگي کنند چون شنيده اند آنان که مردانه زيسته اند مرگي مردانه خواهند داشت. مدافعان حرم دريافت زيبايي از مردانگي دارند، آن ها آدم هاي عجيبي نيستند که از دنيا بريده باشند، همسر، فرزند و پدر و مادر نداشته باشند، يکي دانشجو است و درس را براي هدف زيبايش رها کرده و ديگري نانواست، پدر بودند، همسر بودند، دوست داشتني بودند و دوست مي داشتند اما عشقي بزرگتر اسباب حرکت آن ها شد. قصه عشق هر کدام شان به حرم حضرت زينب کبري (س) شنيدني است، اما همه اش در اين مجال نمي گنجد و خود آن ها هم ترجيح مي دهند گمنام باشند. خلاصه، ماجرا از چند سال قبل شروع شد و از چند سال قبل با حمله تروريست ها به آرامگاه حجر بن عدي صحابي پيامبر(ص) و تهديد به تخريب بارگاه خواهر حضرت ارباب اوج گرفت. جوانان مسلمان با شعار «کلنا عباسک يا زينب» از سراسر سرزمين هاي اسلامي به سمت سوريه حرکت کردند تا چون عباسِ زينب باشند... جوانانِ افغانستاني، عراقي، لبناني، يمني، ايراني و پاکستاني به سوري ها پيوستند و در برابر تروريست هاي تکفيري قد علم کردند. افغانستاني هاي آن جا به «فاطميون» معروف هستند، عراقي ها «عباسيون» و... اما همه آن ها در عينِ گمنامي، مي جنگند تا با اهداي خون شان نگذارند دشمنِ تکفيري، وجبي به زينبيه نزديک شود... 

 

کلیک کنید و تصاویر زیر را با ابعاد بزرگتر ببینید

سیری در زندگی پیامبر کربلا

 

 

 

 

ابعاد شخصيتي حضرت زينب(س) 

(به روايت شهيد مطهري)

 
        صادقان/ حضرت زينب(س)، پرچمدار قيام سرخ حسيني و پيام آور انقلاب خونين عاشوراست؛ بانويي بزرگوار و باعظمت که انسانيت در رکابش جوانمردي آموخت و حيات طيبه و سراسر نور و برکتش، به جان هاي بسياري شور حسيني بخشيد. بي گمان حماسه بزرگ سرور و سالار شهيدان با رشادت ها و شجاعت هاي حضرت زينب(س) ماندگار شد. آن بانوي ارجمند، در يکي از گذرگاه هاي پرخطر تاريخ اسلام، پرچم قيام را همچنان در اهتزاز نگه داشت و دل هاي فروخفته را با بانگ انقلابي خويش از خواب غفلت بيدار کرد. مي توان گفت که شناخت ابعاد مختلف شخصيت حضرت زينب(س) در حقيقت درک زواياي مختلف قيام سرور و سالار شهيدان است. کلام و منش او، ترجمان همان مکتبي است که امام حسين(ع) در پي احياي آن، همراه با خانواده و يارانش، قدم به دشت تفتيده کربلا گذاشت و با لب تشنه به شهادت رسيد. آن چه در پي مي آيد، بازخواني بخشي از زواياي شخصيتي زينب کبري(س)، به روايت استاد شهيد آيت ا... مرتضي مطهري در کتاب «حماسه حسيني» است. استاد در اين روايت، پس از بيان بخش هايي از واقعه عاشورا و مشي و منش حضرت زينب(س) در همراهي برادر بزرگوارش، حضرت اباعبدا...(ع)، به تبيين نقش راهبردي اين بانوي بزرگوار در انتقال پيام قيام حسيني پرداخته است.

زينب کبري(س)، مايه افتخار جهان

«يکي از زنان اسلام که مايه افتخار جهان است زينب کبري(س) است. تاريخ نشان مي دهد که حوادث خونين و مصائب بي نظير کربلا زينب(س) را به صورت پولاد آب ديده درآورد. زينبي که از مدينه خارج شد با زينبي که از شام به مدينه برگشت يکي نبود. زينبي که از شام برگشت رشد يافته تر و خالص تر بود. حتي آن چه در خلال حوادث اسارت ظهور کرده با آنچه در خلال ايام کربلا در زماني که هنوز برادر بزرگوارش زنده بود و مسئوليت به عهده زينب(س) گذاشته نشده بود از زينب(س) ظهور کرد، فرق دارد.»

زينب(س)، قبل و بعد از کربلا

«در حماسه حسيني آن کسي که بيش از همه اين درس را آموخت و بيش از همه اين پرتوي حسيني بر روح مقدس او تابيد، خواهر بزرگوارش زينب، سلام ا... عليها بود. راستي که موضوع عجيبي است. زينب با آن عظمتي که از اول داشته است - و آن عظمت را در دامن زهرا(س) و از تربيت علي(ع) به دست آورده بود- در عين حال زينبِ بعد از کربلا با زينب قبل از کربلا متفاوت است، يعني زينب(س) بعد از کربلا يک شخصيت و عظمت بيشتري دارد. ما مي بينيم در شب عاشورا زينب  (س) يکي دو نوبت حتي نمي تواند جلوي گريه اش را بگيرد. يک بار آن قدر گريه مي کند که بر روي دامن حسين(ع) بيهوش مي شود و حسين(ع) با صحبت هاي خودش زينب(س) را آرام مي کند ... اما همين که ايام عاشورا سپري مي شود و زينب(س)، حسين(ع) را با آن روحيه قوي و نيرومند و با آن دستورالعمل ها مي بيند، زينبِ ديگري مي شود، که ديگر احدي در مقابل او کوچک ترين شخصيتي ندارد.»

تجلي زينب(س) پس از عاشورا

«از عصر عاشورا زينب(س) تجلي مي کند ... [اسرا] را حرکت دادند و بردند، در حالي که زينب(س)، شايد از روز تاسوعا اصلًا خواب به چشمش نرفته است ... تقريباً دو ساعت بعد از طلوع آفتاب، در حالي که اسرا را وارد کوفه مي کردند دستور دادند سرهاي مقدس را به استقبال آن ها ببرند که با يکديگر بيايند. وضع عجيبي است، غيرقابل توصيف! دم دروازه کوفه (دختر علي(ع)، دختر فاطمه(س) اينجا تجلي مي کند)، اين زن باشخصيت، خطابه اي مي خواند. راويان چنين نقل کرده اند که در يک موقع خاصي زينب(س) موقعيت را تشخيص داد: «وَ قَدْ اوْمَأَتْ»، دختر علي(ع) يک اشاره کرد. عبارت تاريخ اين است: «وَ قَدْ أَوْمَأَتْ الَي الناسِ انْ اسْکتوا فَارْتَدَّتِ الْانْفاسُ وَ سَکنَتِ الأجْراسُ»، يعني درآن هياهو و غُلغُله که اگر دُهُل مي زدند صدايش به جايي نمي رسيد، گويي نفس ها در سينه ها حبس شد و صداي زنگ ها و هياهوها خاموش گشت، مرکب ها هم ايستادند. خطبه اي خواند. راوي گفت: «وَ لَمْ ارَ وَاللهِ خَفِرَةً قَطُّ انْطَقَ مِنْها». اين «خَفِره» خيلي ارزش دارد. «خَفِره» يعني زن باحيا. اين زن نيامد مثل يک زن بي حيا حرف بزند. زينب آن خطابه را در نهايت عظمت القا کرد. در عين حال دشمن مي گويد: «وَلَمْ ارَ وَاللهِ خَفِرَةً قَطُّ انْطَقَ مِنْها» يعني آن حياي زنانگي از او پيدا بود. شجاعت علي(ع) با حياي زنانگي درهم آميخته بود. در کوفه که بيست سال پيش علي(ع) خليفه بود و در حدود پنج سال خلافت خود خطابه هاي زيادي خوانده بود، هنوز در ميان مردم خطبه خواندن علي(ع) ضرب المثل بود. راوي گفت: گويي سخن علي(ع) از دهان زينب(س) مي ريزد، گويي که علي زنده شده و سخن او از دهان زينب مي ريزد. مي گويد وقتي حرف هاي زينب- که مفصل هم نيست، ده دوازده سطر بيشتر نيست- تمام شد، مردم را ديدم که همه، انگشتانشان را به دهان گرفته و مي گزيدند. اين است نقش زن به شکلي که اسلام مي خواهد؛ شخصيت در عين حيا، عفاف، عفت، پاکي و حريم.»

مقام والاي زينب(س) در تبليغ

«مقام شامخ زينب(س) در تبليغ او بروز کرد. شما ببينيد اهل بيت امام حسين(ع) چه ماهرانه تبليغ کرده اند. دو سه نکته است که تا انسان به اين ها توجه نداشته باشد، به ارزش تبليغ اهل بيت(ع) و درواقع به ارزش سفر تبليغاتي شان پي نمي برد. کار اباعبدا...(ع) حساب شده بود، يعني اين سفر را به دست دشمن درست کرد. دشمن، اين سفر را به وجود آورد. دشمن به خيال خودش اسير حمل مي کند، اما درحقيقت دارد مبلّغ مي فرستد. در خطبه زينب(س) مجموعاً چند قسمت است:

الف. ملامت : يا اهْلَ الْکوفَةِ، يا اهْلَ الْخَتْلِ وَالْغَدْرِ وَالْخَذْلِ! الا فَلا رَقَأَتِ الْعَبْرَةُ وَ لا هَدَأَتِ الزَّفْرَةُ، انَّما مَثَلُکمْ... هَلْ فيکمْ الَّا الصَّلَفُ وَالْعُجْبُ.[اي کوفيان! اي حيله گران و دغل بازاني که به هنگام ياري دست بازمي داريد! هان، که اشکتان خشک و آهتان سرد مباد. داستان شما به کسي ماند... آيا جز چاپلوسي و خودبيني و... در ميان شما چيزي هست؟]

ب. آگاه ساختن آن ها به اشتباهشان: فَابْکوا فَانَّکمْ احْرِياءُ بِالْبُکاءِ، فَقَدْ ابْليتُمْ بِعارِها وَ مُنيتُمْ بِشَنارِها، وَلَنْ تَرْحَضوها ابَداً، وَ انّي تَرْحَضونَ قَتْلَ سَليلِ خاتَمِ النُّبُوَّةِ وَ مَعْدِنِ الرِّسالَةِ وَ سَيدِ شَبابِ اهْلِ الْجَنَّةِ وَ مَلاذِ حَرْبِکمْ وَ مَعاذِ حِزْبِکمْ وَ مَقَرِّ سِلْمِکمْ و اسي کلْمِکمْ وَ مَفْزَعِ نازِلَتِکمْ وَالْمَرْجِعِ الَيهِ عِنْدَ مُقاتَلَتِکمْ وَ مِدْرَةِ حُجَجِکمْ وَ مَنارِ مَحَجَّتِکمْ. [پس بگرييد که سزاوار گريه ايد. راستي که شما به عار اين کار گرفتار آمديد و به ننگ آن مبتلا گشتيد و هرگز اين لکه ننگ را نتوانيد شست. و کجا مي توانيد ننگ کشتنِ زاده ختم نبوّت و معدن رسالت، و سرور جوانان بهشتي و پشتيبان جنگتان و جايگاه سلامتي خود و طبيب زخم هايتان و پناه مشکلاتتان و بيانگر حجتتان و مشعلگاه راهتان را بشوييد؟!]

ج. تحريک عواطف که با پيغمبر(ص) چه کرديد: وَيلَکمْ اتَدْرونَ اي کبِدٍ لِرَسولِ اللهِ فَرَّيتُمْ، وَ اي عَهْدٍ نَکثْتُمْ، وَ اي کريمَةٍ لَهُ ابْرَزْتُمْ، وَ اي حُرْمَةٍ لَهُ هَتَکتُمْ، وَ اي دَمٍ لَهُ سَفَکتُمْ [واي بر شما! مي دانيد چه جگري از رسول خدا بريديد؟ و چه پيماني شکستيد؟ و چه دختراني از او در معرض ديد آورديد؟ و چه حرمتي از او دريديد؟ و چه خوني از او ريختيد؟]

ايستاده در برابر طاغوت زمان

«مي گويند تاريخ ورود اسرا به شام دوم ماه صفر بوده است. بنابراين بيست و دو روز از اسارت زينب(س) گذشته است؛ بيست و دو روز رنج متوالي کشيده است که با اين حال او را وارد مجلس يزيد بن معاويه مي کنند، يزيدي که کاخ اخضر او(يعني کاخ سبزي که معاويه در شام ساخته بود) آن چنان بارگاه مجلّلي بود که هرکس با ديدن آن بارگاه و آن خَدَم و حَشَم و طَنطَنه و دَبدَبه، خودش را مي باخت ... در چنين شرايطي اين اسرا را وارد مي کنند و همين زينبِ اسيرِ رنج ديده و رنج کشيده، در همان محضر، چنان موجي در روحش پيدا شد و چنان موجي در جمعيت ايجاد کرد که يزيدِ معروف به فصاحت و بلاغت را لال کرد. يزيد شعرهاي ابن زبعري را با خودش مي خواند و به چنين موقعيتي که نصيبش شده است، افتخار مي کند. زينب فريادش بلند مي شود: «اظَنَنْتَ يا يزيدُ حَيثُ اخَذْتَ عَلَينا اقْطارَ الْأرْضِ و افاقَ السَّماءِ فَاصْبَحْنا نُساقُ کما تُساقُ الْاساري انَّ بِنا عَلَي اللهِ هَواناً وَ بِک عَلَيهِ کرامَةً؟» اي يزيد! خيلي باد به دماغت انداخته اي(شَمَخْتَ بِانْفِک!). تو خيال مي کني اين که امروز ما را اسير کرده اي و تمام اقطار زمين را بر ما گرفته اي و ما در مشت نوکرهاي تو هستيم، يک نعمت و موهبتي از طرف خداوند بر توست؟! به خدا قسم تو الان در نظر من بسيار کوچک و حقير و بسيار پست هستي و من براي تو يک ذره شخصيت قائل نيستم. ببينيد، اين ها مردمي هستند که به جز ايمان و شخصيت روحي و معنوي همه چيزشان را از دست داده اند. آن وقت شما توقع نداريد که شخصيتي مانند شخصيت زينب(س) چنين حماسه اي بيافريند و در شام انقلاب به وجود بياورد؟ همان طور که انقلاب هم به وجود آورد.» روزنامه خراسان

 

 

 

 

نگاهی به زندگینامه حضرت زینب (س)

 

 

صادقان/ پر رفت و آمدترین خانه «محله بنی‌هاشم» را آوای شادی و سرور در آغوش گرفته بود، موج شعف و لبخند همراه با انتظار، فضای خانه و محله را پر کرده بود. همه برای ولادت سومین نوه عزیز پیامبر لحظه‌شماری می‌کردند، و دل خوش می‌داشتند که «مولود فاطمه» را در آغوش بفشارند و گل بوسه‌های محبت را بر گونه‌های عطر آگینش نثار گردانند.در پنجم جمادی‌الاولی سال پنجم هجرت، مطابق با 627 میلادی، دختر فاطمه علیهاالسلام متولد شد. با اين تولد، حضرت فاطمه(ع)، سومین فرزند خود را به دنیا آورد و پدر نیز خود را به زینت «زینب» آراست.
رسم خانواده‌ علی(ع) و زهرا(ع) این بود که نام‌گذاری نوزاد خود را به‌بزرگِ خانواده واگذار می‌کردند، امّا وقتی این نوزاد زهرا چشم به‌جهان گشود، بزرگ خانواده یعنی پیغمبر(ص) در مسافرت بود و آنان چند روزی صبر کردند تا پیامبر از مسافرت آمد و همین که مژده ولادت دختر فاطمه(ع) را شنید، در اولین فرصت به خانه فاطمه(ع) رفت، و نوزاد را طلب نمود و او را در آغوش خود فشرد و بوسه‌ها به گونه‌اش افکند. و نام کودک را زینب نهاد.
کلمه‌ «زینب» از دو بخش «زین» یعنی زینت و «اَب» یعنی پدر ترکیب یافته است، و زینب یعنی زینت بابا.
وفات و مرقد حضرت
در تاریخ وفات و مدفن حضرت زینب علیهاالسلام اختلاف است. همانطور که در تاریخ ولادت و وفات برخی از ائمه هم اختلاف است. در هر حال به احتمال قوی آن حضرت در پانزدهم رجب سال 62 هجری رحلت نمود و به نقل از کتاب "اخبارالزینبیات" در مصر خانه مسلمة بن مخلد الانصاری دفن گردید. و عده کثیری از مورخین این خبر را قبول دارند.
و گروهی می‌گویند: زینب مدفون در شام، زینب صغری است؛ چنانچه روی سنگ قبرش ترسیم شده است و زینب کبری در مصر از دنیا رفت.
بنابر اينكه ولادت زينب عليها السلام در سال ششم هجري باشد و تاريخ وفات پيامبر اكرم در سال يازدهم؛ زينب بيش از پنج سال با پيامبر نبوده است و اين مدت زمان، كافي است كه او از اصحاب پيامبر اسلام به شمار آيد. بر اين مبنا كساني كه شرح حال اصحاب پيامبر اسلام را نوشته اند، نام زينب را زينت‌بخش كتاب خود ساخته‌اند.
در دامان عطوفت
اين پنج سال فرصتي بود كه زينب عليها السلام از تابش نور وجود پيامبر بهره گيرد و پيامبر رحمت، او را در دامان مهر و عطوفت خود نوازش كند و از جرعه‌هاي معرفت سيراب سازد و حديث صبر و استقامت در دفتر وجودش بنگارد. چرا كه پيامبر بر مصيبت ها و ناگواري هاي مسير زندگي زينب به خوبي واقب بود و مي دانست كه تاب تحمل اين زنج‌ها و حوادث ناگوار را تنها روحي بلند و قلبي چون كوه و دلي سرشار از عشق به خدا خواهد داشت. گويا مصيبت و سختي، با سرنوشت زينب عجين گشته و خداوند صبر و پايداري را در او جلوه‌گر ساخته است تا اسوه و الگويي براي همه پويندگان راه خدا باشد.
رؤيايي دردناك
زينب مسير پرحادثه و دردناكي را كه در پيش دارد، در همان زمان كودكي در آينه رؤيا مي نگرد و براي جدش پيامبر اكرم بازگو مي‌كند و پيامبر خدا حوادثي را كه در انتظار اوست تعبير مي‌كند تا او كه دست پرورده علي و بزرگ شده دامان زهراست، خود را براي رويارويي با اين حوادث مهيا سازد. اين رؤيا را در تاريخ چنين مي‌خوانيم: ارتحال پيامبر خدا نزديك بود، زينب نزد پيامبر آمد و با زبان كودكانه به پيامبر چنين گفت: «اي رسول خدا! ديشب در خواب ديدم كه باد سختي وزيد كه بر اثر آن دنيا در ظلمت فرو رفت و من از شدت آن باد به اين سو و آن سو مي‌افتادم؛ تا اين‌كه به درخت بزرگي پناه بردم، ولي باد آن را ريشه كن كرد و من به زمين افتادم. دوباره به شاخه ديگري از آن درخت پناه بردم كه آن هم دوام نياورد. براي سومين مرتبه به شاخه ديگري روي آوردم، آن شاخه نيز از شدت باد در هم شكست. در آن هنگام به دو شاخه به هم پيوسته ديگر پناه بردم كه ناگاه آن دو شاخه نيز شكست و من از خواب بيدار شدم». پيامبر با شنيدن خواب زينب، بسيار گريست و فرمود: «درختي كه اولين بار به آن پناه بردي جدّ توست كه به زودي از دنيا مي‌رود. و دو شاخه بعد مادر و پدر تو هستند كه آن‌ها هم از دنيا مي‌روند و آن دو شاخه به هم پيوسته دو برادرت حسن و حسين هستند كه در مصيبت آنان دنيا تاريك مي‌گردد».
اولين واقعه
چندي نگذشت كه گوشه اي از خواب زينب به وقوع پيوست و سايه پرمهر و عطوفت پيامبر اكرم از سر زينب كبري و مسلمين رخت بربست و او اولين پناهش را از دست داد و اين نخستين مصيبتي بود كه در كودكي روح لطيف او را آزرده ساخت. و اين تازه آغاز راه بود و او همچنان در انتظار حوادث تلخ و دردناكي است كه در پيش رو دارد. ولي اين راست قامت هميشه تاريخ بشريت هرگز سر ذلت در برابر مصيبت ها و سختي‌هاي زندگي و تاريخ خم نخواهد كرد او با استواري زيبنده‌اي رسالت خويش را كه حفظ جاودانگي اسلام است در ميان طوفان حوادث به انجام خواهد رساند.
با مادرش فاطمه
فاطمه بعد از پدر گرامي خويش چند ماهي بيش در اين دنيا نماند. بنابراين زينب از محبتهاي مادري چون صديقه كبري بيش از چند ماهي بهره نجست. اين دوران كوتاه چند ساله، پر است از فراز و نشيبها و خاطره‌هاي تلخ و شيريني كه زينب را براي ادامه حركت و مجاهدت در راه خدا و استقبال از مشكلات و مصائب زندگي آماده مي ساخت. زينب مادرش فاطمه را بعد از رحلت رسول خدا خندان و متبسم نمي ديد. فاطمه در غم از دست دادن پدري چون رسول خدا و حمايتهاي او چندان گريست كه نام او را در شمار گريه كنندگان معروف تاريخ چون آدم،‌ يعقوب، يوسف و امام سجاد آورده‌اند. زينب در تمامي اين دوران با مادر در كنار او بود و صحنه‌هاي مصيبت‌بار رحلت پيامبر خدا و اندوه بيكران مادر و ظلم و جنايت دشمنان* در حق اهلبيت پيامبر را نظاره مي‌كرد و همه اين ناملايمات بر قلب كوچكش فرود مي‌آمد و او براي خدا صبر مي‌كرد و پايداري در راه خدا را پيشه خود مي‌ساخت،‌ تا زمينه‌اي باشد براي تحمل مصيبتها و رنجهاي بزرگتري كه در انتظار او بود.
دفاع از حق
زينب در مجلس سخنراني مادرش فاطمه در مسجد رسول خدا در دفاع از حقوق اهلبيت و فدك حاضر بود و خطبه و سخنان مادرش را در آن مجلس به ياد داشت؛ به طوري كه خود يكي از راويان آن خطبه به شمار مي‌آيد. او از مادرش آموخت كه چگونه بايد در مقابل دشمنان ايستادگي كرد و آنان را رسوا ساخت. او آماده مي‌شد كه با سخنان خود در بازار كوفه و كاخ ابن زياد و يزيد، ظلم و جنايت آنان را برملا سازد و از اسلام و ولايت دفاع كند.
آخرين ديدار
سرانجام زمان آخرين ديدار و وداع با مادر فرا مي‌رسد و تكفين مادر پايان مي‌يابد. به دعوت پدر، فرزندان زهرا با مادر خويش وداع مي‌كنند و لحظاتي مادر را در آغوش مي‌گيرند، چنان كه فرشتگان از اين صحنه دلخراش مي گريند... بياييد گوشه اي از اين ماجراي غم‌افزا را از زبان اميرالمؤمنين بشنويم:
«زماني كه خواستم كفن زهرا را گره بزنم، به ام‌كلثوم، زينب،‌ حسن و حسينم گفتم: بياييد از مادرتان توشه‌اي برگيريد كه اين آغاز جدايي است و ديدار بعدي در بهشت خواهد بود. حسن و حسين به طرف مادر آمدند؛ در حالي كه چنين مي‌گفتند: اندوه و حسرتي كه از فقدان جدّمان پيامبر و مادرمان فاطمه داريم هرگز خاموش نمي‌شود. اي مادر حسن! اي مادر حسين!‌ هنگامي كه جدّمان محمد مصطفي را ديدي سلام ما را به او برسان و بگو بعد از تو ما در دنيا يتيم شديم.
علي فرمود: به خدا سوگند مشاهده كردم كه زهرا با ناله و اندوه با دو دست فرزندانش را گرفت و مدتي به سينه چسباند كه ناگاه هاتفي از آسمان ندا داد كه اي ابوالحسن آنان را از آغوش مادر برگير كه به خدا سوگند اين دو فرزند، ملائكه آسمان را به گريه انداختند و بدين سان زينب مادري مهربان، ‌مونسي عطوف و پناهي آرام‌بخش را در سنين كودكي از دست مي‌دهد كه غم هجران او بر قلب كوچكش سنگيني مي‌كند. ولي او كه مسئله آموز مكتب پيامبر و فاطمه و علي است لحظه‌اي و ذره اي در راه هدف خود ترديد نمي‌كند و با استواري گام برمي‌دارد و رسالتش را به انجام مي‌رساند.
بعد از مادر
ديگر شمع وجود مادر روشني بخش خانه علي نيست. لزوم نگهداري از فرزندان فاطمه ايجاب مي‌كرد كه شخصي عهده دار اين مهم شود. فاطمه اين امر مهم را در آخرين روزهاي زندگيش پيش بيني كرده بود و مادري مهربان براي فرزندانش و همسري براي علي در نظر گرفته و ازدواج با او را به علي توصيه نموده بود. اين افتخار نصيب بانوي بزرگواري به نام «امامه» شد كه به فرموده فاطمه براي فرزندانش همانند خود او بود. زينب بعد از مادر در سايه تربيتهاي پرمهر پدري چون علي و در كنار برادراني چون حسن و حسين رشد مي‌يابد و از همان دوران كودكي مشكلات فراوان و فشارهاي روحي بي‌شماري را تجربه كرده و در برابر آن‌ها مقاومت مي‌كند و بدين گونه دوران كودكي را پشت سر مي‌گذارد.
هر چند زينب كوچكتر از حسن و حسين است،‌ ولي از آن‌جا كه دختر فاطمه و دست پرورده اوست و عطر مهر مادري چون فاطمه از او تراوش مي‌كند،‌ علاقه و پيوند روحي و عاطفي‌اي كه ميان او دو برادرش وجود دارد، وصف ناشدني است. و اين ارتباط روحي تا پايان عمر استمرار مي‌يابد و زينب لحظه‌اي نمي‌تواند دوري و اندوه اين جگرگوشگان فاطمه را تاب بياورد و چنانكه خواهيم ديد تا آخرين لحظات،‌ چون مادري مهربان به آنان عشق مي ورزد و هر و محبت نثارشان مي‌كند و چيزي نمي‌تواند مانع اين پيوند و بستگي گردد.
زندگي مشترك
اينك زينب به سالهاي تشكيل زندگي مشترك نزديك شده است. او مي‌داند كه ازدواج براي هر زني حق طبيعي و شرعي است و روي گرداني از اين سنت، خارج شدن از آئين پيامبر اسلام است. ولي زينب با ازدواج كه عمل به سنت پيامبر خداست،‌ رسالت بزرگي را كه بر دوش دارد فراموش نمي‌كند. او مي‌داند كه بايد در تمام صحنه ها و لحظه ها در كنار برادرش باشد. او مي‌داند كه به ثمر نشستن قيام حسين و شهادت عزيزانش، نيازمند آزادگي در اسارت، صبر و پايداري،‌ و پيام رساي او به گوش تاريخ بشريت است.
از اين رو زينب در قرارداد ازدواجش شرط همراهي با برادرش حسين را قيد مي‌كند تا از وظيفه مهم خود باز نماند. از شخصيتي متعهد به اسلام و دوستدار اهلبيت، چون عبدالله بن جعفر كه به خواستگاري دختر علي آمده است، انتظاري جز پذيرش اين شرط نيست. به هر صورت مراسم خواستگاري پايان مي‌يابد و عبدالله بن جعفر به افتخار همسري زينب كبري نائل مي‌گردد.
همسر زينب
عبدالله از فرزندان جعفر است و جعفر، فرزند ابوطالب و برادر علي و از جانبازان جبهه موته و شهيدان بزرگ اسلام است. شخصيت جعفر بن ابي‌طالب را كه معروف به جعفر طيار است، مي‌توان از اظهار علافه و سخنان پيامبر اكرم درباره او دريافت. هنگام فتح خيبر،‌ زماني كه جعفر از حبشه مراجعت كرد پيابمر او را آغوش گرفت و ميان ديدگانش را بوسيد و فرمود: نمي‌دانم به خاطر كدام يك خوشحال‌تر باشم، به خاطر ورود جعفر يا فتح خيبر؟ و رسول خدا او را در جوار مسجد منزل دادند.
زماني كه جعفر در جبهه موته جنگيد و دو دستش قطع شد و حاضر نشد پرچم را بر زمين بيفكند،‌ پيامبر خدا فرمودند: خداوند به جاي دو دست دو بال به جعفر عنايت كرد كه در بهشت با آن‌ها پرواز كند و از همين روست كه او به جعفر طيار معروف شد.
عبدالله در حبشه متولد شد و اين ولادت زماني رخ داد،‌ كه جعفر به همراه همسرش و عده‌اي ديگر از مسلمانان بر اثر فشار دشمنان اسلام و به پيشنهاد پيامبر اكرم(ص)‌ به حبشه هجرت كرده بود. عبدالله بعد از شهادت پدرش جعفر مورد محبت و علاقه پيامبر اكرم بود. در تاريخ آمده است: هنگامي كه جعفر پدر عبدالله به شهادت رسيد،‌ پيامبر فرمود: فرزندان جعفر را نزد من بياوريد. حضرت آنان را در آغوش عطوفت خود گرفت،‌ بوسيد و چشمهايش پر از اشك شد. و اين گونه از عبدالله كه كودكي بيش نبود تفقد و دلجويي فرمود.
بعد از پيامبر اكرم تاريخ شاهد رشادتها و فداكاريهاي عبدالله در كنار اميرالمؤمنين(ع) بوده و او در جنگ صفين از شجاعان صحنه نبرد به شمار رفته است و جود و سخاوت او نيز در آن زمان زبانزد بوده است.
در محيط خانه
بدون شك در دورانهاي مهم تربيت انسان و شكل‌گيري شخصيت او دوران كودكي است. تأثير پذيري انسان از محيط و اطرافيان خود در اين دوره، به مراتب بيشتر و عميقتر از دوره‌هاي ديگر زندگي است. اعمال، رفتار،‌ برخوردها و به طور كلي شيوه معاشرت پدر و مادر در خانه و كيفيت ارتباط آنان با يكديگر و ديگر افراد، در روح و خلق و خوي فرزند اثري مستقيم خواهد گذاشت،‌ روح حساس و لطيف فرزند را تحت تأثير خود قرار خواهد داد. اصولاً پدر و مادر مي‌توانند، زشتي و زيبايي رفتار وسلوك خود را در آينه شفاف و زلال كودك خود بنگرند و حركات،‌ روحيات و خصلت هاي كودكشان را نمونه‌اي از روحيات و صفات خود بدانند. به خاطر اين روح الگو خواهي و تربيت پذيري ،‌پيرامون تربيت كودكان و پرورش فكري، اعتقادي و اخلاقي آنان در روايات توصيه هاي فراواني شده است. تأثير اين تربيتها، به قدري است كه علي(ع) قلب كودك و مركز دريافت هاي او را همانند زمين خالي و بدون كشتي مي‌داند كه هر بذري را پذيراست.
بنابراين مي‌توان شخصيت و آينده كودك را مرهون تربيتها و پرورشهاي عملي پدر و مادر دانست كه فرزند به صورت الگو از آنان كسب كرده است. اما زينب، در خانه اي تربيت و رشد يافت،‌ كه عالي ترين نمونه زندگي خانوادگي است و در طول تاريخ بشر خانواده‌اي به اين بزرگي و عظمت نيامده است و نخواهد آمد. شخصيت زينب در خانه اي شكل گرفت كه نور ايمان در آن مي درخشيد و سرشار از صفا و صميميت و آكنده از معنويت و عشق به خدا بود. خانه اي كه پدري چون علي دارد و مادري چون فاطمه، پدر و مادر معصومي كه تمايلات نفساني و هوي و هوس در آنان راه نداشت و انگيزه حركتها و فعاليتهايشان فقط انجام وظيفه الهي بود. آنان جز به رضاي خدا به چيزي ديگر نمي انديشيدند و جز براي پيشرفت اسلام و نجات بشريت گام برنمي‌داشتند.
زينب در اين محيط و تحت تربيت چنين پدر و مادري رشد مي‌يابد و در چنين مدرسه اي معارف الهي و آداب اسلامي را فرا مي‌گيرد و به تربيت ديني و فضائل اخلاقي دست مي‌يابد و به كمال مي‌رسد. و بدين گونه مهم‌ترين و اساسي‌ترين كلاس آموزش خانه‌داري، شوهرداري،‌ تربيت فرزند،‌ اداره زندگي و به طور كلي آداب معاشرت زينب، دوراني بود كه در كنار مادرش حضور داشت و از رفتار و شيوه زندگي او الگو مي‌گرفت تا زماني او نيز همچون مادرش ـ كه زيباترين و خدايي‌ترين زندگي را گذراند ـ در خانه شوهر انجام وظيفه كند.او شاهد بود كه چگونه مادرش براي ايجاد كانوني آرام‌بخش و انباشته از صفا و صميميت و روح و معنويت تلاش مي‌كرد. او اين سخن پدرش را شنيده بود كه مي‌فرمود: وقتي به خانه مي آمدم و به زهرا نگاه مي‌كردم،‌تمام غم و غصه هايم برطرف مي‌شد و او هيچ گاه مرا خشمگين نكرد. زينب نمونه باشكوه صميميت،‌ همدلي و همراهي را در كانون پرمهر پدر و مادر خويش مشاهده كرده بود، و لذت آن را از ياد نمي برد. او شاهد تلاشهاي مادرش در خانه بود و دستهاي تاول زده مادر و زحمتهاي خانه‌داري را ديده بودو اجر و پاداش كار در خانه را باور داشت.او تعاون و همكاري در خانه را از پدر و مادرش آموخته بود و مي‌ديد كه پدر هيزم و آب خانه را تهيه مي‌كرد و مادر آسيا مي‌كرد، خمير مي ساخت و نان مي پخت.
زينب، مهر و محبت مادر را نسبت به فرزندان از ياد نمي برد و عطوفت هاي مادر از شيرين ترين خاطره‌هاي او بود. او سخنراني مادرش در مسجد ـ در رفاع از كيان اسلام و ولايت ـ را فراموش نمي‌كرد و از آن درس دينداري و حراست از دستاوردهاي جدّ بزرگوارش پيامبر اكرم را فرا مي‌گرفت و حمايت از دين خدا را براي خود فرض و لازم مي دانست. و بالاخره شخصت والايي چون زينب كبري كه در كانون ولايت رشد يافته و در سايه اين تربيتها بزرگ شده است،‌ دريايي است از معرفت و فضيلتهاي انساني و تجربه هاي اخلاقي و تربيتي كه از پدر و مادرش فرا گرفته است. او اكنون به خانه شوهر مي‌رود و كانون زندگي را تشكيل مي‌دهد و به عنوان مربي بزرگ و نمونه‌اي در سنگر مقدس خانه‌ انجام وظيفه مي‌كند و براي اسلام فرزندان برومندي را تربيت مي‌كند كه نتايج درخشان آن را در آينده تاريخ زندگاني زينب ملاحظه خواهيم كرد.
در مكتب پدر
بانوي بزرگ اسلام زينب كبري حدود سي و پنج سال داشت كه پدرش علي به شهادت رسيد. او بدون ترديد از دوران حيات پدر بزرگوارش آگاهي‌ها و بهره‌هاي فكري و معنوي فراواني گرفته است و خاطرات زيادي از دوران پدر دارد. خاطرات تلخ و شيريني كه هر كدام در شكل‌گيري شخصيت زينب و سازندگي او تأثير عميقي داشته است.
صبر و بردباري
او روزها و سالهاي مظلوميت پدر را خوب به ياد داشت و شاهد بود كه بعد از رحلت پيابمر اسلام، ‌ولايت پدرش را كه بزرگترين شخصيت جهان اسلام بعد از پيامبر بود، ناديده گرفتند و بر جايگاهي كه پيامبر بعد از خود براي علي(ع) تعين كرده بود و كراراً آن را گوشزد مي‌كرد و مسلمانان را به آن توصيه مي‌فرمود عاصبانه تكيه زدند و حق او را ضايع ساختند. بر كرسي هوسها نشستند و خود را جانشين و خليفه پيامبر خواندند. و اميرالمؤمنين كه جز به حفظ اسلام و مصالح مسلمين نمي انديشيد همچنان صبر پيشه كردو رضايت خدا را بر هر چيز مقدم داشت و بيست و پنج سال سكوت اختيار كرد.
زينب در اين دوران،‌ حوادث را به دقت پيگيري مي‌كرد و بر بينش و آگاهيهاي خود مي افزود. هواپرستي و دنيا طلبي بسياري را مي‌ديد،‌ دوست و دشمن را به خوبي از يكديگر تميز مي‌داد و شاهد كينه‌توزي‌هاي ابوسفيان‌ها و معاويه ها بود. دشمنان نقابداري كه در ظاهر،‌ لباس اسلام بر تن كرده بودند و سنگ اسلام به سينه مي‌زدند و در باطن و حقيقت براي نابودي آن نقشه مي كشيدند و حقايق را وارونه جلوه مي دادند.
زينب،‌ همه اين دشمني‌ها را مي‌ديد و عظمت صبر پدر را درمي‌يافت. هم او كه فرمود: «صبرت و في العين قديً و في الحلق شجاً» شكيبايي ورزيدم همچون كسي كه خاشاك چشمش را پر كرده و استخوان راه گلويش را گرفته است. زينب از صبر او الهام مي‌گرفت و درس فداكاري مي آموخت. مي آموخت كه چگونه بايد تمام مشكلات و رنجهاي راه خدا را تحمل كرد، محروميتها را پذيرا شد و مصالح فردي را فداي مصلحت اسلام كرد.
عدالت گستري
دوران بيست و پنج سال مظلوميت و سكوت سپري مي‌شود؛ مردم به خانه اميرالمؤمنين هجوم مي‌آورند و علي(ع) كه انديشه اي جز حق در او راه ندارد براي رهايي بخشيدن مردم از ظلمها،‌ بي‌عدالتي‌ها و انحرافاتي كه بعد از پيامبر اكرم دامنگير آنان شده بود، زمام حكومت را در دست مي‌گيرد. پنج سال حكومت علي(ع) براي زينب بسيار آموزنده و الهام بخش بود. عدالت گستري در آن دوران چنان اوج داشت كه بسياري از كسان كه به هوس متاع دنيا، رياست، پست و مقام و ثروت اندوزي به سوي علي روي آورده بودند از دشمنان سرسخت و ستيزه جوي او شدند. آنان ظطاقت شنيدن سخني چون: «به خدا قسم آن‌چه از عطاياي عثمان، و آن‌چه بيهوده از بيت المال مسلمين به اين و آن بخشيده،‌ بيابم به صاحبش برمي‌گردانم؛ گرچه زناني را به آن كابين بسته يا كنيزاني را با آن خريده باشند.» را نداشتند.
آنان ديدند كه حضرت در برابر درخواست برادرش عقيل كه به خاطر فقر چيزي از گندمهاي بيت‌المال مي‌طلبيد،‌ آهني گداخته به بدن او نزديك كرد و در مقابل ناله برادرش عقيل،‌ فرمود: «زنان در سوگ تو بگريند! از آهن تفتيده اي كه انساني آن را به صورت بازيچه، سرخ كرده ناله مي‌كني!‌ اما مرا به سوي آتشي مي كشاني كه خداوند جبار با شعله خشم و غضبش برافروخته است!‌ تو از اين مي نالي و من از آتش سوزان نالان نشوم؟». قضاوت حضرت درباره دخترش ـ كه گردنبندي را از بيت‌المال به امانت گرفته بود ـ كه «اگر اين امانت را از بيت المال به صورت عاريه ضمانتي نگرفته بودي نخستين زن هاشمي بودي كه دستت را به خاطر دزدي قطع مي‌كردم» ريشه هاي طمع را در آنان مي سوزاند.